آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
ستارم را بغل می کنم ... می آیم می نشینم روی سکوی ِ کنار ِ پنجره ... و تو خوب می دانی وقتی می نشینم کنار ِ پنجره و صدام در نمی آید ، یعنی دلم گرفته ... یعنی غصّه دارم ... یعنی کسی چیزی نگوید ... یعنی کسی به کارم کار نداشته باشد ... یعنی گوشیم خاموش است ... یعنی پرت شده ام توی روزهای خاکستری ...
یاد ساختمان کوچهء مبینی می افتم ... چه روزهایی بود آنجا ... چه شبهایی ... چقدددر آرزو داشت دلم آن روزها ... لبخند می زنم ... " من "ِ آن روزها را دوست دارم ... بس که بی غل و غش و بی بهانه عاشق بود ... بس که دلش بند ِ برای ِ هم کتاب خواندن بود ... بند ِ با هم ساز زدن ... با هم زبان خواندن ... با هم زندگی کردن ... بند ِ با هم بودن ... بی که فکر کند واقعیت زندگی همیشه هم خوش رنگ و خوش طعم و خوش بو نیست ... کی فکرش را می کرد آنهمه اتفاق را ؟ ... هنوز هم گاهی بغض می کنم ... وقتی یادم می آید که ... بگذریم ...
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
می دانی دخترک ! ... می دانم چقدر درد دارد وقتی در را باز می کنی و کسی آن طرف منتظرت نیست دیگر ... وقتی گوشیت را خاموش می کنی و می دانی دیگر هیچ صدایی لبخند را روی ِ لبهات نمی آورد ... وقتی دستهات یخ می کند و کسی نیست بگیردشان توی دستهاش و ها کندشان و .... می دانم ... تنهایی درد ِ بزرگیست ... تنهایی ... درد ِ بزرگیست ...
راست می گویی... من حالا کسی را دارم که شیرینی ِ حضورش ِ سیاهی آن روزها را کم رنگ کند ... تو اما تنها مانده ای ... می دانی ولی لیلا ، بعد از اینهمه روز ، من باور کرده ام که هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد ... اگر آنهمه اتفاق توی آن پاییز لعنتی نیفتاده بود – هر چند من بدجور شکستم - ، من حالا نه یک جفت چشم ِ ابی ِ مهربان داشتم که تمام ِ زندگیش منم ، نه یلدایی که تمام ِ زندگیم چشم های سیاهِ اوست ... می دانم ... شاید این حرف ها عصبانیت کند ... من هم آن روزها هر کسی می گفت دوباره عاشق می شوی ، دوباره می خندی ، دوباره زندگی می کنی ، دلم می خواست خفه اش کنم ... دلم می خواست داد بزنم سرش که هیچ کس ، هیچ وقت برای من پسرک ِ لعنتی ام نمی شود ... اما شد ... خیلی ساده تر و بی بهانه تر از آنکه فکرش را بکنی ... یک روز به خودم آمدم و دیدم با تمام ِ مقاومتی که مثلا کرده بودم ، زندگیم شده یک جفت چشم آبی ... یک صدای ِ خشدار ِ لعنتی ... یک جفت دست ِ گرم ِ مهربان که برای ِ تمام ِ من و دیوانه بازی هام جا دارد ...
لیلا ! لیلایی ... هر چقدر دوست داری گریه کن ... هر چقدر دوست داری داد بزن ... فریاد بزن ... از همه دور شو ... فقط یک کار را نکن ... با خودت لج نکن ... قهر نکن ... نکن لیلا ... فقط همین ...
آی لیلا ... یک حجم شور ِ بزرگ آمده نشسته توی گلوم ...
می دانی دخترک ... یادم هست تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که به خودم قول داده بودم با هیچ کسی حرف نزنم و نزدم ، تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که تنها و خسته ، تمامِزندگیم شده بود اشک و بغض و دلتنگی و یک سوال ِ بی جواب که " چرا " ؟ ... آخرش هم کسی نگفت چرا ... کسی نگفت چرا میان اینهمه آدم توی ِ این دنیای ِ لعنتی ، آرزوهای ریز و درشت ِ من باید آوار می شد روی ِ سرم ... کسی نگفت چرا گاهی زندگی اینقدر سر ِ ناسازگاری دارد ... نگفت چرا آدم ها گاهی اینقدر بی رحم می شوند ... کسی نگفت چرا گاهی همه چیز با هم آوار می شود روی ِ سرت ... من فقط می دانم با " چرا چرا " کردن ، آدم فقط دیوانه می شود ... به جواب نمی رسی ، اما ، خسته و هلاک می زنی زیر ِ گریه ... از آن گریه ها که عین ِ ناتوانی است ... که عین ِ کم آوردن است ...من کم گریه نکردم آن روزها ... من ، کم از خودم و زمین و زمان نپرسیدم چرا ؟ ... من کم خودم را و آدم های قصّه ام را متهم نکردم و محاکمه نکردم و به دار نکشیدم آن روزها ... توی همین صفحه ها بگردی ، پیدا می کنی آن روزهام را ... اما نتیجه اش چه بود ؟ .. نتیجه اش یک دخترک ِ عاصی ِ خستهء آمادهء انفجار ِ بیزار از زمین و زمان بود ... نبود ؟ ...
همین تو نبودی که می نوشتی آرام باشم ؟ ... تو نبودی که می نوشتی دنیا تا بوده همین بوده ؟ ... حالا من می گویم لیلا ... تا بوده همین بوده ... کسی که دوستش داری ، خیانت می کند ... کسی که دوستت دارد ، تو دوستش نداری ... یادت هست لیلا ؟ ... تک تک ِ ادم های دنیا ، قصّهء خودشان را دارند ... مهم تر از این ، تمام آدم ها ، بهانه ها و ترس های خودشان را دارند ... درست یا غلط ؟ چه فرقی می کند وقتی همین بهانه ها و ترس ها ، می شود بنای ِ تصمیم گرفتن ... بنای ِ ماندن ... یا رفتن ... هوم؟ ...هیچ ... کسی که رفته ، دیگر رفته است ... آنکه می ماند و طاقت می اورد ، بار ِ تمام آوار های مانده و ریخته را تحمل می کند ... باید که تحمل کند ... به همین تلخی ...
...
نمی گویم درک می کنم این روزهات را ،چون واقعا باور دارم هیچ کسی هیچ وقتی توی این دنیای ِ لعنتی ، نمی تواند درد و اندوه ِ آدم را آن جوری که خودش درک می کند ، درک کند ... اما می گویم دلم می خواست توی آن شهر ِ خاکستری بودم و زنگ می زدم برویم بام تهران ... راه برویم ... حرف بزنیم ... شاید کمی ، فقط کمی ،دلت آرام بگیرد ...
نیستم لیلا ... من ِ لعنتی آنجا ، پیش ِ تو نیستم ...
دیدم اصلا لایک ام نمی آید ... بیشتر آن لایکم می آید :پی
یکی نبود به این پسرک بگوید اصلا بعضی روزها فقط ساخته شده برای اینکه از خود ِ صبح که آفتاب پهن می شود وسط ِ اتاق ، توی یک بغل ِ گرم و نرمی بلولی تا خود ِ بعد از ظهر ... نه جواب رئیس را بدهی که در به در دنبالت می گردد ... نه جواب همکلاسی مادر مرده ات را که آن روز باهم قرار بود پرزنتیشن فلان درس را انجام بدهید و طفلکی هزار بار بهت گفته بود نکند قالش بگذاری و تو هزار بار گفته بودی خیالت راحت باشد .
اوهوم ... بعضی روزها این جوری زندگی پیش می رود ...
من آنقدر توی زندگیم ، تنها بوده ام و به تنهاییم خو گرفته ام که یاد گرفته باشم آدم خودش باید پیله اش را پاره کند و بیاید بیرون ... اگر کس دیگری دست به آن پیله بزند ممکن است جای یک پروانهء خوش خط و خال ، یک کرم زشت بیرون بیاید ...هووم ؟....
بعضی شبها بیدار میشم میبینم محکم دستهام و دورت حلقه کرده ام . باخودم فکرمیکنم شاید زیادی محکم بغلت کرده باشم.تا میام کمی دستهام و شل کنم خوابالو خوابالو میگی نه ! همینجوری خوب بود .
باید تمام دفتر های سیمی باقیمانده را بخوانم ... و بعد بروم ...
ساعت نزدیک یک ظهر است ... نیستی خانه ... من تنها مانده ام امروز ... با اینکه هوا آفتابیست اما دلم امروز خانه می خواهد ... دلم امروز تنبلی و سکوت و ولو شدن توی رختخواب می خواهد ... خانه آرام ِ آرام است ...
می دانی آریا ! من بزرگ شدنم را توی ِ صفحه های دفتر خاطرات ِ سیمی ِ قرمز و سفیدم دیدم ... همان ها که می خواستم بسوزانمش ، اما تو نگذاشتی ... از آذر ِ هشتاد و شش تاآخر ِ دی ِ هشتاد و هفت ... تمام شش ساعت و نیم تهران تا لندن ، و بعدترش هفت ساعت لندن تا اینجا یک نفس همه را خواندم و نقهمیدم چطور آنهمه ساعت گذشت ... تمامش کردم ... وقتی دفترم را بستم ، یک حس ِ عجیبی توی ِ وجودم بود ... یک چیزی که نمی توانم کلمه براش پیدا کنم ... اما هر چه بود ، با تمام ِ تلخی های توی دفتر ، تمام ِ بغض هایی که یک صفحه هایی می آمد توی گلوم و ماندگار می شد و بعدترش یواشکی ، قطره های شور می شد و می ریخت ، دوست داشتنی بود ... دخترک ِ توی ِ آن صفحه ها ، من بودم ... من ِ گاهی سر در گم ... من ِ گاهی غصّه دار ... منِ گاهی دلتنگ ... من ِ گاهی ترسیده ... گاهی عصبانی ... و می دانیچی ؟! تو ی ِ لعنتی با آن چشم هایِ آبی و آن صدای ِ مردانهء خشدار که آرامش را می ریزد توی ِ لحظه های آشفتهء آدم ، توی ِ تمام ِ صفحه ها بودی ... بودی که همه چیز را گذاشتم آنجا توی اتاقم و آمدم این سر ِ دنیا ... هنوز هم گاهی از خودم می پرسم " چی شد که این جوری شد ؟ " ... نمی دانم ... فقط می دانم دنبال ِ دلم آمدم ... دنبال ِ دست های ِ تو ... حرف های تو ...
می دانی ؟! دوست دارم بدانم اولین بار ِ اولین بار ، کِی بود که شدی کلمه ای از دفتر خاطراتم ...