آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
عکس های هفدهم اما ... دوستشان دارم ... خیلی ... عکس های توی ِ اتلیه را ... توی ِ باغ را ... عکس های سفرهء عقدمان را ... با چه بدبختی ای مام و خاله مینو را راضی کردیم که خودمان درستش می کنیم ... توی تمام عکس ها ، یک لبخندِ عمیق ، نشسته روی ِ لبهام ...دنا می گفت پر استرس ترین شب ِ زندگیش ، شب ِ عروسیش بوده ... که هیچ چیز از آن شب نفهمید ... من ولی ... توی ِ عکس ها چشم هام ، برق می زند ... خنده هام ، پر از آرامش است ...بس که خیالم انگار از تمام ِ دنیا راحت بود ... بس که تو ، توی ِ تمامِعکس ها یا دستم را گرفته ای میان ِ دستهای ِ مردانه ات ، یا حلقه کرده ای دور ِ کمرم و می خندی ... آنقدر که صدای آقای امیر مبین ، در امد که کاری را بکن که من می گویم ...چقدر خندیدیم ...
آلبوم را ورق می زنیم ... خاله مینو و عمو بهرام همه جا می خندند ... اصلا انگار این دو نفر ، فقط آفریده شده اند که با خنده های دوست داشتنیشان ، تمامِ آدم های اطرافشان را خوشحال کنند ...
مام همه جا بغض دارد ... به هر عکسی از مام که می رسم کلی قربان صدقه اش می روم .. بس که آن شب گریه کرد ...
به عکس بابا که می رسم ، همان که دستهاش را از پشت حلقه کرده دور ِ کمرم و می خندد ، یکهو دلم اندازهء تمااام ِ دنیا ، هواش را می کند ... خوشحالم که خیالش از بابت ِ من راحت شده لااقل ... که به قول ِ خودش ، کسی را دارم که اندازهء خودش ، نگران ِ دلم باشد ... نگران دیوانه بازی هام ...
این یکی عکس .. با برادرها ... دو تا مال ِ من ... دو تا مال ِ تو ... آقای برادر ِ کوچکتر آرام است .. اما آن یکی ... تمام ِ آن شب داشت برای تو خط و نشان می کشید ... و من می خندیدم که بعضی کارها مردانه است و به من ربطی ندارد ...
عکسی که با تمااام ِ دوستهای ِ روزهای ِ زندگیم ، گرفته ایم ... دنا ، پیمان ، پیام ،کامیار ، رکسانا ، شادفر ، نیکو ، مارال ، حامد ، عرفان ، حامد ، الهام ، سهند ، وحید ، پانته آ ، طلا ، امیر ، وهاب ... لبخند می زنم .. دلم برای ِ همه شان تنگ شده ...
عکسی که با دنا و آقای پ. گرفتیم ... و من گذاشته امش روی ِ میزم ... که هر روز ببینمش و یادم بیاید چقدر آن شب خندیدیم از دست ِ اقای ِ پ و چقددددر دنا حرص خورد و من انگار اصلا توی ِ این دنیا نبودم ...
وسه روز بعدش ... رفتیم مسافرت ... دریا ... آفتاب ِ داغ ِ داغِ داغ ...
سبک ام ... خیلی ... ممنون برای ِ تمام ِ لحظه هایی که توی ِ زندگیم بوده ای ...
کلِ بعد از ظهرِ تعطیلمان را نشستیم به دیدن ِ عکس هامان ... عکس های چهارده و هفده ِ مرداد ... و حرف زدیم ... حرررررف زدیم ... و خندیدیم ... عکس هایی که توی محضر گرفتیم ، پر از دلهره بود ... من تمام ِ وجودم نگرانی بود ... تمام ِ تنم درد داشت ... دستهام سرد بود ... آشفته بودم ... نفسم سنگین بود ... مام هی می خواست به روی ِ خودش نیاورد که آشفته است .. اما ... من خنده هاش را می شناسم ... آن لبخند ها هر چه بود ، آرام نبود ... برادر ها ساکتِ ساکت بودند ... اصلا یادم نیست کجا بودند آن لحظه ها ... بابابغض داشت ... آنقدر سنگین ، که وقتی نگاهش کردم که بگویم بله ، اشک تمام ِ صورتش را خیس کرده بود ... مبهوت مانده بودم ... بابا خندید ... دستش را گذاشته بود روی ِ سینه اش ... درست مثل ِ وقت هایی که توی ِ یک مهمانی یا جمعی ، دور از من نشسته بود و من سنگینی نگاهش را حس می کردم و توی آن جمع ، پیداش می کردم و لبخند می زدم بهش و او دستش را می گذاشت روی سینه اش ... که یعنی قلب ِ منی ...
سر ِ میز ناهار ، سنگین ترین سکوت ِ دنیا آمده بود روی لبهام ... چقدددر حرف زدی آن روز که به حرفمبیاوری ... اما ... نشد ... مسخره بود اما ، واقعا یک امضا انگار ، زندگی ِ ام را زیر و رو کرد .. حس ِ عجیبی بود ... برگشتیم خانه ... رفتم توی ِ اتاقم و در را بستم ... اس ام اس زدم بهت که خوب ؟ حالا که چی ؟ ... بعد هم گوشیم را خاموش کردم و پرت کردم زیر ِ تخت ... و آرزو کردم کاش هیچ کدام از مهمان ها ، شب نیایند ... دخترک ِ دیوانه .... خنده ام گرفت وقتی یادم آمد چقدرآن روز اذیتت کردم ... دروغ چرا ؟ خجالت کشیدم از بچه بازی هام ... و تمام آن شب ، من اصلا توی ِ مهمانی نبودم ... اصلا انگار بین ِ ادم ها نبودم ... فقط یادم هست که ساموئل همان شب ، امده بود ایران و یک راست آمد خانهء ما ... و یادم هست که مرا برد توی ِ اتاق و مام را صدا زد و من در جا یک آمپول ِ B6 نوش جان کردم ... به قول ِ دنا ، فکر کن !!!
مهمان ها که رفتند ، خودم خواستم که بمانی ... و نمی دانم چی بود توی ِ دلم که ، تماااام ِ شب تا صبح ، گریه کردم و ... گریه کردم ...
باید تمام دفتر های سیمی باقیمانده را بخوانم ... و بعد بروم ...
ساعت نزدیک یک ظهر است ... نیستی خانه ... من تنها مانده ام امروز ... با اینکه هوا آفتابیست اما دلم امروز خانه می خواهد ... دلم امروز تنبلی و سکوت و ولو شدن توی رختخواب می خواهد ... خانه آرام ِ آرام است ...
می دانی آریا ! من بزرگ شدنم را توی ِ صفحه های دفتر خاطرات ِ سیمی ِ قرمز و سفیدم دیدم ... همان ها که می خواستم بسوزانمش ، اما تو نگذاشتی ... از آذر ِ هشتاد و شش تاآخر ِ دی ِ هشتاد و هفت ... تمام شش ساعت و نیم تهران تا لندن ، و بعدترش هفت ساعت لندن تا اینجا یک نفس همه را خواندم و نقهمیدم چطور آنهمه ساعت گذشت ... تمامش کردم ... وقتی دفترم را بستم ، یک حس ِ عجیبی توی ِ وجودم بود ... یک چیزی که نمی توانم کلمه براش پیدا کنم ... اما هر چه بود ، با تمام ِ تلخی های توی دفتر ، تمام ِ بغض هایی که یک صفحه هایی می آمد توی گلوم و ماندگار می شد و بعدترش یواشکی ، قطره های شور می شد و می ریخت ، دوست داشتنی بود ... دخترک ِ توی ِ آن صفحه ها ، من بودم ... من ِ گاهی سر در گم ... من ِ گاهی غصّه دار ... منِ گاهی دلتنگ ... من ِ گاهی ترسیده ... گاهی عصبانی ... و می دانیچی ؟! تو ی ِ لعنتی با آن چشم هایِ آبی و آن صدای ِ مردانهء خشدار که آرامش را می ریزد توی ِ لحظه های آشفتهء آدم ، توی ِ تمام ِ صفحه ها بودی ... بودی که همه چیز را گذاشتم آنجا توی اتاقم و آمدم این سر ِ دنیا ... هنوز هم گاهی از خودم می پرسم " چی شد که این جوری شد ؟ " ... نمی دانم ... فقط می دانم دنبال ِ دلم آمدم ... دنبال ِ دست های ِ تو ... حرف های تو ...
می دانی ؟! دوست دارم بدانم اولین بار ِ اولین بار ، کِی بود که شدی کلمه ای از دفتر خاطراتم ...
نمی دانم چند ساله بودم وقتی اولین بار عمو حسین مرا شیرین صدا زد ... من ، شیرین ، که تنها نوهء دخترِ خانواده و آخرین نوه هم بودم ، آن هم بین دوازده تا نوه ، حسابی عزیز بودم ... گذشت و این اسم برای ِ من ماندگار شد ...عمو حسین ، پدر ِ اولین عشق ِ دیوانه وارِ زندگی ِ من بود ... خشایار که رفت ، کمی بعد ترش زن عمو و بعد تر ترش عمو ، طاقت ِ داغ ِ پسرشان را نیاوردند ... آن ها هم رفتند ... من ولی همان شیرین ِ عمو حسین و بقیهء عمو ها ماندم ... آنقدر عادتم شده بود " شیرین " و همه عادتشان شده بود ،که دیگر وقتی اسم ِ خودم را صدا می کردند ، سرم را حتی برنمی گرداندم ... من ، خودم را یادم رفته بود ... خود ِ خودم را ...
نمی دانم چقدر از بودن ِ محمد گذشته بود که یک روز گفت آن اول ها از خودم می پرسیدم چرا اسمت را دروغ گفته ای ؟ ... آن موقع خندیدم ... اما .... من واقعا ، اسم ِ خودم را یادم نبود ... اسم ِ خودم برام آشنا نبود ... مال ِ من انگار نبود ... فقط شده بود یک اسم ِ دو بخشی ، که روی ِ برگه های ِ امتحان ِ دانشگاهمی نوشتم و سفید تحویل می دادم و خلاص ! ... حتی پرونده های پزشکیم به اسم شیرین بود ... تمام ِ راهنمایی و دبیرستان ، شیرین بودم ... گاجره که رفتیم ، شیرین بودم ... کلاس های یوگا ، شیرین بودم ... توی ِ تمام ِ وبلاگ هایی که می نوشتم، شیرین بودم ... همه جا ، همّه جای ِ دنیا ، من "شیرین" بودم ...
پاییز ِ هشتاد و شش ... فرودگاه ِ امام برای ِ فرار از آدم ها و در و دیوار و همه چیز ِ ان شهر ِ خاکستری ... نه ، در واقع فرار از خودم و خاطره هام و آدم های ِ دندانه دار ِ لعنتی ... خسته و خراب ِ آن همه اتفاق هایی که همه اش بیشتر شبیه قصّه بود ... قصّه ای که اگر مال ِ زندگی ِ خودم نبود ، باور نمی کردم واقعا اتفاق افتاده باشد ... آنهمه شب های پر از کابوس و درد و هق هق ... انهمه حرف های تلخ و زننده ، آنهمه توهین و تحقیر ... آنهمه نامه های عجیب و غریب با تک تک ِ عکس های تولد ِ شیرین توی آن ساختمانِ با آجر سه سانتی ِ کوچهء مبینی ... آنهمه تلفنی که فقط با شیرین کار داشت ... آنهمه دختری که فقط از دوست پسر ِ شیرین می گفتند ... آنهمه آدم های ِ لعنتی ای که با پدر ِ شیرین کار داشتند که بگویند شیرین چه گناه ها که نکرده ... آنهمه که با زندگی ِ شیرین کار داشتند ... آنهمه ادمی که تیشه برداشته بودند تا ریشهء شیرین را بزنند ، از دوستهای ِ دشمن ، بگیییییر تا آنها که حتی نمی دانستم چرا اینقدر سرسختانه ، می خواهند شیرین را له کنند ... شیرینی که له شده بود ... خراب شده بود ... خاک شده بود ... مرده بود ...
تا تو آمدی ... با آن چشم های ِ آبی ِ لعنتی ... و صدام زدی ... اسمی که شیرین نبود ... که خاطره توش نداشت ... که ترس نداشت ... که بغض نداشت ... که درد نداشت ... که تلخ نبود ... که شوری ِ خون نداشت ... که تب نداشت ... که هیچی ِ هیچی ِ هیچی اصلا نداشت ... من دوباره ، پیدا شدم ... من ، دوباره زنده شدم ...
همان روز به خودم و چشم های ِ ابی ِ خیس ِ تو ، قول دادم ، که دیگر شیرین نباشم ... خودم باشم... که اسم ِ خودم را دوست داشته باشم... که اسم ِ خودم را بخواهم ... که اصلا قبول کنم شیرین ، آرام آرام ، توی همان تابستان ِ سرد ِ لعنتی ، توی همان تلفن ها که برای ِ امتحان کردنش زده می شد ، مرده بود ... تمام شده بود ... که اصلا همان موقع که عمو حسین رفت برای همیشه ، باید شیرین را هم با خودش می برد ... که شاید اصلا بعدترش عمو احمد شیرین را برده بود و من بی خودی اصرار داشتم شیرین ِ کسانی بمانم که دیگر نبودند ...
…
امروز خیلی تصادفی دیدم که یک نفر برای پست ِ 858 کامنت ِ خصوصی گذاشته که " شیرین ! نکن این کار ها را با خودت ! " ... دستهام یخ کرد ... توی ِ دلم چیزی فرو ریخت ... دخترکم خودش را جمع کرد ... بغض کردم ... اینها را نوشتم که بگویم اگر دلم برایتان مهم است ، مرا شیرین صدا نکنید ... من دیگر خیلی وقت است شیرین نیستم ... هر چه دوست دارید صدا کنید ، اما شیرین ، نه ! ...
دفنتلی در ایز سامثینگ ون سان وان سکریمین ! به خدا !
دلم می خواهد از ته ِ تهِ سرم داااااااااد بزنم ... می دانی چرا ؟؟ .... چون خیلی خیلی مسخره ، من توی یک مسابقه توی دپارتمان آرت ، شرکت کردم و همین پنج دقیقهء پیش فهمیدم که طرح ِ من اول شده ! ... و می دانی این یعنی چی ؟ .. یعنی به نشانه ها باید احترام گذاشت ! یعنی من می توانم بدون آن امتحان ِ کوفتی که کلا دو دلم کرده بود برای اپلای کردن ، معماری را شروع کنم !! ...
و این یعنی آهاااااااااااای آقای خدا !! دوسِت دارم هشت تا !!!!
می روم به بابا زنگ بزنم ...
بر می گردم ...
چند لحظه بعد از پست :
قبل از حرف زدن با بابا ، خواستم یک چیزی را هم یاداوری کنم ...
همین امروز یا فرداست که فواد یک پست بزند و گه بزند به هیکل ِ من ! : ))اما شما اصلا ناراحت نشوید ...
این روزها حالم خوب است خوشبختانه ... و فقط می خندم ... فقط امیدوارم همین یکی دو روزه پستش را بزند تا حال ِ من خوب است ... چون ممکن است باز سگ بشوم و از این پست های با مخاطبِ خاص بزنم و ... خودتان باقیش را می دانید ...
می دانی بهترین روزهای ِ زندگی با چه جور صبحی شروع می شود ؟ ...
صبجی که من دوشم را گرفته ام و آمده ام توی آشپزخانه صبحانه آماده کنم .. تو می آیی خوابالود و با موهای ژولیده ، می ایستی کنار کانتر آشپزخانه و می گویی :
امروز را به خودم مرخصی دادم ... زود برنامهء امروز را بچین !
آن وقت است که من دلم می خواهد آنقدر دستهام بزرگ بود که تمام ات توش جا می شد و محکم فشارت می دادم ... ببین ! تقصیر ِ خودِ لعنتیت است که اول ِ صبجی ، جیغ ِ مرا در می آوری ...
و فقط خودم می دانم و خدای ِ خودم ، که چه جور دلم می میرد برات وقتی خسته و ژولیده ، کلید می اندازی توی در ، صدام می زنی که کجایی کپل ؟ و می آیی و ولو می شوی روی ِ مبل ِ کنار ِ پنجره ... می آیم می نشینم کنارت ... با چشم های بسته دستت را می گذاری دور کمرم ... مرا می کشانی میان ِ دست هات ... موهام را بو می کنی .. من شاکی می شوم . می گویم : این کار ِ من است .. نه کار ِ تو .. مبتکر باش آقا گرگه .. نه مقلد ..
با چشم های بسته می گویی : تمام ابتکار و خلاقیتم را برای گول زدنت خرج کرده ام . دیگر نمانده چیزی ...
می خندم ... می بوسمت ...
سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی ... می نشینم روی پاهات ... پیشانیت را می بوسم ... چشم هات را .. دو بار .. سه بار .. با لبهام مژه هات را لمس می کنم ... نوک ِ بینی ات را می بوسم .. تو همیشه قلقلکت می آید و می خندی ... گونه هات را می بوسم ... لالهء گوشت را ... زیر ِ لب می گویی : گازم بگیر کپل ! ... من شیطتنم می گیرد و خودم را می زنم به نشنیدن .. آرام می بوسمشان ... لبهام را نزدیک می کنم به لبهات ... سرت را می آوری بالا ... می خندم و سرم را می برم کنار .. می خندی .. می گویی بدجنس !! ... فرو رفتگی ِ بین لب و چانه ات را می بوسم .. چند بار ... می آیم سراغ چانه ات .. می گویم : همیشهء خدا زبری ... می خندی و می گویی : تو هم که اصلا دوست نداری ... می خندم ... می رسم به برآمدگی زیر ِ گلوت ... اینجا بهشت ِ من است ... بوت می کنم ... عمییییق ... انگار که اخرین بار باشد که می توانم این جور بی خیال ببوسمت ...
چشم هات را باز می کنی ... می گویی : تمام ِ زندگی ِ من کیه ؟ ... لبخند می زنم ...
ساعت نزدیک چهار صبح است ... بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد ... تو خوابیده ای .. خانه آرام ِ آرام است ... شیطنتم گرفته ... آمدم اعترافی بکنم ...
تمام ِ نامه هایی که فرستاده بودی توی ِ تمام آن سالها ، تمام کارت تبریک ِ تولد ها ، تمام ِ کادو ها و عروسک ها ، تمام ِ ای میل ها و عکس ها ، دفتر ِ خاطرات ِ سفید سیمیِ خیلی خیلی یواشکی ای که من توش دیوانه وار عاشق ِ چشم های ِ ابی ِ تو بودم ، و عکسِ تولد ِ چهار سالگی ِ من که تو آن موقع شانزده ساله بودی ، نوشته هام راجع به تمام ِ تمام ِ تمامِ تلفن هایی که از هفده مهر هشتاد و شش شروع شد و نفهمیدم کی و چطور ، شدی تکه ای از زندگیم ، را با خودم آورده ام ... که بخوانیشان ... که فکر نکنی دفتر ِ خاطرات ِ من فقط ، جای ِ غصّه ها و دلتنگی هام بوده و هست ... که بدانی کل ِ آن شب ِ لواسان را ، کلمه به کلمه ، لحظه به لحظه ، می توانی بخوانی ... که بدانی من تمام ِ اسفند ِ هشتاد و پنج را که توی بیمارستان کنارم بودی ، نوشته ام ... که تمام ِ میل هایی که می زدی را هزار بار می خواندم ... که نگویی من اصلا یادت نبوده ام ... اصلا ندیده بودمت ... اصلا نمی شنیدمت ...
می دانی ! خیلی ساده ، آنقددددر آن روزها به نظرم بزرگ می آمدی که هیچ وقت نشد باور کنم می توانم توی ِ دستهات جا بگیرم ... هر سال ، روز ِ تولدت ، نگاه می کردم به عکس ها و با خودم می گفتم وقتی من چهار ساله بودم تو شانزده ساله بوده ای ... وقتی تو بیست ساله بودی من هشت ساله بودم ... به نظرم یک چیزی ایراد داشت ... به نظرم خنده دار بود فکر کردن به تو ... نمی دانم به نظرم آدمهای قصّه با هم جور در نمی آمدند ...
حالا فقط می دانم ، ان روز که رفتیم برف بازی ، که بعدترش با آقای ِ برادر ِ بزرگتر و آقای برادر ِ کوچکتر و سارا و نیکو و شادفر با بدبختی آدم برفی ساختیم و شال گردن ِ تو را انداختیم گردنش ، که بعد ترترش رفتیم امیر چاکلت و تو عاشق ِ آن خرگوشه شدی و خریدیش ، و بعدترترش آمدیم خانه و تو با چه حوصله ای با هلیا بازی می کردی ، صدات را عوض می کردی ، همراهش می خندیدی ... انگار دوازده سال بین ِ من و تو شکست ... آن روز آقای برادر بزرگتر ، که تقریبا با تو هم سن و سال است ، جواب ِ تمام ِ سوال های ِ مرا داد ... که مردها همیشه همان پسربچهء کوچک اند ... فقط کافیست پیدا کنی بازی ِ مورد علاقه شان چیست ... که ببینی چه جور من ِ سی و پنج ساله همین وسط ِ کوچه برات پشتک می زنم ... و من خندیده بودم ... و چیزی توی ِ دلم ریخته بود ... و آقای ِ برادر ِ بزرگتر از آن لبخند ها زده بود ... که یعنی همان که فکر می کنی درست است ...
لبخند می زنم ... چه روزهایی گذشت ...
هیجان دارم که وقتی اینها را بخوانی ... من عاشقت بودم وقتی چهارده ساله بودم فقط چون چشم هات آبی بود ... باور می کنی ؟ ...
دخترکم پاهاش را جمع کرده توی ِ شکمش ... مچاله شده ... دست می کشم روی ِ شکمم و می گویم : آرام باش دلبرکم ... من خوبم ... کمی غصّه دار شده دلم ... اما تو که هستی ، هیچ چیزی مرا از پا نمی اندازد ...
این پست مخاطب ِ خاص دارد ... هر کسی فکر می کند می تواند مخاطب ِ این نوشته باشد ، درست فکر می کند ...
مي داني دخترک ! خنده ام گرفت وقتي اس ام اس زدي و من "ندا" ي ِ بام ِ تهران و داراباد و پارک ِ ملت را به خاطر 118 آخر ِ شماره ات شناختم ... مدتها بود كه ديگر يادت نبودم ... و ديگر وبلاگت را نمي خواندم ... از تبريك ِ تولد ، خوشحال نشدم ... بيشتر متعجب شدم ... و تولدت را هم تبريك نگفتم ... نمی گویم ... چون آدم ِ نقش بازي كردن نيستم ... من تمام شده ام ... فهمیدن ِ اینکه " چرا یه آدمی که بود واست ، یهو غیب شد " کار ِ سختی نیست ... لااقل برای ِ تو نیست ... خوشحالم که لااقل تو یکی انصاف داشتی که بفهمی بوده ام برات ... همان روزهايي كه ميل زدي و برام آسمانريسمان بافتي كه دروغ مي گويم ... اما وقتي وبلاگت را دیشب خواندم ، عصباني شدم ... خواستم بهت بگويم دختر جان ! من نمي فهمم تو چرا اينقدر اصرار داري مرا ببيني ، در حالي كهبه قول ِ خودتمن هميشه از روش هاي سر كار گذاشتن آدم ها استفاده مي كنم ... كه كاري مي كنم كه گوشيم بوق اشغال بزند ، اما شماره ات را ببينم و جواب ندهم !!!!حالا اصلا اينكه چه جور مي شود گوشي آدم بوق اشغال بزند اما كالر آي دي اسم كسي كه دارد شماره ات را مي گيرد نشان بدهد ، خودش بحث ِ مفصّلي است كه از شعور و فهم و درك ِ من يكي خارج است ...اما اين را بدان ... اتفاقا اين بار هر كدامتان زنگ مي زديد ، جواب مي دادم ...گوشي را بر مي داشتم و مي گفتم ببخشيد كه من ديگر موضوع ِ قشنگي براي ِ گذران ِ زندگيتان نيستم ... ببخشيد كه ديگر آي دي و اي ميل ِ مرا نداريد كه ای ميل هاي عجيب غريب بزنيد ... و حرف هاي عجيب غريب تر... می گفتم ببخشید اگر هنوز فکر می کنید " این شماره واگذار شده است "...مي گفتم ببخشيد كه تك تك ِ آدم هاي آن روزها درست فهميده بودند كه من ، يك دخترك ِ ديوانهء مريض ِ عوضيِ رواني ِ آشغالام كه دوست پسرش با كس ِ ديگري خوابيده و قصّه اش را توی ِ کامنت های ِ وبلاگ ِ من نوشته و تازه طلبكار هم شده و يك بي پدر مادرِ بی همه چیزی توي ِ وبلاگي كه از سر ِ يك اشتباه ِ احمقانهء من افتاد دستش ، دفتر خاطرات ِ مرا كه نمي دانم ار کدام قبرستانی گيرش آورده كلمه به كلمه پست مي كند و حالش را مي برد و يك مشت آدم ِ عوضي ِ بی کار ِ ديگر مداااام مي خوانندش و عقده هاشان را حال مي آورند ...
یا آن یکی ، بار پیش که آمدم اس ام اس می زند که " هنوز هم همونجوری راه می ری ؟ " ... و من سعی می کنم مهربان باشم ... که باور کنم این کلمه ها مهربان است ... که باور کنم آدم ِ پشت ِ این کلمه ها دارد لبخند می زند به من ... که یادم برود چه اتفاق هایی افتاده ... که چه حرفهایی شنیدم ... و با خودم فکر می کنم بگذار همه چیز آرام بگذرد دخترک ... که شاید این بار ، باعث شود همه مان ، روزهای سیاهِ گذشته را فراموش کنیم ... و جوابش را می دهم ... که دوست داشتم ببینمش ... که کاش همیشه خوب باشد ... حتی سراغ ِ فواد را هم می گیرم ... به حرمت ِ روزهای ِ با هم بودنمان ...همان فواد که چند روز بعدترش ، نیش ِ کلمه هاش تا ته ِ وجودم فرو می رود ... و بعدش کامنت می گذارد که ای میلم را می خواهد که خدا می داند چه می خواهد بگوید ... من اما حوصلهء بازی ِ تازه ندارم و جواب نمی دهم ... حوصلهء شخم زدن ِ گذشته ها را ندارم و جواب نمی دهم ... چون حقِّ خودم می دانم که حواب ِ هر کسی را که دلم می خواهد بدهم یا نه ... و بعدترش خدا می داند چرا ، همه چیز کن فیکون می شود ... پست می زند و خط و نشان می کشد که اگر تکلیف ِ یک چیزهایی روشن نشود ، برای ِ همیشه به منِ آن روزها شک خواهد کرد!!! .. هاااااااااااااه !! شک ؟؟؟؟ ... فدای ِ سر ِ قشنگم که شک می کنی ! ... واقعا فکر می کنی حالا دیگر برام مهم است که بدانم چه شد ؟ که چه جور از انجایی که ما شروع کردیم رسیدیم آنجا که اول پاییز ایستاده بودیم ؟ ...که نقش خود تو توی آن قصه چه بود ؟ .. که آنهایی که مدام زنگ می زدند کدامشان خود تو بود ؟ واقعا فکر می کنی مهم است حالا ؟ ... بی خود نبود سهند همیشه می گفت به آدم ها که رو بدهی ، حتی بهترین و عزیزترین شان ، می آیند و سوارت می شوند ... پیاده هم نمی شوند ... بد هم نیست اگر به تمام ِ عالم و آدم شک کنی ... که شاید برای ِ یک لحظه بفهمی من توی ِ تمام آن تابستان و پاییزِ لعنتی با آنهمه دختری که زنگ می زدند و مو به مو تعریفت می کردند ، برای آنکه اعتمادم به تو اندازه گیری شود چه کشیدم ... چه امتحان کثیف حال به هم زنی ! ... بعد این بار اس ام اس می زند که " هستی ؟ " ... بله ! هستم ... من همیشه بوده ام ... تمام ِ روزهای آن پاییز ِ لعنتی هم بودم ... تو اما کجا بودی ؟؟ ... من ماندم و ایستادم ... پای ِ اشتباهات و خطاهای ِ خودم و تک تک ِ شماها ... لااقل اینقدر شهامت داشتم که اشتباهات ِ خودم را قبول کنم ... که مرد و مردانه بایستم و بگویم کجاها اشتباه کردم و این افتضاحی که به بار آمده ، کجاش تقصیر ِ من بوده .. از اشتباهو حماقت ِ من بوده ... کجاش نه ... هنوز هم هستم ... همیشه هم می مانم ...
یا این یکی ... آمد شهر کتاب ... و بعد هم طلبکار که چرا نگاهش نمی کنم ... که چرا جوابش را نمی دهم ... نمی بینمش ... خنده ام می گیرد ... من چند هزار بار اینجا نوشتم که با آدم های آن روزها دیگر کاری ندارم ؟ ... که تمام ِ ان آدم ها مرده اند برای ِ من ... تمام شده اند ... اگر تو اینقدر وقاحت داری که با آنهمه گند و کثافت که زدی هنوز هم فکر می کنی باید بیایی شهر کتاب ، که هنوز هم فکر می کنی مخاطب ِ نوشته های ِ من تویی ، مشکل ِ من نیست ... من اگر جای ِ تو بودم ، خیلی پیشتر از این خودم را خاک کرده بودم ... خلاااااص ...
پوووووووووووف ...
من واقعا نمی توانم درک کنم شماها ، چرا و چطور به خودتان حق می دهید انتظار داشته باشید من جوابتان را بدهم ؟ ... وقت ِ سواری دادن ِ من خیلی وقت است تمام شده رفقا ... لطفا پیاده شوید ...
یعنی اینکه من دوهفته است تهران ام و هنوز نه شهر کتاب رفته ام ، نه بام تهران ، نه داراباد ... یعنی دو هفته گذشته و من هنوز لیلا و کافه ویونا نداشتم ... هنوز نگار و یک عااااالمه حرف نداشتم ... پپل نداشتم ... مارال و یک دل سیییییییر حرفای دخترونهء یواشکی نداشتم ... هنوز محمد و هیجانِ اینکه این بار با چه کتابی می خواد سورپرایزم کنه نداشتم ... حسین و کلی حرفای خاله زنگی از دختر پسرای دانشگاه نداشتم ... پانته آ و جمعه بازار و روسری های ترکمن نداشتم ... یعنی من اصلا دریا و غروب نداشتم ... یعنی مرنجاب و طلوعِ خورشید نداشتم ... پووووووووووووف ...
روزهای شلوغی می گذرد ... نمی فهمم کی روز می شود و کی شب ... با اینکه هر لحظه همراهمی دلم برایت تنگ می شود ... دلم برای خلوتِ مان تنگ می شود ... دلم برای خودم و تو ... دلم برای عشق بازی های طووولانی مان تنگ می شود ... برای حرف زدن هامان ... برای ِ تو ... برای ِ توی ِ لعنتی ...
خوابیده ای ... و من کلی نشستم زل زدم به موهای خرمایی لختت ... که ریخته روی پیشانیت ... آرام نفس می کشی و فقط خدا می داند من چه جووووور دلم بند ِ صدای ِ نفسهات است ... یادم می آید یک سال و دو ماه و دو روز ِ پیش ، درست شب ِ قبل از رفتنت ، توی همین اتاق ، روی ِ همین تخت ، با هم خوابیدیم .... چقدددر گریه کردم آن شب ... نمی دانم کی خوابم برد ... اما خوب یادم هست که هر بار بیدار شدم ، تو بیدار بودی ... با یک لبخند ِ مهربان ِ آبی ... با دستهای محکم و گرمت که حلقه کرده بودی دور تنم ... هنوز هم وقتی پیشانیم را می بوسی ، یادم می آید چقددددر آن شب ، دنیا ، میان ِ دست های ِ لعنتی ِ تو ، امن و آرام بود ...
فکرش را که می کنم ، خجالت می کشم ... تو تمام ِ سعی ات را کردی که کل ِ آن روز و تمام ِ اتفاقات اش ، بهترین باشد ... من اما کل ِ آرامش ِ شب مان را با آن هق هق طوووولانی ، خراب کردم ...
من اما ... ترسیدم بودم آریا ... برای ِ تمام ِ خاطر ِ اتفاق های ِ احمقانهء دنیا ، ترسیده بودم ... از اینکه کم بیاورم ، ترسیده بودم ... از اینکه از پس ِ آنهمه درد و غصّه برنیایم ، ترسیده بودم ... از اینکه کم باشم برات ، برای آنهمه مهربانیت ، برای آنهمه صبوریت ، ترسیده بودم ...
دلم آشووووب است ... بغض دارم ...بابا از دم ِ در ِ کتابخانه رد می شود ... می خواهد چیزی بگوید .. اما ... کمی می ایستد ... بعد می رود ... می دانمش ... که می خواهد بگوید : یکی صدای ِ آن ضبط ِ لاکردار را کم کند " ... من اما...
این روزها موسیقی ِ روز ، فقط remember when it rained ِ Josh Groban ِ لعنتی است که دل ِ آدم را حالی به حالی می کند ... یادم هست چقددددر راحت زل زدم توی ِ چشم هات و گفتم دوست دارم وقتی می خوابم باهات ، این آهنگ تمام ِ اتاق را پر کرده باشد ... و پر کرده بود ...
هنوز هم وقتی می شنومش ، گرمی ِ دستهات را روی ِ تنم را حس می کنم ... رطوبت ِ لبهات را روی ِ گردنم ... هرم ِ نفس هات را کنار ِ گوشم ...
آهای لعنتی ! دوستت دارم برای ِ خاطر تمام ِ آبی ِ وجودت ...
و سند می کنم ...
دلم برات تنگ شده ... دلم برات خیلی خیلییییییی تنگ شده ...
ورق می زنمش ... می مانم روی ِ صفحهء 31 ... که یک روزی توی اولین وبلاگم نوشتمش ...
نع ! دو روز . فقط دو روز . روز ِ سوّم تو به زانو در آمده بودی . عشق رحم ندارد ، و تو عاشق شده بودی . تو می نشستی کنار ِ آتش و فقط به من نگاه می کردی . من سر فرو افکندم تا نتوانی آن چشمان ِ سیاه ِسیاه را تصرّف کنی ... و تو شب ِ روز ِ دوم ، گریان گفتی : قلبم را که دزدیدی ... دست ِ کم نگاهت را ندزد ! بگذار در این دریای ِ سیاه ، قایق ِ این گیلک ِ آرام ، پارو زنان بگردد ! ...
و من با همین چند جمله ، عاشق شده بودم... به خدا !
و صفحهء ۶۷ و ۶۸ ... و بعدترش ۹۸ ... و بعد ترترش ۲۲۷ ... و چقدددر من دوست دارم جمله های این کتاب را ..
شب ها وقتی همه می خوابند ، می روم توی کتابخانه ... لایِ کتابها می لولم ... بعضی ها را بر می دارم که با خودم ببرم ...آنوقت است که حالم دیدنی است ...
ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود ... " سید علی صالحی " شاعر تماااام عاشقانه های ِ من است ... هیچ بنی بشری هیچ وقت ِ خدا ، نمی تواند جاش را برام بگیرد ... یادم می آید پاییز هشتاد و شش ، وقتی خسته و خراب در اتاقم را بستم و گوشیم را بعد از مدتها روشن کردم ، دلم خواست براش بنویسم که یک نفری یک جایی از این دنیای لعنتی ، با ری رای ِ او زندگی کرده است ... زندگی می کند ... و کی باورش می شد که این سید ِ لعنتی گوشیش را بردارد و زنگ بزند و با من حرف بزند ؟ ... چقدددر دلم می خواهد باز ببینمش ...
صفحهء اولش را که باز می کنم اسمم را می بینم با تاریخ2/9/78... یک لبخند ِ خوشرنگ می آید روی ِ لبهام ... صفحه های تا خوردهء کتابها همیشه حرفی برای ِ گفتن دارند ... اولین تا خوردگی صفحهء 73 است ..." فقط فاصله بود "... اصلا بگذار این ترانه ، همین حوالی ِ بوسه تمام شود ! ...
آن روزها دلم پی ِ چشم های سیاهی بود که حتی اسمش را هم نمی دانستم ... با دنا می نشستیم و کلی قصّه می بافتیم ... خنده ام می گیرد ... پسرکی که خیلی بی بهانه شروع شد ... خیلی بی بهانه تر تمام شد ...
تای بعدی ، صفحهء 84 است ... جمله ای که از همان روزها ، تا همیشهء خدا توی ذهن ِ من باقی ماند ... " تا کی کنار ِ حوصله باز با خیال ِ گریه بیداری ؟ " ...
صفحهء 98 ... دست به دلم نگذار ... حوصلهء دوباره دیدن ِ دریا در من نیست ...
صفحهء 114 ... دستمال های کوچک ِ چهارخانه ...
صفحهء 145 ... تمام حکایت ِ ما همین بود ...نه غریبی آمد و نه آشنایی رفت ... چقدددر گریه کرده بودم با این جمله تمام تابستان ِ سرد ِ لعنتی ِ هشتاد و شش ...
نشسته ام به خواندن دفتر خاطرات هایی که مال ِ ده سال ِ پیش است ... بارها خواستم از شرشان خلاص شوم ... اما نشد .. دلم نیامد دخترک ِ سال های گذشته را بسپارم به آتش ... به جز دفتر هایی که توی سال های هشتاد و پنج و اوایل ِ هشتاد و شش نوشته بودند و توی ِ آتش ِ آن شب ِ لواسان سوزاندمشان ، فقط برای ِ اینکه دلم را ریش می کرد ضجه های ِ دخترک ِ شوک زدهء آن روزهای ِ توش ، آنقدر دفتر خاطرات روی ِ دستم مانده که اگر کسی بخواهد ، می تواند با خواندنشان تماااام روزهای ِ زندگی ِ مرا زندگی کند ...
من عاشق کلمه ام ... عاشق جمله ... عاشق نوشتن ... کاغذ ... قلم ... عجیییب آرامم می کند خط خطی هام توی دفترهای سیمی قرمز و نارنجی و تقویم هایی که کلی جا توش کم بود برای درد دل های دخترکی که توی ِ خلوت ِ خودش از پیرزن ها هم پر حرف تر بود ...
از آدم های مطبوعِ ملايم بايد دوری کرد. آدمهای مطبوع ملايم ، ذرهذره آغشتهات میکنند. ذرهذره جانات را مسموم میکنند. و عاقبت روزی فرا میرسد که به حضور زهر توی رگهايت عادت کردهای. و روزی فرا میرسد که مسموم شدهای، مسمومشان شدهای .
نشسته ام توی اتاقم ، آرام آرام کتاب های زیر ِ تختم را ورق می زنم ... گاهی می ترسم ... گاهی ذوق می کنم ... گاهی احساس می کنم خالی ام ... عید که آمدم ، نمی دانم چرا ، انگار اینجا نبودم ... با اینکه زمان ِ بیشتری داشتم ، اما انگار یک چیزهایی اصلا یادم نبود ... یادم نبود چند دفتر خاطرات قرمز رنگ هنوز باقی مانده است ... یادم نبود کتاب های ِ زیر تختم همیشهء خدا ، دنیای ِ حرف بوده و هست ... یادم نبود بعضی جزوه های دانشگاه ، از هزاااار دفتر خاطرات ، پر خاطره تر و پر گریه تر و پر التهاب تر بود ... یادم نبود عماد سر ِ کلاس پایگاه داده های استاد !!!! روحانی ِ دیوانه ، چطور بی کلمه و بی هوا ، جزوه ام را برداشت ، ادامهء شعری که داشتم می نوشتم را نوشت ...
باش !
آری ، فقط باش !
بودنت کافیست ...
که بودنت جانشین ِ تمام ِ نبودن هاست ...
این که فاصلهء قلب هامان از اتفاق تا خاطره است
و حسّ داشتنت آن هم به اندازهء پلک زدن محال
خیال و همیشه کال
و در مساحت ِ نحومی قلبت
اندک جایی برایم نمی بینی
مهم نیست !
که این از سرنوشت تلخ ِ این تن است
فقط باش تا همیشه
که این تمام ِ آرزوی ِ من است ...
و نوشت که دوستم دارد ... و من لبخند زدم ... نوشتم دوست داشتن بزرگترین حماقت ِ دنیاست ... و نوشت من احمق ترین آدم ِ دنیام ... و نوشتم شوحی ِ بامزه ای بود ... و تمام ...
و نمی دانم چه شد که عماد شد از آن دوست هایی که آدم باید خیلی خیلی خوش شانس باشد که داشته باشدشان ... از آن دوست هایی که آنقدر بی دلیل و بی بهانه عمق می گیرند که تا به خودت بیایی ، شده اند تو ... شده اند خود ِ خود ِ لعنتی ِ تو ...
آهای عماد ! ... با همان لحنی که توی ِ جزوهِ پایگاه ِ داده های روحانی نوشتی ، دوستت دارم ...