آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
سرمای ِ لعنتی ِ اینجا ، آدم را کلافه می کند ... کلافه می کند وقتی گرمای ِ تنت نیست که بی هوا بیایی دستهات را حلقه کنی دور ِ تنم ... سرت را فرو کنی میان ِ موهام ...
مه گرفته همه جا را ... حالا دیگر چراغ های شهر ، ار این بالا دیگر معلوم نیست ... روی ِ لبهء پنجره هم که بنشینم ، چیزی دیده نمی شود ...
طعم ِ تلخ ِ پاییز می داد صداش ... قول داده بودم به خودم هیچ وقت ِ خدا دیگر سراغ ِ مریم ِ حیدر زاده و صدای ِ بچگانهء پر غمش نروم ... من اما ، هیچ وقت ِ خدا به قول هایم وفادار نبوده ام ...
دلم برات تنگ شده انگار ... از پس ِ اینهمه فاصله و ایییینهمه روز دوری ، هنوز هم بعضی چیزها مرا یاد ِ تو می اندازد ...
هر کسی را که بیشتر دوست داشته باشی ، بیشتر ازش انتظار داری ...
آمده ام اعترافی بکنم ... که من فقط تو را تمااام سال های بچگی و نوجوانی و جوانیم ، کنارم داشته ام ... که من ، فقط و فقط یک دوست یه معنی ِ واقعی ِ صمیمی توی تمام روزهای زندگیم داشته ام ... فقط یک نفر بوده که تمااااامِ دفتر خاطرات های مرا که هیچ بنی بشری حق نداشت دست بزند بهشان را خوانده است ... هنوز هم می خواند ... فقط یک نفر بوده که من تمام ِ یواشکی های ِ زندگیم را تعریف کرده ام ... براش گریه کرده ام ... اعتراف کرده ام ... هنوز هم ... تو ، من بودی همیشهء خدا دنا ... همیشهء همیشهء خدا ...
یادت هست آن همه اتفاق را ؟ ... یادت هست خواسته بودی درستش کنی ، خراب ترش کرده بودی ؟ ... یادت هست دیوانه ام کرده بودی ؟ ... آنقدر که گفتم هیچ وقت نمی خواهم دیگر ببینمت ؟ ... که دیگر نمی خواهم داشته باشمت ؟ ... یادت هست گفته بودم بی معرفتی ... که یک ماهِ تمام ریجکتت کرده بودم ؟ ... که داد زده بودم سرت که دست از سر ِ من و آوار ِ آنهمه اتفاق برداری ؟ ... که کم مقصّر نبودی ؟ ... که بگذاری با تمام ِ زخم هایی که گذاشته بودی به دلم ، تنها بمانم ؟ ... من خوب یادم هست دنا ... و از آن خوب تر یادم هست که چقدددددددر دلتنگت بودم تک تک لحظه های ِ آن روزها که می خواستم نباشی و می خواستم دیگر صدات را نشنوم و می خواستم که دیگر نباشم ...
...
بچه بودیم آن روزها ... شاید هنوز هم ... کم اشک ِ هم را در نیاوردیم ... کم با هم درگیر نبودیم ... کم با هم تفاوت نداشتیم ... اما ... من خوب ِ خوب می دانم که حتی یک لحظه هم نبوده توی تمام ِ دعواها و قهر هامان که من واقعا دلم بخواهد نبوده باشی ... اصلا نمی شود که نباشی ... نمی شود دنا ...دنیای ِ من بی تو چیزی کم دارد ... دخترک ِ من خاله دنا ی ِ جیغ جیغو می خواهد ... که وقتی من با بدختی خوابانده امش ، بیاید و دماغش را فرو کند میان ِ گردن یلدا ، بیدارش کند و من را حرص بدهد ... که وقتی دخترک قلپ قلپ شیر می خورد بیایی بنشینی کنار من ِ هی بگویی خجالت ندارد که ... من بزرگترش را دارم !! ... که آریا را حرص بدی که یلداش را می بری پسر بازی ...
...
تمام ِ این ها را نوشتم که بگویم " تولدت مبارک دنا " ... پیر شدی اما کسی به من نگفت خاله !!! هیچ حواست هست ؟
ستارم را بغل می کنم ... می آیم می نشینم روی سکوی ِ کنار ِ پنجره ... و تو خوب می دانی وقتی می نشینم کنار ِ پنجره و صدام در نمی آید ، یعنی دلم گرفته ... یعنی غصّه دارم ... یعنی کسی چیزی نگوید ... یعنی کسی به کارم کار نداشته باشد ... یعنی گوشیم خاموش است ... یعنی پرت شده ام توی روزهای خاکستری ...
یاد ساختمان کوچهء مبینی می افتم ... چه روزهایی بود آنجا ... چه شبهایی ... چقدددر آرزو داشت دلم آن روزها ... لبخند می زنم ... " من "ِ آن روزها را دوست دارم ... بس که بی غل و غش و بی بهانه عاشق بود ... بس که دلش بند ِ برای ِ هم کتاب خواندن بود ... بند ِ با هم ساز زدن ... با هم زبان خواندن ... با هم زندگی کردن ... بند ِ با هم بودن ... بی که فکر کند واقعیت زندگی همیشه هم خوش رنگ و خوش طعم و خوش بو نیست ... کی فکرش را می کرد آنهمه اتفاق را ؟ ... هنوز هم گاهی بغض می کنم ... وقتی یادم می آید که ... بگذریم ...
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
می دانی دخترک ! ... می دانم چقدر درد دارد وقتی در را باز می کنی و کسی آن طرف منتظرت نیست دیگر ... وقتی گوشیت را خاموش می کنی و می دانی دیگر هیچ صدایی لبخند را روی ِ لبهات نمی آورد ... وقتی دستهات یخ می کند و کسی نیست بگیردشان توی دستهاش و ها کندشان و .... می دانم ... تنهایی درد ِ بزرگیست ... تنهایی ... درد ِ بزرگیست ...
راست می گویی... من حالا کسی را دارم که شیرینی ِ حضورش ِ سیاهی آن روزها را کم رنگ کند ... تو اما تنها مانده ای ... می دانی ولی لیلا ، بعد از اینهمه روز ، من باور کرده ام که هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد ... اگر آنهمه اتفاق توی آن پاییز لعنتی نیفتاده بود – هر چند من بدجور شکستم - ، من حالا نه یک جفت چشم ِ ابی ِ مهربان داشتم که تمام ِ زندگیش منم ، نه یلدایی که تمام ِ زندگیم چشم های سیاهِ اوست ... می دانم ... شاید این حرف ها عصبانیت کند ... من هم آن روزها هر کسی می گفت دوباره عاشق می شوی ، دوباره می خندی ، دوباره زندگی می کنی ، دلم می خواست خفه اش کنم ... دلم می خواست داد بزنم سرش که هیچ کس ، هیچ وقت برای من پسرک ِ لعنتی ام نمی شود ... اما شد ... خیلی ساده تر و بی بهانه تر از آنکه فکرش را بکنی ... یک روز به خودم آمدم و دیدم با تمام ِ مقاومتی که مثلا کرده بودم ، زندگیم شده یک جفت چشم آبی ... یک صدای ِ خشدار ِ لعنتی ... یک جفت دست ِ گرم ِ مهربان که برای ِ تمام ِ من و دیوانه بازی هام جا دارد ...
لیلا ! لیلایی ... هر چقدر دوست داری گریه کن ... هر چقدر دوست داری داد بزن ... فریاد بزن ... از همه دور شو ... فقط یک کار را نکن ... با خودت لج نکن ... قهر نکن ... نکن لیلا ... فقط همین ...
آی لیلا ... یک حجم شور ِ بزرگ آمده نشسته توی گلوم ...
می دانی دخترک ... یادم هست تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که به خودم قول داده بودم با هیچ کسی حرف نزنم و نزدم ، تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که تنها و خسته ، تمامِزندگیم شده بود اشک و بغض و دلتنگی و یک سوال ِ بی جواب که " چرا " ؟ ... آخرش هم کسی نگفت چرا ... کسی نگفت چرا میان اینهمه آدم توی ِ این دنیای ِ لعنتی ، آرزوهای ریز و درشت ِ من باید آوار می شد روی ِ سرم ... کسی نگفت چرا گاهی زندگی اینقدر سر ِ ناسازگاری دارد ... نگفت چرا آدم ها گاهی اینقدر بی رحم می شوند ... کسی نگفت چرا گاهی همه چیز با هم آوار می شود روی ِ سرت ... من فقط می دانم با " چرا چرا " کردن ، آدم فقط دیوانه می شود ... به جواب نمی رسی ، اما ، خسته و هلاک می زنی زیر ِ گریه ... از آن گریه ها که عین ِ ناتوانی است ... که عین ِ کم آوردن است ...من کم گریه نکردم آن روزها ... من ، کم از خودم و زمین و زمان نپرسیدم چرا ؟ ... من کم خودم را و آدم های قصّه ام را متهم نکردم و محاکمه نکردم و به دار نکشیدم آن روزها ... توی همین صفحه ها بگردی ، پیدا می کنی آن روزهام را ... اما نتیجه اش چه بود ؟ .. نتیجه اش یک دخترک ِ عاصی ِ خستهء آمادهء انفجار ِ بیزار از زمین و زمان بود ... نبود ؟ ...
همین تو نبودی که می نوشتی آرام باشم ؟ ... تو نبودی که می نوشتی دنیا تا بوده همین بوده ؟ ... حالا من می گویم لیلا ... تا بوده همین بوده ... کسی که دوستش داری ، خیانت می کند ... کسی که دوستت دارد ، تو دوستش نداری ... یادت هست لیلا ؟ ... تک تک ِ ادم های دنیا ، قصّهء خودشان را دارند ... مهم تر از این ، تمام آدم ها ، بهانه ها و ترس های خودشان را دارند ... درست یا غلط ؟ چه فرقی می کند وقتی همین بهانه ها و ترس ها ، می شود بنای ِ تصمیم گرفتن ... بنای ِ ماندن ... یا رفتن ... هوم؟ ...هیچ ... کسی که رفته ، دیگر رفته است ... آنکه می ماند و طاقت می اورد ، بار ِ تمام آوار های مانده و ریخته را تحمل می کند ... باید که تحمل کند ... به همین تلخی ...
...
نمی گویم درک می کنم این روزهات را ،چون واقعا باور دارم هیچ کسی هیچ وقتی توی این دنیای ِ لعنتی ، نمی تواند درد و اندوه ِ آدم را آن جوری که خودش درک می کند ، درک کند ... اما می گویم دلم می خواست توی آن شهر ِ خاکستری بودم و زنگ می زدم برویم بام تهران ... راه برویم ... حرف بزنیم ... شاید کمی ، فقط کمی ،دلت آرام بگیرد ...
نیستم لیلا ... من ِ لعنتی آنجا ، پیش ِ تو نیستم ...
دیدم اصلا لایک ام نمی آید ... بیشتر آن لایکم می آید :پی
یکی نبود به این پسرک بگوید اصلا بعضی روزها فقط ساخته شده برای اینکه از خود ِ صبح که آفتاب پهن می شود وسط ِ اتاق ، توی یک بغل ِ گرم و نرمی بلولی تا خود ِ بعد از ظهر ... نه جواب رئیس را بدهی که در به در دنبالت می گردد ... نه جواب همکلاسی مادر مرده ات را که آن روز باهم قرار بود پرزنتیشن فلان درس را انجام بدهید و طفلکی هزار بار بهت گفته بود نکند قالش بگذاری و تو هزار بار گفته بودی خیالت راحت باشد .
اوهوم ... بعضی روزها این جوری زندگی پیش می رود ...
من آنقدر توی زندگیم ، تنها بوده ام و به تنهاییم خو گرفته ام که یاد گرفته باشم آدم خودش باید پیله اش را پاره کند و بیاید بیرون ... اگر کس دیگری دست به آن پیله بزند ممکن است جای یک پروانهء خوش خط و خال ، یک کرم زشت بیرون بیاید ...هووم ؟....
باید تمام دفتر های سیمی باقیمانده را بخوانم ... و بعد بروم ...
ساعت نزدیک یک ظهر است ... نیستی خانه ... من تنها مانده ام امروز ... با اینکه هوا آفتابیست اما دلم امروز خانه می خواهد ... دلم امروز تنبلی و سکوت و ولو شدن توی رختخواب می خواهد ... خانه آرام ِ آرام است ...
می دانی آریا ! من بزرگ شدنم را توی ِ صفحه های دفتر خاطرات ِ سیمی ِ قرمز و سفیدم دیدم ... همان ها که می خواستم بسوزانمش ، اما تو نگذاشتی ... از آذر ِ هشتاد و شش تاآخر ِ دی ِ هشتاد و هفت ... تمام شش ساعت و نیم تهران تا لندن ، و بعدترش هفت ساعت لندن تا اینجا یک نفس همه را خواندم و نقهمیدم چطور آنهمه ساعت گذشت ... تمامش کردم ... وقتی دفترم را بستم ، یک حس ِ عجیبی توی ِ وجودم بود ... یک چیزی که نمی توانم کلمه براش پیدا کنم ... اما هر چه بود ، با تمام ِ تلخی های توی دفتر ، تمام ِ بغض هایی که یک صفحه هایی می آمد توی گلوم و ماندگار می شد و بعدترش یواشکی ، قطره های شور می شد و می ریخت ، دوست داشتنی بود ... دخترک ِ توی ِ آن صفحه ها ، من بودم ... من ِ گاهی سر در گم ... من ِ گاهی غصّه دار ... منِ گاهی دلتنگ ... من ِ گاهی ترسیده ... گاهی عصبانی ... و می دانیچی ؟! تو ی ِ لعنتی با آن چشم هایِ آبی و آن صدای ِ مردانهء خشدار که آرامش را می ریزد توی ِ لحظه های آشفتهء آدم ، توی ِ تمام ِ صفحه ها بودی ... بودی که همه چیز را گذاشتم آنجا توی اتاقم و آمدم این سر ِ دنیا ... هنوز هم گاهی از خودم می پرسم " چی شد که این جوری شد ؟ " ... نمی دانم ... فقط می دانم دنبال ِ دلم آمدم ... دنبال ِ دست های ِ تو ... حرف های تو ...
می دانی ؟! دوست دارم بدانم اولین بار ِ اولین بار ، کِی بود که شدی کلمه ای از دفتر خاطراتم ...
نمی دانم چند ساله بودم وقتی اولین بار عمو حسین مرا شیرین صدا زد ... من ، شیرین ، که تنها نوهء دخترِ خانواده و آخرین نوه هم بودم ، آن هم بین دوازده تا نوه ، حسابی عزیز بودم ... گذشت و این اسم برای ِ من ماندگار شد ...عمو حسین ، پدر ِ اولین عشق ِ دیوانه وارِ زندگی ِ من بود ... خشایار که رفت ، کمی بعد ترش زن عمو و بعد تر ترش عمو ، طاقت ِ داغ ِ پسرشان را نیاوردند ... آن ها هم رفتند ... من ولی همان شیرین ِ عمو حسین و بقیهء عمو ها ماندم ... آنقدر عادتم شده بود " شیرین " و همه عادتشان شده بود ،که دیگر وقتی اسم ِ خودم را صدا می کردند ، سرم را حتی برنمی گرداندم ... من ، خودم را یادم رفته بود ... خود ِ خودم را ...
نمی دانم چقدر از بودن ِ محمد گذشته بود که یک روز گفت آن اول ها از خودم می پرسیدم چرا اسمت را دروغ گفته ای ؟ ... آن موقع خندیدم ... اما .... من واقعا ، اسم ِ خودم را یادم نبود ... اسم ِ خودم برام آشنا نبود ... مال ِ من انگار نبود ... فقط شده بود یک اسم ِ دو بخشی ، که روی ِ برگه های ِ امتحان ِ دانشگاهمی نوشتم و سفید تحویل می دادم و خلاص ! ... حتی پرونده های پزشکیم به اسم شیرین بود ... تمام ِ راهنمایی و دبیرستان ، شیرین بودم ... گاجره که رفتیم ، شیرین بودم ... کلاس های یوگا ، شیرین بودم ... توی ِ تمام ِ وبلاگ هایی که می نوشتم، شیرین بودم ... همه جا ، همّه جای ِ دنیا ، من "شیرین" بودم ...
پاییز ِ هشتاد و شش ... فرودگاه ِ امام برای ِ فرار از آدم ها و در و دیوار و همه چیز ِ ان شهر ِ خاکستری ... نه ، در واقع فرار از خودم و خاطره هام و آدم های ِ دندانه دار ِ لعنتی ... خسته و خراب ِ آن همه اتفاق هایی که همه اش بیشتر شبیه قصّه بود ... قصّه ای که اگر مال ِ زندگی ِ خودم نبود ، باور نمی کردم واقعا اتفاق افتاده باشد ... آنهمه شب های پر از کابوس و درد و هق هق ... انهمه حرف های تلخ و زننده ، آنهمه توهین و تحقیر ... آنهمه نامه های عجیب و غریب با تک تک ِ عکس های تولد ِ شیرین توی آن ساختمانِ با آجر سه سانتی ِ کوچهء مبینی ... آنهمه تلفنی که فقط با شیرین کار داشت ... آنهمه دختری که فقط از دوست پسر ِ شیرین می گفتند ... آنهمه آدم های ِ لعنتی ای که با پدر ِ شیرین کار داشتند که بگویند شیرین چه گناه ها که نکرده ... آنهمه که با زندگی ِ شیرین کار داشتند ... آنهمه ادمی که تیشه برداشته بودند تا ریشهء شیرین را بزنند ، از دوستهای ِ دشمن ، بگیییییر تا آنها که حتی نمی دانستم چرا اینقدر سرسختانه ، می خواهند شیرین را له کنند ... شیرینی که له شده بود ... خراب شده بود ... خاک شده بود ... مرده بود ...
تا تو آمدی ... با آن چشم های ِ آبی ِ لعنتی ... و صدام زدی ... اسمی که شیرین نبود ... که خاطره توش نداشت ... که ترس نداشت ... که بغض نداشت ... که درد نداشت ... که تلخ نبود ... که شوری ِ خون نداشت ... که تب نداشت ... که هیچی ِ هیچی ِ هیچی اصلا نداشت ... من دوباره ، پیدا شدم ... من ، دوباره زنده شدم ...
همان روز به خودم و چشم های ِ ابی ِ خیس ِ تو ، قول دادم ، که دیگر شیرین نباشم ... خودم باشم... که اسم ِ خودم را دوست داشته باشم... که اسم ِ خودم را بخواهم ... که اصلا قبول کنم شیرین ، آرام آرام ، توی همان تابستان ِ سرد ِ لعنتی ، توی همان تلفن ها که برای ِ امتحان کردنش زده می شد ، مرده بود ... تمام شده بود ... که اصلا همان موقع که عمو حسین رفت برای همیشه ، باید شیرین را هم با خودش می برد ... که شاید اصلا بعدترش عمو احمد شیرین را برده بود و من بی خودی اصرار داشتم شیرین ِ کسانی بمانم که دیگر نبودند ...
…
امروز خیلی تصادفی دیدم که یک نفر برای پست ِ 858 کامنت ِ خصوصی گذاشته که " شیرین ! نکن این کار ها را با خودت ! " ... دستهام یخ کرد ... توی ِ دلم چیزی فرو ریخت ... دخترکم خودش را جمع کرد ... بغض کردم ... اینها را نوشتم که بگویم اگر دلم برایتان مهم است ، مرا شیرین صدا نکنید ... من دیگر خیلی وقت است شیرین نیستم ... هر چه دوست دارید صدا کنید ، اما شیرین ، نه ! ...
دفنتلی در ایز سامثینگ ون سان وانز سکریمین ! به خدا !
دلم می خواهد از ته ِ تهِ سرم داااااااااد بزنم ... می دانی چرا ؟؟ .... چون خیلی خیلی مسخره ، من توی یک مسابقه توی دپارتمان آرت ، شرکت کردم و همین پنج دقیقهء پیش فهمیدم که طرح ِ من اول شده ! ... و می دانی این یعنی چی ؟ .. یعنی به نشانه ها باید احترام گذاشت ! یعنی من می توانم بدون آن امتحان ِ کوفتی که کلا دو دلم کرده بود برای اپلای کردن ، معماری را شروع کنم !! ...
و این یعنی آهاااااااااااای آقای خدا !! دوسِت دارم هشت تا !!!!
می روم به بابا زنگ بزنم ...
بر می گردم ...
چند لحظه بعد از پست :
قبل از حرف زدن با بابا ، خواستم یک چیزی را هم یاداوری کنم ...
همین امروز یا فرداست که فواد یک پست بزند و گه بزند به هیکل ِ من ! : ))اما شما اصلا ناراحت نشوید ...
این روزها حالم خوب است خوشبختانه ... و فقط می خندم ... فقط امیدوارم همین یکی دو روزه پستش را بزند تا حال ِ من خوب است ... چون ممکن است باز سگ بشوم و از این پست های با مخاطبِ خاص بزنم و ... خودتان باقیش را می دانید ...
می دانی بهترین روزهای ِ زندگی با چه جور صبحی شروع می شود ؟ ...
صبجی که من دوشم را گرفته ام و آمده ام توی آشپزخانه صبحانه آماده کنم .. تو می آیی خوابالود و با موهای ژولیده ، می ایستی کنار کانتر آشپزخانه و می گویی :
امروز را به خودم مرخصی دادم ... زود برنامهء امروز را بچین !
آن وقت است که من دلم می خواهد آنقدر دستهام بزرگ بود که تمام ات توش جا می شد و محکم فشارت می دادم ... ببین ! تقصیر ِ خودِ لعنتیت است که اول ِ صبجی ، جیغ ِ مرا در می آوری ...
و فقط خودم می دانم و خدای ِ خودم ، که چه جور دلم می میرد برات وقتی خسته و ژولیده ، کلید می اندازی توی در ، صدام می زنی که کجایی کپل ؟ و می آیی و ولو می شوی روی ِ مبل ِ کنار ِ پنجره ... می آیم می نشینم کنارت ... با چشم های بسته دستت را می گذاری دور کمرم ... مرا می کشانی میان ِ دست هات ... موهام را بو می کنی .. من شاکی می شوم . می گویم : این کار ِ من است .. نه کار ِ تو .. مبتکر باش آقا گرگه .. نه مقلد ..
با چشم های بسته می گویی : تمام ابتکار و خلاقیتم را برای گول زدنت خرج کرده ام . دیگر نمانده چیزی ...
می خندم ... می بوسمت ...
سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی ... می نشینم روی پاهات ... پیشانیت را می بوسم ... چشم هات را .. دو بار .. سه بار .. با لبهام مژه هات را لمس می کنم ... نوک ِ بینی ات را می بوسم .. تو همیشه قلقلکت می آید و می خندی ... گونه هات را می بوسم ... لالهء گوشت را ... زیر ِ لب می گویی : گازم بگیر کپل ! ... من شیطتنم می گیرد و خودم را می زنم به نشنیدن .. آرام می بوسمشان ... لبهام را نزدیک می کنم به لبهات ... سرت را می آوری بالا ... می خندم و سرم را می برم کنار .. می خندی .. می گویی بدجنس !! ... فرو رفتگی ِ بین لب و چانه ات را می بوسم .. چند بار ... می آیم سراغ چانه ات .. می گویم : همیشهء خدا زبری ... می خندی و می گویی : تو هم که اصلا دوست نداری ... می خندم ... می رسم به برآمدگی زیر ِ گلوت ... اینجا بهشت ِ من است ... بوت می کنم ... عمییییق ... انگار که اخرین بار باشد که می توانم این جور بی خیال ببوسمت ...
چشم هات را باز می کنی ... می گویی : تمام ِ زندگی ِ من کیه ؟ ... لبخند می زنم ...
ساعت نزدیک چهار صبح است ... بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد ... تو خوابیده ای .. خانه آرام ِ آرام است ... شیطنتم گرفته ... آمدم اعترافی بکنم ...
تمام ِ نامه هایی که فرستاده بودی توی ِ تمام آن سالها ، تمام کارت تبریک ِ تولد ها ، تمام ِ کادو ها و عروسک ها ، تمام ِ ای میل ها و عکس ها ، دفتر ِ خاطرات ِ سفید سیمیِ خیلی خیلی یواشکی ای که من توش دیوانه وار عاشق ِ چشم های ِ ابی ِ تو بودم ، و عکسِ تولد ِ چهار سالگی ِ من که تو آن موقع شانزده ساله بودی ، نوشته هام راجع به تمام ِ تمام ِ تمامِ تلفن هایی که از هفده مهر هشتاد و شش شروع شد و نفهمیدم کی و چطور ، شدی تکه ای از زندگیم ، را با خودم آورده ام ... که بخوانیشان ... که فکر نکنی دفتر ِ خاطرات ِ من فقط ، جای ِ غصّه ها و دلتنگی هام بوده و هست ... که بدانی کل ِ آن شب ِ لواسان را ، کلمه به کلمه ، لحظه به لحظه ، می توانی بخوانی ... که بدانی من تمام ِ اسفند ِ هشتاد و پنج را که توی بیمارستان کنارم بودی ، نوشته ام ... که تمام ِ میل هایی که می زدی را هزار بار می خواندم ... که نگویی من اصلا یادت نبوده ام ... اصلا ندیده بودمت ... اصلا نمی شنیدمت ...
می دانی ! خیلی ساده ، آنقددددر آن روزها به نظرم بزرگ می آمدی که هیچ وقت نشد باور کنم می توانم توی ِ دستهات جا بگیرم ... هر سال ، روز ِ تولدت ، نگاه می کردم به عکس ها و با خودم می گفتم وقتی من چهار ساله بودم تو شانزده ساله بوده ای ... وقتی تو بیست ساله بودی من هشت ساله بودم ... به نظرم یک چیزی ایراد داشت ... به نظرم خنده دار بود فکر کردن به تو ... نمی دانم به نظرم آدمهای قصّه با هم جور در نمی آمدند ...
حالا فقط می دانم ، ان روز که رفتیم برف بازی ، که بعدترش با آقای ِ برادر ِ بزرگتر و آقای برادر ِ کوچکتر و سارا و نیکو و شادفر با بدبختی آدم برفی ساختیم و شال گردن ِ تو را انداختیم گردنش ، که بعد ترترش رفتیم امیر چاکلت و تو عاشق ِ آن خرگوشه شدی و خریدیش ، و بعدترترش آمدیم خانه و تو با چه حوصله ای با هلیا بازی می کردی ، صدات را عوض می کردی ، همراهش می خندیدی ... انگار دوازده سال بین ِ من و تو شکست ... آن روز آقای برادر بزرگتر ، که تقریبا با تو هم سن و سال است ، جواب ِ تمام ِ سوال های ِ مرا داد ... که مردها همیشه همان پسربچهء کوچک اند ... فقط کافیست پیدا کنی بازی ِ مورد علاقه شان چیست ... که ببینی چه جور من ِ سی و پنج ساله همین وسط ِ کوچه برات پشتک می زنم ... و من خندیده بودم ... و چیزی توی ِ دلم ریخته بود ... و آقای ِ برادر ِ بزرگتر از آن لبخند ها زده بود ... که یعنی همان که فکر می کنی درست است ...
لبخند می زنم ... چه روزهایی گذشت ...
هیجان دارم که وقتی اینها را بخوانی ... من عاشقت بودم وقتی چهارده ساله بودم فقط چون چشم هات آبی بود ... باور می کنی ؟ ...
دخترکم پاهاش را جمع کرده توی ِ شکمش ... مچاله شده ... دست می کشم روی ِ شکمم و می گویم : آرام باش دلبرکم ... من خوبم ... کمی غصّه دار شده دلم ... اما تو که هستی ، هیچ چیزی مرا از پا نمی اندازد ...
این پست مخاطب ِ خاص دارد ... هر کسی فکر می کند می تواند مخاطب ِ این نوشته باشد ، درست فکر می کند ...
مي داني دخترک ! خنده ام گرفت وقتي اس ام اس زدي و من "ندا" ي ِ بام ِ تهران و داراباد و پارک ِ ملت را به خاطر 118 آخر ِ شماره ات شناختم ... مدتها بود كه ديگر يادت نبودم ... و ديگر وبلاگت را نمي خواندم ... از تبريك ِ تولد ، خوشحال نشدم ... بيشتر متعجب شدم ... و تولدت را هم تبريك نگفتم ... نمی گویم ... چون آدم ِ نقش بازي كردن نيستم ... من تمام شده ام ... فهمیدن ِ اینکه " چرا یه آدمی که بود واست ، یهو غیب شد " کار ِ سختی نیست ... لااقل برای ِ تو نیست ... خوشحالم که لااقل تو یکی انصاف داشتی که بفهمی بوده ام برات ... همان روزهايي كه ميل زدي و برام آسمانريسمان بافتي كه دروغ مي گويم ... اما وقتي وبلاگت را دیشب خواندم ، عصباني شدم ... خواستم بهت بگويم دختر جان ! من نمي فهمم تو چرا اينقدر اصرار داري مرا ببيني ، در حالي كهبه قول ِ خودتمن هميشه از روش هاي سر كار گذاشتن آدم ها استفاده مي كنم ... كه كاري مي كنم كه گوشيم بوق اشغال بزند ، اما شماره ات را ببينم و جواب ندهم !!!!حالا اصلا اينكه چه جور مي شود گوشي آدم بوق اشغال بزند اما كالر آي دي اسم كسي كه دارد شماره ات را مي گيرد نشان بدهد ، خودش بحث ِ مفصّلي است كه از شعور و فهم و درك ِ من يكي خارج است ...اما اين را بدان ... اتفاقا اين بار هر كدامتان زنگ مي زديد ، جواب مي دادم ...گوشي را بر مي داشتم و مي گفتم ببخشيد كه من ديگر موضوع ِ قشنگي براي ِ گذران ِ زندگيتان نيستم ... ببخشيد كه ديگر آي دي و اي ميل ِ مرا نداريد كه ای ميل هاي عجيب غريب بزنيد ... و حرف هاي عجيب غريب تر... می گفتم ببخشید اگر هنوز فکر می کنید " این شماره واگذار شده است "...مي گفتم ببخشيد كه تك تك ِ آدم هاي آن روزها درست فهميده بودند كه من ، يك دخترك ِ ديوانهء مريض ِ عوضيِ رواني ِ آشغالام كه دوست پسرش با كس ِ ديگري خوابيده و قصّه اش را توی ِ کامنت های ِ وبلاگ ِ من نوشته و تازه طلبكار هم شده و يك بي پدر مادرِ بی همه چیزی توي ِ وبلاگي كه از سر ِ يك اشتباه ِ احمقانهء من افتاد دستش ، دفتر خاطرات ِ مرا كه نمي دانم ار کدام قبرستانی گيرش آورده كلمه به كلمه پست مي كند و حالش را مي برد و يك مشت آدم ِ عوضي ِ بی کار ِ ديگر مداااام مي خوانندش و عقده هاشان را حال مي آورند ...
یا آن یکی ، بار پیش که آمدم اس ام اس می زند که " هنوز هم همونجوری راه می ری ؟ " ... و من سعی می کنم مهربان باشم ... که باور کنم این کلمه ها مهربان است ... که باور کنم آدم ِ پشت ِ این کلمه ها دارد لبخند می زند به من ... که یادم برود چه اتفاق هایی افتاده ... که چه حرفهایی شنیدم ... و با خودم فکر می کنم بگذار همه چیز آرام بگذرد دخترک ... که شاید این بار ، باعث شود همه مان ، روزهای سیاهِ گذشته را فراموش کنیم ... و جوابش را می دهم ... که دوست داشتم ببینمش ... که کاش همیشه خوب باشد ... حتی سراغ ِ فواد را هم می گیرم ... به حرمت ِ روزهای ِ با هم بودنمان ...همان فواد که چند روز بعدترش ، نیش ِ کلمه هاش تا ته ِ وجودم فرو می رود ... و بعدش کامنت می گذارد که ای میلم را می خواهد که خدا می داند چه می خواهد بگوید ... من اما حوصلهء بازی ِ تازه ندارم و جواب نمی دهم ... حوصلهء شخم زدن ِ گذشته ها را ندارم و جواب نمی دهم ... چون حقِّ خودم می دانم که حواب ِ هر کسی را که دلم می خواهد بدهم یا نه ... و بعدترش خدا می داند چرا ، همه چیز کن فیکون می شود ... پست می زند و خط و نشان می کشد که اگر تکلیف ِ یک چیزهایی روشن نشود ، برای ِ همیشه به منِ آن روزها شک خواهد کرد!!! .. هاااااااااااااه !! شک ؟؟؟؟ ... فدای ِ سر ِ قشنگم که شک می کنی ! ... واقعا فکر می کنی حالا دیگر برام مهم است که بدانم چه شد ؟ که چه جور از انجایی که ما شروع کردیم رسیدیم آنجا که اول پاییز ایستاده بودیم ؟ ...که نقش خود تو توی آن قصه چه بود ؟ .. که آنهایی که مدام زنگ می زدند کدامشان خود تو بود ؟ واقعا فکر می کنی مهم است حالا ؟ ... بی خود نبود سهند همیشه می گفت به آدم ها که رو بدهی ، حتی بهترین و عزیزترین شان ، می آیند و سوارت می شوند ... پیاده هم نمی شوند ... بد هم نیست اگر به تمام ِ عالم و آدم شک کنی ... که شاید برای ِ یک لحظه بفهمی من توی ِ تمام آن تابستان و پاییزِ لعنتی با آنهمه دختری که زنگ می زدند و مو به مو تعریفت می کردند ، برای آنکه اعتمادم به تو اندازه گیری شود چه کشیدم ... چه امتحان کثیف حال به هم زنی ! ... بعد این بار اس ام اس می زند که " هستی ؟ " ... بله ! هستم ... من همیشه بوده ام ... تمام ِ روزهای آن پاییز ِ لعنتی هم بودم ... تو اما کجا بودی ؟؟ ... من ماندم و ایستادم ... پای ِ اشتباهات و خطاهای ِ خودم و تک تک ِ شماها ... لااقل اینقدر شهامت داشتم که اشتباهات ِ خودم را قبول کنم ... که مرد و مردانه بایستم و بگویم کجاها اشتباه کردم و این افتضاحی که به بار آمده ، کجاش تقصیر ِ من بوده .. از اشتباهو حماقت ِ من بوده ... کجاش نه ... هنوز هم هستم ... همیشه هم می مانم ...
یا این یکی ... آمد شهر کتاب ... و بعد هم طلبکار که چرا نگاهش نمی کنم ... که چرا جوابش را نمی دهم ... نمی بینمش ... خنده ام می گیرد ... من چند هزار بار اینجا نوشتم که با آدم های آن روزها دیگر کاری ندارم ؟ ... که تمام ِ ان آدم ها مرده اند برای ِ من ... تمام شده اند ... اگر تو اینقدر وقاحت داری که با آنهمه گند و کثافت که زدی هنوز هم فکر می کنی باید بیایی شهر کتاب ، که هنوز هم فکر می کنی مخاطب ِ نوشته های ِ من تویی ، مشکل ِ من نیست ... من اگر جای ِ تو بودم ، خیلی پیشتر از این خودم را خاک کرده بودم ... خلاااااص ...
پوووووووووووف ...
من واقعا نمی توانم درک کنم شماها ، چرا و چطور به خودتان حق می دهید انتظار داشته باشید من جوابتان را بدهم ؟ ... وقت ِ سواری دادن ِ من خیلی وقت است تمام شده رفقا ... لطفا پیاده شوید ...
یعنی اینکه من دوهفته است تهران ام و هنوز نه شهر کتاب رفته ام ، نه بام تهران ، نه داراباد ... یعنی دو هفته گذشته و من هنوز لیلا و کافه ویونا نداشتم ... هنوز نگار و یک عااااالمه حرف نداشتم ... پپل نداشتم ... مارال و یک دل سیییییییر حرفای دخترونهء یواشکی نداشتم ... هنوز محمد و هیجانِ اینکه این بار با چه کتابی می خواد سورپرایزم کنه نداشتم ... حسین و کلی حرفای خاله زنگی از دختر پسرای دانشگاه نداشتم ... پانته آ و جمعه بازار و روسری های ترکمن نداشتم ... یعنی من اصلا دریا و غروب نداشتم ... یعنی مرنجاب و طلوعِ خورشید نداشتم ... پووووووووووووف ...
روزهای شلوغی می گذرد ... نمی فهمم کی روز می شود و کی شب ... با اینکه هر لحظه همراهمی دلم برایت تنگ می شود ... دلم برای خلوتِ مان تنگ می شود ... دلم برای خودم و تو ... دلم برای عشق بازی های طووولانی مان تنگ می شود ... برای حرف زدن هامان ... برای ِ تو ... برای ِ توی ِ لعنتی ...
خوابیده ای ... و من کلی نشستم زل زدم به موهای خرمایی لختت ... که ریخته روی پیشانیت ... آرام نفس می کشی و فقط خدا می داند من چه جووووور دلم بند ِ صدای ِ نفسهات است ... یادم می آید یک سال و دو ماه و دو روز ِ پیش ، درست شب ِ قبل از رفتنت ، توی همین اتاق ، روی ِ همین تخت ، با هم خوابیدیم .... چقدددر گریه کردم آن شب ... نمی دانم کی خوابم برد ... اما خوب یادم هست که هر بار بیدار شدم ، تو بیدار بودی ... با یک لبخند ِ مهربان ِ آبی ... با دستهای محکم و گرمت که حلقه کرده بودی دور تنم ... هنوز هم وقتی پیشانیم را می بوسی ، یادم می آید چقددددر آن شب ، دنیا ، میان ِ دست های ِ لعنتی ِ تو ، امن و آرام بود ...
فکرش را که می کنم ، خجالت می کشم ... تو تمام ِ سعی ات را کردی که کل ِ آن روز و تمام ِ اتفاقات اش ، بهترین باشد ... من اما کل ِ آرامش ِ شب مان را با آن هق هق طوووولانی ، خراب کردم ...
من اما ... ترسیدم بودم آریا ... برای ِ تمام ِ خاطر ِ اتفاق های ِ احمقانهء دنیا ، ترسیده بودم ... از اینکه کم بیاورم ، ترسیده بودم ... از اینکه از پس ِ آنهمه درد و غصّه برنیایم ، ترسیده بودم ... از اینکه کم باشم برات ، برای آنهمه مهربانیت ، برای آنهمه صبوریت ، ترسیده بودم ...
دلم آشووووب است ... بغض دارم ...بابا از دم ِ در ِ کتابخانه رد می شود ... می خواهد چیزی بگوید .. اما ... کمی می ایستد ... بعد می رود ... می دانمش ... که می خواهد بگوید : یکی صدای ِ آن ضبط ِ لاکردار را کم کند " ... من اما...
این روزها موسیقی ِ روز ، فقط remember when it rained ِ Josh Groban ِ لعنتی است که دل ِ آدم را حالی به حالی می کند ... یادم هست چقددددر راحت زل زدم توی ِ چشم هات و گفتم دوست دارم وقتی می خوابم باهات ، این آهنگ تمام ِ اتاق را پر کرده باشد ... و پر کرده بود ...
هنوز هم وقتی می شنومش ، گرمی ِ دستهات را روی ِ تنم را حس می کنم ... رطوبت ِ لبهات را روی ِ گردنم ... هرم ِ نفس هات را کنار ِ گوشم ...
آهای لعنتی ! دوستت دارم برای ِ خاطر تمام ِ آبی ِ وجودت ...
و سند می کنم ...
دلم برات تنگ شده ... دلم برات خیلی خیلییییییی تنگ شده ...
ورق می زنمش ... می مانم روی ِ صفحهء 31 ... که یک روزی توی اولین وبلاگم نوشتمش ...
نع ! دو روز . فقط دو روز . روز ِ سوّم تو به زانو در آمده بودی . عشق رحم ندارد ، و تو عاشق شده بودی . تو می نشستی کنار ِ آتش و فقط به من نگاه می کردی . من سر فرو افکندم تا نتوانی آن چشمان ِ سیاه ِسیاه را تصرّف کنی ... و تو شب ِ روز ِ دوم ، گریان گفتی : قلبم را که دزدیدی ... دست ِ کم نگاهت را ندزد ! بگذار در این دریای ِ سیاه ، قایق ِ این گیلک ِ آرام ، پارو زنان بگردد ! ...
و من با همین چند جمله ، عاشق شده بودم... به خدا !
و صفحهء ۶۷ و ۶۸ ... و بعدترش ۹۸ ... و بعد ترترش ۲۲۷ ... و چقدددر من دوست دارم جمله های این کتاب را ..