آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
بعضی شبها بیدار میشم میبینم محکم دستهام و دورت حلقه کرده ام . باخودم فکرمیکنم شاید زیادی محکم بغلت کرده باشم.تا میام کمی دستهام و شل کنم خوابالو خوابالو میگی نه ! همینجوری خوب بود .
آهااااااای دخترک چشم سیاه دیوانه من ! می بینی روزگارم را ؟؟ می بینی عشقم را ؟ می بینی چه جور لحظه لحظه عاشق ترم ؟؟ حواست هست داری چه کار می کنی با دلم ؟؟؟ نکند یک وقتی یادت برود پسرک نقاش تمام زندگیش را بسته به صدای خنده هات !
کم می آورم در برابر اینهمه خوبی که تو داری . کم می آورم در برابر آن چشمهای سیاه ِ پر رمز و راز . کمممممم می آورمممممم ... نگهم دار !
می بینی بانو ! اسیر کلمه هایت شده ام .درست مثل همان روزی که اسیر چشمهای خیست شدم وقتی توی همان پاییز به قول خودت بی پدر از در امدی تو و چیزی توی دل من ریخت پایین و من حتی نمی توانستم نفس بکشم . هنوز هم یادم هست چه جور ان قطره های شور توی چشمهای قشنگ و محزونت دل دل می کردند برای فروریختن و تو چه مغرور و سرسختانه می جنگیدی که فرونریزند .اما ریختند . و من همان جا مردم . انقدر معصوم بودی توی ان لحظه ها که من دلم می خواست تک تک انهایی که باعث ان قطره ها شده بودند را دار بزنم .
دخترک زیبای من ، نگاه کن چه جور توی زندگیم جا خوش کرده ای . شده ام تو . خود خود تو . عاشقی را تو یادم دادی . گریستن برای دل شکسته . ها کردن دستهای سرد را تو یادم دادی . بوسیدن را . نوازش کردن را . نگاه کردن را تو یادم دادی با ان چشمهای درشت و فوق العاده ات . عشق بازی کردن را . با هم خوابیدن را . لذت بردن را . لذت دادن را . زندگی کردن را . همه را تو یادم دادی . دلم پر می کشد برای صدای خنده هات که بپیچد توی اتاق خوابمان و من دیوانه شوم . این شبها که نیستی هوای خانه مان سرد است . انقدر سرد است که من خوابم نمی برد . دستم را می کشم روی جای خالی ات . اشک می ریزم . بیا تو را به خدا . بیا و این ترس نداشتنت را از من بگیر . بیا و نجاتم بده از اینهمه فکر و خیال تو را به خدا . بیا و دوباره نیمه های شب پاهای سردت را فرو کن میان پاهام و تنت را فرو کن میان دستهام و مرا برسان به اوج که بمیرم برای معصومیت کودکانه ای که می پرستمش .
یک کاری کردی با دلم که ....... بی تو می میرم و نیستی .
برای بانوی کوچک و غمگین دنیای من دعا کنید . دعا کنید این بار را هم طاقت بیاورد . دعا کنید حالا که بعد از اینهمه انتظار کشیدن آمده کنارم بماند برای همیشه طاقت بیاورد . من بدون این چشم های سیاه و عمکین هلاک می شوم . نابود می شوم .
دوشنبه بود . هی صبر کردم گوشی تلفنم زنگ بخورد و تو باشی و بگویی نرو ! اما نزد . ساعت شد هفت شب و من چمدانم را توی سکوت تو برداشتم و رفتم فرودگاه . وقتی رسیدم خانه مسنجرم را که باز کردم نوشته بودی : " بیا و سرزده برگرد . " مثل برق گرفته ها شده بودم ... نه .. انگار کن که دیوانه شده بودم . چهارشنبه ساعت هشت صبح بود که آمدم نشستم کنار تختت ... یک دل سیر مژه های بلندت را تماشا کردم ... بوسیدمت ... و تو بیدار شدی ...