آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
خواندمت تیغ ماهی جان ... گریه کردم بس که واقعیت بود حرف هات ... بس که تلخ بود واقعیت ِ حرف هات ... من دور و برم ، آدم های زیادی را داشته ام و دارم که با شنیدن ِ سرود ِ " سر اومد زمستون ، شکفته بهارون " بغض کرده اند ... گریسته اند ... بعد از اییییییینهمه سال حتی ...
عمو احمد ، می نشست جلوی ِ شومینه ... پیپش را می گذاشت گوشهء لبش ... قصّه می گفت ... قصّهء پسر ها و دخترهای زیادی که ، امروزسر ِ کلاس بودند و فردا نه ... قصّهء پسر ها و دخترهایی که در اوج ِ جوانی ، پیر شدند ... نابود شدند ... قصّهء پسر ها و دخترهایی که بعد از بیست سال ، خانواده هاشان ، یک مشت استخوان تحویل گرفتند که به قول ِ تو ، خاوران می خواست که پارک بشود ... مرده ها یک روزهایی حرمت داشتند .. حالا اما نه ... عمو احمد گریه می کرد ... می گفت ما جوان بودیم ... جوانیاما نکردیم ... نه زمستانی سر آمد ... نه بهاری شکوفه زد ...
صبح ها بیدار می شد ... با چشم های پف کرده ... معلوم بود گریه کرده است... توی تنهایی ِ خودش ... تمام ِ شب را ... می گفت دلش برای علی اسدی تنگ شده ... برای تهمینه بردبار ... برای سیروس ... برای فاطمه ... برای ... برای ... می گفت خواب ِ متین را دیده ...بهش التماس می کرده بیا بگو مرا بکشند و راحتم کنند ... می گفت صدای ِ فریاد هاش زیر ِ شکنجه ، توی ِ تمااااااااااااام ِ این سالها بی وقفه ، توی ِ گوشش بوده وقتی که زیر ِ آوار ِ آنهمه درد می خوانده " برای ِ آخرین بار ... تو را خدا نگهدار ... که می روم به سوی ِ سرنوشت ... " ...
من ... فقط اشک های عمو احمد را ندیدم ... خطوط ِ درد را توی ِ چهره اش می دیدم ... وقتی از علی ها و تهمینه ها و ... حرف می زد ... وقتی انگشت شماری از دوست های باقیمانده ، خسته و آشفته و شکسته ، باخته و تنها و بی امید ، آمدند برای ِ مراسم ِ عزاداری ... برای ِ کفن و دفن و ... و خدا را شکر کردند که احمد لااقل قبری دارد که بشود وقت ِ دل گرفتن ، سری بهش زد و از روزهای پرشور و کله های باد دار ، داد ِ سخن داد و از تصور ِ تن ِ آش و لاش اش دیوانه نشد ، فهمیدم وقتی عمو احمد به مام می گفت توی ِ لعنتی که دکتری ، یک قرصی به من بده که فقط یادم برود دستهای ِ محمد جای ِ بدون بریدگی نداشت ... انگشتهای فاطمه ناخن نداشت ... یادم برود پاهای ِ سمیه نبود ... یادم برود ... یادم برود ... یعنی چه ...
پوووووووف ...تب دارم انگار ...
راست می گویی تیغ ماهی جان ... آن آدم های طرد شده ، شعر ها و خاطرات و شهادای ِ خودشان را دارند ... نه آنها نسل ِ بعد از خودشان را به دنیای ِ آوار شده روی ِ سرشان راه دادند ... نه نسل ِ بعدی ، فهمیدند " سر اومد زمستون ، شکفته بهارون " چرا اینقدر راحت ، اشک ِ دختری را که پدرش را ، برادرش را و عمویش را توی ِ بهبوجهء آن روزها از دست داده ، بی اینکه حتی بفهمد چرا ، در می آورد ...
...
چقددددر دنیا گاهی می تواند آخر بشود با یک متن .. با یک شعر ...
چقددددر دلم برایت تنگ شده عمو جان ...کاش لااقل ، آنجا که هستی ، آرام گرفته باشی ... تمام آن تصویر ها و صدا ها را فراموش کرده باشی ...