آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
این نوشته ، مخاطب ِ خاص دارد ... مخاطب ِ خاصی که هیچوقت اینحا را نخواند ... هیچ وقت اینجا را نمی خواند ...
می دانی رفیق ! آدمها گاهی کور می شوند ... نمی بینند ... نه ... نمی خواهند که ببینند ... می گذارند ... می گذرند... و می روند ... تا اینجاش قصّه چیزی کم ندارد ... اما یک وقتی می شود که پشیمان می شوند ... شجاع که باشند ، بر می گردند ... - گاهی هم اما بر نمی گردند ... تا ابد بار ِ ذهنشان می ماند گذشتنی که اشتباه بود ... - ولی یک جورهایی آخرش می فهمند چه کردند ... و چه شد ... و چه چیزهایی را از دست دادند ... چیزهایی که دیگر بر نمی گردد ...
قصّهء ما مدتهاست تمام شده ... وقتی نوشتی " خوبی ؟ " می خواستم برایت بنویسم " نه آن موقع ، وقت ِ رفتن بود ... نه حالا وقت ِ باز امدن " ... اما ... این دل ِ صاب مرده راضی نشد ... نوشتم " خوبم ... " ... بعدش یادم آمد که جواب ِ این سوالت را همیشه جور ِ دیگری می دادم ... " تو خوب باشی ، من هم خوبم ... " ... دروغ چرا ... دلم گرفت ...