آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
نمی دانم چند ساله بودم وقتی اولین بار عمو حسین مرا شیرین صدا زد ... من ، شیرین ، که تنها نوهء دخترِ خانواده و آخرین نوه هم بودم ، آن هم بین دوازده تا نوه ، حسابی عزیز بودم ... گذشت و این اسم برای ِ من ماندگار شد ...عمو حسین ، پدر ِ اولین عشق ِ دیوانه وارِ زندگی ِ من بود ... خشایار که رفت ، کمی بعد ترش زن عمو و بعد تر ترش عمو ، طاقت ِ داغ ِ پسرشان را نیاوردند ... آن ها هم رفتند ... من ولی همان شیرین ِ عمو حسین و بقیهء عمو ها ماندم ... آنقدر عادتم شده بود " شیرین " و همه عادتشان شده بود ،که دیگر وقتی اسم ِ خودم را صدا می کردند ، سرم را حتی برنمی گرداندم ... من ، خودم را یادم رفته بود ... خود ِ خودم را ...
نمی دانم چقدر از بودن ِ محمد گذشته بود که یک روز گفت آن اول ها از خودم می پرسیدم چرا اسمت را دروغ گفته ای ؟ ... آن موقع خندیدم ... اما .... من واقعا ، اسم ِ خودم را یادم نبود ... اسم ِ خودم برام آشنا نبود ... مال ِ من انگار نبود ... فقط شده بود یک اسم ِ دو بخشی ، که روی ِ برگه های ِ امتحان ِ دانشگاهمی نوشتم و سفید تحویل می دادم و خلاص ! ... حتی پرونده های پزشکیم به اسم شیرین بود ... تمام ِ راهنمایی و دبیرستان ، شیرین بودم ... گاجره که رفتیم ، شیرین بودم ... کلاس های یوگا ، شیرین بودم ... توی ِ تمام ِ وبلاگ هایی که می نوشتم، شیرین بودم ... همه جا ، همّه جای ِ دنیا ، من "شیرین" بودم ...
پاییز ِ هشتاد و شش ... فرودگاه ِ امام برای ِ فرار از آدم ها و در و دیوار و همه چیز ِ ان شهر ِ خاکستری ... نه ، در واقع فرار از خودم و خاطره هام و آدم های ِ دندانه دار ِ لعنتی ... خسته و خراب ِ آن همه اتفاق هایی که همه اش بیشتر شبیه قصّه بود ... قصّه ای که اگر مال ِ زندگی ِ خودم نبود ، باور نمی کردم واقعا اتفاق افتاده باشد ... آنهمه شب های پر از کابوس و درد و هق هق ... انهمه حرف های تلخ و زننده ، آنهمه توهین و تحقیر ... آنهمه نامه های عجیب و غریب با تک تک ِ عکس های تولد ِ شیرین توی آن ساختمانِ با آجر سه سانتی ِ کوچهء مبینی ... آنهمه تلفنی که فقط با شیرین کار داشت ... آنهمه دختری که فقط از دوست پسر ِ شیرین می گفتند ... آنهمه آدم های ِ لعنتی ای که با پدر ِ شیرین کار داشتند که بگویند شیرین چه گناه ها که نکرده ... آنهمه که با زندگی ِ شیرین کار داشتند ... آنهمه ادمی که تیشه برداشته بودند تا ریشهء شیرین را بزنند ، از دوستهای ِ دشمن ، بگیییییر تا آنها که حتی نمی دانستم چرا اینقدر سرسختانه ، می خواهند شیرین را له کنند ... شیرینی که له شده بود ... خراب شده بود ... خاک شده بود ... مرده بود ...
تا تو آمدی ... با آن چشم های ِ آبی ِ لعنتی ... و صدام زدی ... اسمی که شیرین نبود ... که خاطره توش نداشت ... که ترس نداشت ... که بغض نداشت ... که درد نداشت ... که تلخ نبود ... که شوری ِ خون نداشت ... که تب نداشت ... که هیچی ِ هیچی ِ هیچی اصلا نداشت ... من دوباره ، پیدا شدم ... من ، دوباره زنده شدم ...
همان روز به خودم و چشم های ِ ابی ِ خیس ِ تو ، قول دادم ، که دیگر شیرین نباشم ... خودم باشم... که اسم ِ خودم را دوست داشته باشم... که اسم ِ خودم را بخواهم ... که اصلا قبول کنم شیرین ، آرام آرام ، توی همان تابستان ِ سرد ِ لعنتی ، توی همان تلفن ها که برای ِ امتحان کردنش زده می شد ، مرده بود ... تمام شده بود ... که اصلا همان موقع که عمو حسین رفت برای همیشه ، باید شیرین را هم با خودش می برد ... که شاید اصلا بعدترش عمو احمد شیرین را برده بود و من بی خودی اصرار داشتم شیرین ِ کسانی بمانم که دیگر نبودند ...
…
امروز خیلی تصادفی دیدم که یک نفر برای پست ِ 858 کامنت ِ خصوصی گذاشته که " شیرین ! نکن این کار ها را با خودت ! " ... دستهام یخ کرد ... توی ِ دلم چیزی فرو ریخت ... دخترکم خودش را جمع کرد ... بغض کردم ... اینها را نوشتم که بگویم اگر دلم برایتان مهم است ، مرا شیرین صدا نکنید ... من دیگر خیلی وقت است شیرین نیستم ... هر چه دوست دارید صدا کنید ، اما شیرین ، نه ! ...
دفنتلی در ایز سامثینگ ون سان وانز سکریمین ! به خدا !
دلم می خواهد از ته ِ تهِ سرم داااااااااد بزنم ... می دانی چرا ؟؟ .... چون خیلی خیلی مسخره ، من توی یک مسابقه توی دپارتمان آرت ، شرکت کردم و همین پنج دقیقهء پیش فهمیدم که طرح ِ من اول شده ! ... و می دانی این یعنی چی ؟ .. یعنی به نشانه ها باید احترام گذاشت ! یعنی من می توانم بدون آن امتحان ِ کوفتی که کلا دو دلم کرده بود برای اپلای کردن ، معماری را شروع کنم !! ...
و این یعنی آهاااااااااااای آقای خدا !! دوسِت دارم هشت تا !!!!
می روم به بابا زنگ بزنم ...
بر می گردم ...
چند لحظه بعد از پست :
قبل از حرف زدن با بابا ، خواستم یک چیزی را هم یاداوری کنم ...
همین امروز یا فرداست که فواد یک پست بزند و گه بزند به هیکل ِ من ! : ))اما شما اصلا ناراحت نشوید ...
این روزها حالم خوب است خوشبختانه ... و فقط می خندم ... فقط امیدوارم همین یکی دو روزه پستش را بزند تا حال ِ من خوب است ... چون ممکن است باز سگ بشوم و از این پست های با مخاطبِ خاص بزنم و ... خودتان باقیش را می دانید ...
می دانی بهترین روزهای ِ زندگی با چه جور صبحی شروع می شود ؟ ...
صبجی که من دوشم را گرفته ام و آمده ام توی آشپزخانه صبحانه آماده کنم .. تو می آیی خوابالود و با موهای ژولیده ، می ایستی کنار کانتر آشپزخانه و می گویی :
امروز را به خودم مرخصی دادم ... زود برنامهء امروز را بچین !
آن وقت است که من دلم می خواهد آنقدر دستهام بزرگ بود که تمام ات توش جا می شد و محکم فشارت می دادم ... ببین ! تقصیر ِ خودِ لعنتیت است که اول ِ صبجی ، جیغ ِ مرا در می آوری ...
و فقط خودم می دانم و خدای ِ خودم ، که چه جور دلم می میرد برات وقتی خسته و ژولیده ، کلید می اندازی توی در ، صدام می زنی که کجایی کپل ؟ و می آیی و ولو می شوی روی ِ مبل ِ کنار ِ پنجره ... می آیم می نشینم کنارت ... با چشم های بسته دستت را می گذاری دور کمرم ... مرا می کشانی میان ِ دست هات ... موهام را بو می کنی .. من شاکی می شوم . می گویم : این کار ِ من است .. نه کار ِ تو .. مبتکر باش آقا گرگه .. نه مقلد ..
با چشم های بسته می گویی : تمام ابتکار و خلاقیتم را برای گول زدنت خرج کرده ام . دیگر نمانده چیزی ...
می خندم ... می بوسمت ...
سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی ... می نشینم روی پاهات ... پیشانیت را می بوسم ... چشم هات را .. دو بار .. سه بار .. با لبهام مژه هات را لمس می کنم ... نوک ِ بینی ات را می بوسم .. تو همیشه قلقلکت می آید و می خندی ... گونه هات را می بوسم ... لالهء گوشت را ... زیر ِ لب می گویی : گازم بگیر کپل ! ... من شیطتنم می گیرد و خودم را می زنم به نشنیدن .. آرام می بوسمشان ... لبهام را نزدیک می کنم به لبهات ... سرت را می آوری بالا ... می خندم و سرم را می برم کنار .. می خندی .. می گویی بدجنس !! ... فرو رفتگی ِ بین لب و چانه ات را می بوسم .. چند بار ... می آیم سراغ چانه ات .. می گویم : همیشهء خدا زبری ... می خندی و می گویی : تو هم که اصلا دوست نداری ... می خندم ... می رسم به برآمدگی زیر ِ گلوت ... اینجا بهشت ِ من است ... بوت می کنم ... عمییییق ... انگار که اخرین بار باشد که می توانم این جور بی خیال ببوسمت ...
چشم هات را باز می کنی ... می گویی : تمام ِ زندگی ِ من کیه ؟ ... لبخند می زنم ...
ساعت نزدیک چهار صبح است ... بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد ... تو خوابیده ای .. خانه آرام ِ آرام است ... شیطنتم گرفته ... آمدم اعترافی بکنم ...
تمام ِ نامه هایی که فرستاده بودی توی ِ تمام آن سالها ، تمام کارت تبریک ِ تولد ها ، تمام ِ کادو ها و عروسک ها ، تمام ِ ای میل ها و عکس ها ، دفتر ِ خاطرات ِ سفید سیمیِ خیلی خیلی یواشکی ای که من توش دیوانه وار عاشق ِ چشم های ِ ابی ِ تو بودم ، و عکسِ تولد ِ چهار سالگی ِ من که تو آن موقع شانزده ساله بودی ، نوشته هام راجع به تمام ِ تمام ِ تمامِ تلفن هایی که از هفده مهر هشتاد و شش شروع شد و نفهمیدم کی و چطور ، شدی تکه ای از زندگیم ، را با خودم آورده ام ... که بخوانیشان ... که فکر نکنی دفتر ِ خاطرات ِ من فقط ، جای ِ غصّه ها و دلتنگی هام بوده و هست ... که بدانی کل ِ آن شب ِ لواسان را ، کلمه به کلمه ، لحظه به لحظه ، می توانی بخوانی ... که بدانی من تمام ِ اسفند ِ هشتاد و پنج را که توی بیمارستان کنارم بودی ، نوشته ام ... که تمام ِ میل هایی که می زدی را هزار بار می خواندم ... که نگویی من اصلا یادت نبوده ام ... اصلا ندیده بودمت ... اصلا نمی شنیدمت ...
می دانی ! خیلی ساده ، آنقددددر آن روزها به نظرم بزرگ می آمدی که هیچ وقت نشد باور کنم می توانم توی ِ دستهات جا بگیرم ... هر سال ، روز ِ تولدت ، نگاه می کردم به عکس ها و با خودم می گفتم وقتی من چهار ساله بودم تو شانزده ساله بوده ای ... وقتی تو بیست ساله بودی من هشت ساله بودم ... به نظرم یک چیزی ایراد داشت ... به نظرم خنده دار بود فکر کردن به تو ... نمی دانم به نظرم آدمهای قصّه با هم جور در نمی آمدند ...
حالا فقط می دانم ، ان روز که رفتیم برف بازی ، که بعدترش با آقای ِ برادر ِ بزرگتر و آقای برادر ِ کوچکتر و سارا و نیکو و شادفر با بدبختی آدم برفی ساختیم و شال گردن ِ تو را انداختیم گردنش ، که بعد ترترش رفتیم امیر چاکلت و تو عاشق ِ آن خرگوشه شدی و خریدیش ، و بعدترترش آمدیم خانه و تو با چه حوصله ای با هلیا بازی می کردی ، صدات را عوض می کردی ، همراهش می خندیدی ... انگار دوازده سال بین ِ من و تو شکست ... آن روز آقای برادر بزرگتر ، که تقریبا با تو هم سن و سال است ، جواب ِ تمام ِ سوال های ِ مرا داد ... که مردها همیشه همان پسربچهء کوچک اند ... فقط کافیست پیدا کنی بازی ِ مورد علاقه شان چیست ... که ببینی چه جور من ِ سی و پنج ساله همین وسط ِ کوچه برات پشتک می زنم ... و من خندیده بودم ... و چیزی توی ِ دلم ریخته بود ... و آقای ِ برادر ِ بزرگتر از آن لبخند ها زده بود ... که یعنی همان که فکر می کنی درست است ...
لبخند می زنم ... چه روزهایی گذشت ...
هیجان دارم که وقتی اینها را بخوانی ... من عاشقت بودم وقتی چهارده ساله بودم فقط چون چشم هات آبی بود ... باور می کنی ؟ ...
دخترکم پاهاش را جمع کرده توی ِ شکمش ... مچاله شده ... دست می کشم روی ِ شکمم و می گویم : آرام باش دلبرکم ... من خوبم ... کمی غصّه دار شده دلم ... اما تو که هستی ، هیچ چیزی مرا از پا نمی اندازد ...
این پست مخاطب ِ خاص دارد ... هر کسی فکر می کند می تواند مخاطب ِ این نوشته باشد ، درست فکر می کند ...
مي داني دخترک ! خنده ام گرفت وقتي اس ام اس زدي و من "ندا" ي ِ بام ِ تهران و داراباد و پارک ِ ملت را به خاطر 118 آخر ِ شماره ات شناختم ... مدتها بود كه ديگر يادت نبودم ... و ديگر وبلاگت را نمي خواندم ... از تبريك ِ تولد ، خوشحال نشدم ... بيشتر متعجب شدم ... و تولدت را هم تبريك نگفتم ... نمی گویم ... چون آدم ِ نقش بازي كردن نيستم ... من تمام شده ام ... فهمیدن ِ اینکه " چرا یه آدمی که بود واست ، یهو غیب شد " کار ِ سختی نیست ... لااقل برای ِ تو نیست ... خوشحالم که لااقل تو یکی انصاف داشتی که بفهمی بوده ام برات ... همان روزهايي كه ميل زدي و برام آسمانريسمان بافتي كه دروغ مي گويم ... اما وقتي وبلاگت را دیشب خواندم ، عصباني شدم ... خواستم بهت بگويم دختر جان ! من نمي فهمم تو چرا اينقدر اصرار داري مرا ببيني ، در حالي كهبه قول ِ خودتمن هميشه از روش هاي سر كار گذاشتن آدم ها استفاده مي كنم ... كه كاري مي كنم كه گوشيم بوق اشغال بزند ، اما شماره ات را ببينم و جواب ندهم !!!!حالا اصلا اينكه چه جور مي شود گوشي آدم بوق اشغال بزند اما كالر آي دي اسم كسي كه دارد شماره ات را مي گيرد نشان بدهد ، خودش بحث ِ مفصّلي است كه از شعور و فهم و درك ِ من يكي خارج است ...اما اين را بدان ... اتفاقا اين بار هر كدامتان زنگ مي زديد ، جواب مي دادم ...گوشي را بر مي داشتم و مي گفتم ببخشيد كه من ديگر موضوع ِ قشنگي براي ِ گذران ِ زندگيتان نيستم ... ببخشيد كه ديگر آي دي و اي ميل ِ مرا نداريد كه ای ميل هاي عجيب غريب بزنيد ... و حرف هاي عجيب غريب تر... می گفتم ببخشید اگر هنوز فکر می کنید " این شماره واگذار شده است "...مي گفتم ببخشيد كه تك تك ِ آدم هاي آن روزها درست فهميده بودند كه من ، يك دخترك ِ ديوانهء مريض ِ عوضيِ رواني ِ آشغالام كه دوست پسرش با كس ِ ديگري خوابيده و قصّه اش را توی ِ کامنت های ِ وبلاگ ِ من نوشته و تازه طلبكار هم شده و يك بي پدر مادرِ بی همه چیزی توي ِ وبلاگي كه از سر ِ يك اشتباه ِ احمقانهء من افتاد دستش ، دفتر خاطرات ِ مرا كه نمي دانم ار کدام قبرستانی گيرش آورده كلمه به كلمه پست مي كند و حالش را مي برد و يك مشت آدم ِ عوضي ِ بی کار ِ ديگر مداااام مي خوانندش و عقده هاشان را حال مي آورند ...
یا آن یکی ، بار پیش که آمدم اس ام اس می زند که " هنوز هم همونجوری راه می ری ؟ " ... و من سعی می کنم مهربان باشم ... که باور کنم این کلمه ها مهربان است ... که باور کنم آدم ِ پشت ِ این کلمه ها دارد لبخند می زند به من ... که یادم برود چه اتفاق هایی افتاده ... که چه حرفهایی شنیدم ... و با خودم فکر می کنم بگذار همه چیز آرام بگذرد دخترک ... که شاید این بار ، باعث شود همه مان ، روزهای سیاهِ گذشته را فراموش کنیم ... و جوابش را می دهم ... که دوست داشتم ببینمش ... که کاش همیشه خوب باشد ... حتی سراغ ِ فواد را هم می گیرم ... به حرمت ِ روزهای ِ با هم بودنمان ...همان فواد که چند روز بعدترش ، نیش ِ کلمه هاش تا ته ِ وجودم فرو می رود ... و بعدش کامنت می گذارد که ای میلم را می خواهد که خدا می داند چه می خواهد بگوید ... من اما حوصلهء بازی ِ تازه ندارم و جواب نمی دهم ... حوصلهء شخم زدن ِ گذشته ها را ندارم و جواب نمی دهم ... چون حقِّ خودم می دانم که حواب ِ هر کسی را که دلم می خواهد بدهم یا نه ... و بعدترش خدا می داند چرا ، همه چیز کن فیکون می شود ... پست می زند و خط و نشان می کشد که اگر تکلیف ِ یک چیزهایی روشن نشود ، برای ِ همیشه به منِ آن روزها شک خواهد کرد!!! .. هاااااااااااااه !! شک ؟؟؟؟ ... فدای ِ سر ِ قشنگم که شک می کنی ! ... واقعا فکر می کنی حالا دیگر برام مهم است که بدانم چه شد ؟ که چه جور از انجایی که ما شروع کردیم رسیدیم آنجا که اول پاییز ایستاده بودیم ؟ ...که نقش خود تو توی آن قصه چه بود ؟ .. که آنهایی که مدام زنگ می زدند کدامشان خود تو بود ؟ واقعا فکر می کنی مهم است حالا ؟ ... بی خود نبود سهند همیشه می گفت به آدم ها که رو بدهی ، حتی بهترین و عزیزترین شان ، می آیند و سوارت می شوند ... پیاده هم نمی شوند ... بد هم نیست اگر به تمام ِ عالم و آدم شک کنی ... که شاید برای ِ یک لحظه بفهمی من توی ِ تمام آن تابستان و پاییزِ لعنتی با آنهمه دختری که زنگ می زدند و مو به مو تعریفت می کردند ، برای آنکه اعتمادم به تو اندازه گیری شود چه کشیدم ... چه امتحان کثیف حال به هم زنی ! ... بعد این بار اس ام اس می زند که " هستی ؟ " ... بله ! هستم ... من همیشه بوده ام ... تمام ِ روزهای آن پاییز ِ لعنتی هم بودم ... تو اما کجا بودی ؟؟ ... من ماندم و ایستادم ... پای ِ اشتباهات و خطاهای ِ خودم و تک تک ِ شماها ... لااقل اینقدر شهامت داشتم که اشتباهات ِ خودم را قبول کنم ... که مرد و مردانه بایستم و بگویم کجاها اشتباه کردم و این افتضاحی که به بار آمده ، کجاش تقصیر ِ من بوده .. از اشتباهو حماقت ِ من بوده ... کجاش نه ... هنوز هم هستم ... همیشه هم می مانم ...
یا این یکی ... آمد شهر کتاب ... و بعد هم طلبکار که چرا نگاهش نمی کنم ... که چرا جوابش را نمی دهم ... نمی بینمش ... خنده ام می گیرد ... من چند هزار بار اینجا نوشتم که با آدم های آن روزها دیگر کاری ندارم ؟ ... که تمام ِ ان آدم ها مرده اند برای ِ من ... تمام شده اند ... اگر تو اینقدر وقاحت داری که با آنهمه گند و کثافت که زدی هنوز هم فکر می کنی باید بیایی شهر کتاب ، که هنوز هم فکر می کنی مخاطب ِ نوشته های ِ من تویی ، مشکل ِ من نیست ... من اگر جای ِ تو بودم ، خیلی پیشتر از این خودم را خاک کرده بودم ... خلاااااص ...
پوووووووووووف ...
من واقعا نمی توانم درک کنم شماها ، چرا و چطور به خودتان حق می دهید انتظار داشته باشید من جوابتان را بدهم ؟ ... وقت ِ سواری دادن ِ من خیلی وقت است تمام شده رفقا ... لطفا پیاده شوید ...
یعنی اینکه من دوهفته است تهران ام و هنوز نه شهر کتاب رفته ام ، نه بام تهران ، نه داراباد ... یعنی دو هفته گذشته و من هنوز لیلا و کافه ویونا نداشتم ... هنوز نگار و یک عااااالمه حرف نداشتم ... پپل نداشتم ... مارال و یک دل سیییییییر حرفای دخترونهء یواشکی نداشتم ... هنوز محمد و هیجانِ اینکه این بار با چه کتابی می خواد سورپرایزم کنه نداشتم ... حسین و کلی حرفای خاله زنگی از دختر پسرای دانشگاه نداشتم ... پانته آ و جمعه بازار و روسری های ترکمن نداشتم ... یعنی من اصلا دریا و غروب نداشتم ... یعنی مرنجاب و طلوعِ خورشید نداشتم ... پووووووووووووف ...
روزهای شلوغی می گذرد ... نمی فهمم کی روز می شود و کی شب ... با اینکه هر لحظه همراهمی دلم برایت تنگ می شود ... دلم برای خلوتِ مان تنگ می شود ... دلم برای خودم و تو ... دلم برای عشق بازی های طووولانی مان تنگ می شود ... برای حرف زدن هامان ... برای ِ تو ... برای ِ توی ِ لعنتی ...
خوابیده ای ... و من کلی نشستم زل زدم به موهای خرمایی لختت ... که ریخته روی پیشانیت ... آرام نفس می کشی و فقط خدا می داند من چه جووووور دلم بند ِ صدای ِ نفسهات است ... یادم می آید یک سال و دو ماه و دو روز ِ پیش ، درست شب ِ قبل از رفتنت ، توی همین اتاق ، روی ِ همین تخت ، با هم خوابیدیم .... چقدددر گریه کردم آن شب ... نمی دانم کی خوابم برد ... اما خوب یادم هست که هر بار بیدار شدم ، تو بیدار بودی ... با یک لبخند ِ مهربان ِ آبی ... با دستهای محکم و گرمت که حلقه کرده بودی دور تنم ... هنوز هم وقتی پیشانیم را می بوسی ، یادم می آید چقددددر آن شب ، دنیا ، میان ِ دست های ِ لعنتی ِ تو ، امن و آرام بود ...
فکرش را که می کنم ، خجالت می کشم ... تو تمام ِ سعی ات را کردی که کل ِ آن روز و تمام ِ اتفاقات اش ، بهترین باشد ... من اما کل ِ آرامش ِ شب مان را با آن هق هق طوووولانی ، خراب کردم ...
من اما ... ترسیدم بودم آریا ... برای ِ تمام ِ خاطر ِ اتفاق های ِ احمقانهء دنیا ، ترسیده بودم ... از اینکه کم بیاورم ، ترسیده بودم ... از اینکه از پس ِ آنهمه درد و غصّه برنیایم ، ترسیده بودم ... از اینکه کم باشم برات ، برای آنهمه مهربانیت ، برای آنهمه صبوریت ، ترسیده بودم ...
دلم آشووووب است ... بغض دارم ...بابا از دم ِ در ِ کتابخانه رد می شود ... می خواهد چیزی بگوید .. اما ... کمی می ایستد ... بعد می رود ... می دانمش ... که می خواهد بگوید : یکی صدای ِ آن ضبط ِ لاکردار را کم کند " ... من اما...
این روزها موسیقی ِ روز ، فقط remember when it rained ِ Josh Groban ِ لعنتی است که دل ِ آدم را حالی به حالی می کند ... یادم هست چقددددر راحت زل زدم توی ِ چشم هات و گفتم دوست دارم وقتی می خوابم باهات ، این آهنگ تمام ِ اتاق را پر کرده باشد ... و پر کرده بود ...
هنوز هم وقتی می شنومش ، گرمی ِ دستهات را روی ِ تنم را حس می کنم ... رطوبت ِ لبهات را روی ِ گردنم ... هرم ِ نفس هات را کنار ِ گوشم ...
آهای لعنتی ! دوستت دارم برای ِ خاطر تمام ِ آبی ِ وجودت ...
و سند می کنم ...
دلم برات تنگ شده ... دلم برات خیلی خیلییییییی تنگ شده ...
ورق می زنمش ... می مانم روی ِ صفحهء 31 ... که یک روزی توی اولین وبلاگم نوشتمش ...
نع ! دو روز . فقط دو روز . روز ِ سوّم تو به زانو در آمده بودی . عشق رحم ندارد ، و تو عاشق شده بودی . تو می نشستی کنار ِ آتش و فقط به من نگاه می کردی . من سر فرو افکندم تا نتوانی آن چشمان ِ سیاه ِسیاه را تصرّف کنی ... و تو شب ِ روز ِ دوم ، گریان گفتی : قلبم را که دزدیدی ... دست ِ کم نگاهت را ندزد ! بگذار در این دریای ِ سیاه ، قایق ِ این گیلک ِ آرام ، پارو زنان بگردد ! ...
و من با همین چند جمله ، عاشق شده بودم... به خدا !
و صفحهء ۶۷ و ۶۸ ... و بعدترش ۹۸ ... و بعد ترترش ۲۲۷ ... و چقدددر من دوست دارم جمله های این کتاب را ..
شب ها وقتی همه می خوابند ، می روم توی کتابخانه ... لایِ کتابها می لولم ... بعضی ها را بر می دارم که با خودم ببرم ...آنوقت است که حالم دیدنی است ...
ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود ... " سید علی صالحی " شاعر تماااام عاشقانه های ِ من است ... هیچ بنی بشری هیچ وقت ِ خدا ، نمی تواند جاش را برام بگیرد ... یادم می آید پاییز هشتاد و شش ، وقتی خسته و خراب در اتاقم را بستم و گوشیم را بعد از مدتها روشن کردم ، دلم خواست براش بنویسم که یک نفری یک جایی از این دنیای لعنتی ، با ری رای ِ او زندگی کرده است ... زندگی می کند ... و کی باورش می شد که این سید ِ لعنتی گوشیش را بردارد و زنگ بزند و با من حرف بزند ؟ ... چقدددر دلم می خواهد باز ببینمش ...
صفحهء اولش را که باز می کنم اسمم را می بینم با تاریخ2/9/78... یک لبخند ِ خوشرنگ می آید روی ِ لبهام ... صفحه های تا خوردهء کتابها همیشه حرفی برای ِ گفتن دارند ... اولین تا خوردگی صفحهء 73 است ..." فقط فاصله بود "... اصلا بگذار این ترانه ، همین حوالی ِ بوسه تمام شود ! ...
آن روزها دلم پی ِ چشم های سیاهی بود که حتی اسمش را هم نمی دانستم ... با دنا می نشستیم و کلی قصّه می بافتیم ... خنده ام می گیرد ... پسرکی که خیلی بی بهانه شروع شد ... خیلی بی بهانه تر تمام شد ...
تای بعدی ، صفحهء 84 است ... جمله ای که از همان روزها ، تا همیشهء خدا توی ذهن ِ من باقی ماند ... " تا کی کنار ِ حوصله باز با خیال ِ گریه بیداری ؟ " ...
صفحهء 98 ... دست به دلم نگذار ... حوصلهء دوباره دیدن ِ دریا در من نیست ...
صفحهء 114 ... دستمال های کوچک ِ چهارخانه ...
صفحهء 145 ... تمام حکایت ِ ما همین بود ...نه غریبی آمد و نه آشنایی رفت ... چقدددر گریه کرده بودم با این جمله تمام تابستان ِ سرد ِ لعنتی ِ هشتاد و شش ...
نشسته ام به خواندن دفتر خاطرات هایی که مال ِ ده سال ِ پیش است ... بارها خواستم از شرشان خلاص شوم ... اما نشد .. دلم نیامد دخترک ِ سال های گذشته را بسپارم به آتش ... به جز دفتر هایی که توی سال های هشتاد و پنج و اوایل ِ هشتاد و شش نوشته بودند و توی ِ آتش ِ آن شب ِ لواسان سوزاندمشان ، فقط برای ِ اینکه دلم را ریش می کرد ضجه های ِ دخترک ِ شوک زدهء آن روزهای ِ توش ، آنقدر دفتر خاطرات روی ِ دستم مانده که اگر کسی بخواهد ، می تواند با خواندنشان تماااام روزهای ِ زندگی ِ مرا زندگی کند ...
من عاشق کلمه ام ... عاشق جمله ... عاشق نوشتن ... کاغذ ... قلم ... عجیییب آرامم می کند خط خطی هام توی دفترهای سیمی قرمز و نارنجی و تقویم هایی که کلی جا توش کم بود برای درد دل های دخترکی که توی ِ خلوت ِ خودش از پیرزن ها هم پر حرف تر بود ...
از آدم های مطبوعِ ملايم بايد دوری کرد. آدمهای مطبوع ملايم ، ذرهذره آغشتهات میکنند. ذرهذره جانات را مسموم میکنند. و عاقبت روزی فرا میرسد که به حضور زهر توی رگهايت عادت کردهای. و روزی فرا میرسد که مسموم شدهای، مسمومشان شدهای .
نشسته ام توی اتاقم ، آرام آرام کتاب های زیر ِ تختم را ورق می زنم ... گاهی می ترسم ... گاهی ذوق می کنم ... گاهی احساس می کنم خالی ام ... عید که آمدم ، نمی دانم چرا ، انگار اینجا نبودم ... با اینکه زمان ِ بیشتری داشتم ، اما انگار یک چیزهایی اصلا یادم نبود ... یادم نبود چند دفتر خاطرات قرمز رنگ هنوز باقی مانده است ... یادم نبود کتاب های ِ زیر تختم همیشهء خدا ، دنیای ِ حرف بوده و هست ... یادم نبود بعضی جزوه های دانشگاه ، از هزاااار دفتر خاطرات ، پر خاطره تر و پر گریه تر و پر التهاب تر بود ... یادم نبود عماد سر ِ کلاس پایگاه داده های استاد !!!! روحانی ِ دیوانه ، چطور بی کلمه و بی هوا ، جزوه ام را برداشت ، ادامهء شعری که داشتم می نوشتم را نوشت ...
باش !
آری ، فقط باش !
بودنت کافیست ...
که بودنت جانشین ِ تمام ِ نبودن هاست ...
این که فاصلهء قلب هامان از اتفاق تا خاطره است
و حسّ داشتنت آن هم به اندازهء پلک زدن محال
خیال و همیشه کال
و در مساحت ِ نحومی قلبت
اندک جایی برایم نمی بینی
مهم نیست !
که این از سرنوشت تلخ ِ این تن است
فقط باش تا همیشه
که این تمام ِ آرزوی ِ من است ...
و نوشت که دوستم دارد ... و من لبخند زدم ... نوشتم دوست داشتن بزرگترین حماقت ِ دنیاست ... و نوشت من احمق ترین آدم ِ دنیام ... و نوشتم شوحی ِ بامزه ای بود ... و تمام ...
و نمی دانم چه شد که عماد شد از آن دوست هایی که آدم باید خیلی خیلی خوش شانس باشد که داشته باشدشان ... از آن دوست هایی که آنقدر بی دلیل و بی بهانه عمق می گیرند که تا به خودت بیایی ، شده اند تو ... شده اند خود ِ خود ِ لعنتی ِ تو ...
آهای عماد ! ... با همان لحنی که توی ِ جزوهِ پایگاه ِ داده های روحانی نوشتی ، دوستت دارم ...
خودم را با کتابهام مشغول می کنم ... می گوید : تو هم گفتی عوض نه ... عوضی ... یادت هست دخترک ؟ ...
اوهوم ... یادم هست ...مگر می شود یادم نباشد ؟ ... مگر می شود آن روزها را فراموش کرده باشم ؟ .. مگر می شود ؟ ... نه .. من می دانم که نمی شود ... همان موقع هم می دانستم فراموش نمی توانم بکنم هیچ وقت ... اما آرام می گیرم بالاخره یک روزی ... و آرام شدم ... خیلی بعد ترش ... اما مهم این است که آرامشم را دوباره پیدا کردم ... که دوباره شدم همان دخترک خر ِ سادهء عاشق پیشه ... که بیخیال ِ سنگینی پاهاش ، برای دیدن ِ فقط ده دقیقه چشم های پسرکی که تمام ِ زندگیش بود ، یواشکی ار خانه می زد بیرون و فرار می کرد ... مهم این بود که آخرش روسیاهیش ماند برای زغال .... مهم تز اینکه من وادار شدم یک روزی تصمیم بگیرم ... بنویسم خداحافظ ... و بروم ...
می گویم : اوهوم ... یادم هست ... چرا می پرسی ؟ ...
می گوید : هیچی ... آن روزها می ترسیدم ازت ...
می خندم ... می گویم : من هم آن روزها از خودم می ترسیدم ... از آنهمه کینهء توی وجودم می ترسیدم ... از آنهمه فکرهای سیاه و تلخ می ترسیدم ... از تو می ترسیدم ... از دنا می ترسیدم ... از آریا می ترسیدم ... از صدای ِ زنگ ِ تلفن می ترسیدم ... از پست های ِ محمد می ترسیدم ...از اس ام اس هایی که نخوانده دیلیت می کردم می ترسیدم ... از جملهء دکتر ع. که گفت بابا از آن همه فشار سکته اگر نکند ، شانس آورده اید ، می ترسیدم ... از آن آقایِ مثلا مسئول پرونده که مدام مرا محکوم می کرد که تمامآن اتفاق ها به خاطر ِ حماقت های ِ من بود ، می ترسیدم ... از التماس های پدر بردیا می ترسیدم ... از تلفن های گلنار می ترسیدم ... از جواب ِ آزمایش های ِ خودم که هر روز بدتر و بدتر می شود می ترسیدم ... از شیمی درمانی می ترسیدم ... از جراحی ِ دوباره می ترسیدم ...از ای میل های بردیا می ترسیدم ... از آن بی پدر مادری که هفته ای یک بار زنگ می زد و یادآوری می کرد که من با م. خوابیده ام و نگرانم بود ، می ترسیدم ... از آیدای کانون یوگا می ترسیدم ... از تمام متعلقات ِ انجمن ام اس می ترسیدم ...از دلسوزی های تهوع آور ِ اطرافیان می ترسیدم ... از همه .. از همهء موجودات ِ دنیا می ترسیدم ...
سکوت می کند ... می گویم این همه راه آمده ای یادم بیاوری دوباره چه بود و چه گذشت ؟ ...
می گوید : نه ... این همه راه آمدم که...
گوش نمی کنم به حرف هاش ... به حرف های هیچ کدام از آدم های قبل از اول پاییز هشتاد و شش دیگر گوش نمی کنم ... هیچ کدام از آن آدم ها دیگر برای من زنده نیستند ...حتی اگر مدام جلوی ِ چشم هام رژه بروند ... زنگ بزنند .. اس ام اس بزنند ... بیایند و پر رو پر رو بنشینند روی ِ این مبل ِ کنار ِ پنجره و وانمود کنند که هیچ اتفاقی نیفتاده توی روزهای آن پاییز بی پدر ِ لعنتی... چون خیلی اتفاق ها افتاد ... چون خیلی چیزها شکست و آوار شد ... چون خیلی ها خودشان را نشان دادند ...
ساعت ِ شش ِ صبح وقتی رسیدیم دم ِ در ِ خانه ، وقتی در ِ پارکینگ پشت ِ سرمان بسته شد ، وقتی بابا چمدانم را از صندوق ِ عقب ِ ماشین برداشت و گفت برویم بالا ، چیزی ته ِ تهِ دلم فرو ریخت ... یکی توی ِ سرم سوال کرد آهای دخترک ! کجای ِ این خانه الان جا داری ؟ اتاق ِ خودت ؟ طبقهء سوم ، دومین در ؟ یا ... یا کجا ؟ اتاق ِ مهمان ؟ ... پوووووف ...فکر ِ احمقانه ای بود ... درست مثل ِ تمام ِ فکرهای طول ِ پرواز ِ تهران تا پاریس ، که فکر می کنم شاید آریا فراموش کرده باشد من آن روز پرواز دارم ... یا کاری براش پیش آمده باشد و نیامده باشد فرودگاه ... یا چه می دانم ، از این فکرهای ِ مسخره که گاهی یقه ام را می گیرد و ول نمی کند ... و بیچاره ام می کند ...
در ِ اتاقم را با تردید باز کردم ... فکر می کردم حالا که خودم خانوادهء کوچکِ سه نفرهء خودم را دارم، جایی دیگر اینجا ندارم ...هر بار که بابا توی پیغام هایی که می گذاشت می گفت خواستی بیایی زودتر بگو اتاقت را مرتب کنیم و می خندید ، با اینکه همراهش می خندیدم اما ته ِ دلم آشوب می شد ... می ترسیدم نکند دیگر جایی توی ِ آن خانه نداشته باشم...می ترسیدم دیگر آن خانه مال ِ من نباشد ... آن آدم ها ، آدم های ِ من نباشند ... می ترسیدمتختم را ، کتابخانه و میزم را ، پیانو ِ هدیهء عمو احمدم را ، دیگر توی آن خانه نخواهند ... جای ِ ماشین ِ من توی ِ پارکینگ که راحت ترین جا برای بیرون آمدن بود ، دیگر مال ِ من نباشد ... می ترسیدمدوچرخه ام توی ِ اولین انباری سمت ِ راست نباشد ...می ترسیدم ماگ ِ آبی ِ خپلم را دیگر توی ِ طبقهء دوم ِ کابینت بالای ِ سماور نبینم ... می ترسیدم طبقهء بالای ِ یخچال دیگر مخصوص پاکت های ِ شیر کوچولوی ِ روزانه که بابا به خاطر ِ من می گرفت و هر روز تعدادشان را می شمرد تا مطمئن شود من قرص هام را با شیر می خورم ، نباشد ... می ترسیدم وقتی بابا می آید خانه ، اولین اسمی که صدا می زند ، اسم ِ من نباشد ... می ترسیدم مام ، وقتی می خواهد به سوپر زنگ بزند ، یادش برود از من بپرسد که چیزی می خواهم یا نه ...یا بابا یادش برود من می میرم برای کیک های شکلاتی بی بی با چای توی بالکن و خلوت کردن با هم ... که آنا ، یادش برود من عاشق لوبیا پلوی لعنتیش هستم ... که حبیبه یادش برود دست به کتاب های زیر ِ تختم که بزند جیغم می رود هوا ... که یادش برود ...
آمدم بنویسم که ماگ ِ خپل ِ ابی رنگم ، هنوز جاش همان جاست ... که بابا امروز در را که باز کرد صدام زد که تا من چای بریزم ببرم توی بالکن اتاق خوابشان با دو تا تکهء گنده کیک شکلاتی بی بی ، او هم لباس هاش را عوض کرده ، دست و صورتش را شسته و آماده است برای شنیدن ... که حرف های پدر دختری بام دارد ... که آنا ناهار لوبیا پلو درست کرده بود ... که اتاقم ، درست مثل ِ گذشته است ... که حتی لادن ، هنوز توی ِ اتاقم ، کنار ِ پنجره است ... که دفتر خاطرات هایی که از آتش ِ آن شب ِ لواسان ، حان ِ سالم به در برده اند ، توی کمدم منتظرم هستند ... که خانهء پدری ، همیشهء خانهء پدری است ... حتی اگر یلدا ... بگذریم ...
کتاب هام را دارم جمع می کنم ... که با خودم ببرم ... " غزلیات ِ سعدی " ... یادم می آید که هیچ کس مثل ِ عمو احمد نمی توانست غزلیات ِ سعدی بخواند و دل ِ ادم را آن جور بلرزاند ... هیچ کس نمی توانست آن جور بخواند که عمو احمد می خواند ...
هزار جهد بکردم که سّرِ عشق بپوشم
نبود بر سر ِ آتش میسّرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل ِ تو بدیدم ، نه صبر ماند و نه هوشم
لبخند می زنم ... دلم برات تنگ شده عمو جان ... می آیم به زودی ... قول می دهم ... همین جمعه ...
فردا می روم کانون یوگا ... که به مسعود بگویم ممنون به خاطر آن سه روز توی گاجره ... ممنون به خاطر ِ آن جملهء تلخی که وقتی کنارت نشستم گفتی و اشکم را در آوردی ... ممنون به خاطر تمام آن لحظه ها که دوباره زندگی کردنم را باعث شدی ... ممنون به خاطر لبخند ِ یو شکل ِ روی ِ اعصابت ... لعنتی ...
بغض داشتم وقتی ایستاده بودم روبروی بچه ها ... بغض داشتم برای لاله که هفتهء پیش قلب ِ بزرگش از کار ایستاد و ... دروغ چرا ، راحت شد ... با بغض شروع کردم ...
این ها که می خواهم بگویم کلمه های ِ هشت سال زندگی من با ام اس است ...
می دانی ! اولش گیج بودم ... شوکه بودم ... نه ... کوچک بودم برای فهمیدن آن لکه های سفید ... برای کنار آمدن !؟ با سنگینی پاها ... برای ندیدن ... برای درد ... برای ِ بیماری ای که آخرش یک روز ، می زند به ریه ات و خلاص ... می زند به قلب ات و ... نقطه ته خط ! ...
من اما می خواهم از فکر های ِ خودم بگویم ... ام اس مثل ِ بچه می ماند ... یک بچهء تخس ِ لعنتی ... توجه که کنی بهش ، تعریف که ازش بکنی ، برای کسی توضیح که بدهی شیطنت هاش را ، فکر می کند یعنی اینکه بچهء خوبیست ... چشم هاش برق می زند ... درست مثل ِ بچه ها ... فکر می کند کار ِ خوبی دارد می کند ... سر و صداش را بیشتر می کند ... خودش را بیشتر نشان می دهد ... بیشتر توی دست و پات می لولد ... بیشتر خودش را ازت آویزان می کند ... بیشتر طرفت می آید ...می چسبد بهت و ول نمی کند ... با دست هات ور می رود ... آنقدر که نوک انگشت هات بی حس می شود و خواب می رود ... یکهو و بی هوا ، آویزان ِ کمرت می شود ... آنقدر که نمی فهمی آن درد ِ لعنتی از کجا و چطور توی تنت پیچید و امانت رابرید ... می افتد زمین و پاهات را می گیرد ... آنقدر سنگین که انگار سرب بسته اند به پاهات ... نمی توانی وزنشان را طاقت بیاوری و زمین می خوری ... سمج اگر که باشد ، دستهاش را می گذارد روی ِ چشم هات که نبینی ... که دنیا سیاه شود و تو مثلا قایم موشک بازی کنی باهاش ... سنش اگر بیشتر باشد ، دستهاش را حلقه می کند دور ِ گردنت ... که بغلش کنی ... اما سنگین است لامصّب برای ِ من و تو و نفس مان را می گیرد ... بالا نمی آید هر چه همیق تر نفس بکشی ، کمتر زنده می مانی ...
من اما حالا سالهاست که هر لحظه می آید سمتم بهش می گویم: هی لعنتی ! دوستت ندارم ! تو بچهء بدی هستی ... توی ِ من هستی اما ، من نمی خواهمت ... هیچ وقت هم نخواسته امت ... او هم ، مثل ِ بچه ها قهر می کند و می رود ... اما بچه است دیگر ! ... لج می کند و بر می گردد ... برمی گردد و یک مشت می کوبد بهت ویادت می آورد که هست و خوبم هست و همیشه هست و همیشه می ماند و زورش به تو می چربد ... دوباره می دود می رود ... می رود آنجایی که ازش تعریف کنند ...که مدام ازش حرف بزنند ... که خودش را نشان بدهد ...
سخت می گذرد ... خیلییییی سخت ... اما ... ام اس بچهء من است ... بچهء من و تو ... به دنیا آورده ایم اش ... باید نگهش داریم ... تا آخر عمر ، بیخ ِ ریشمان مانده ...
دلم یک جور ِ بدی ضعف می رود ... حالم بد است ... این بچهء تخس ِ لعنتی چند روزی است بدجوری دور و بر ِ پاهام می پلکد ... سنگینی می کند تنم روی ِ پاهام ...
این بار اما ... بر خلاف ِ تمام ِ برنامه های سالهای ِ طوووولانی ِ زندگی ِ من با این انجمن ، من حرف زدم ... از تمام ِ روزها و لحظه های ِ سیاه ِ زندگیم ... از تمام ِ فکر هایی که آن روزها داشتم ... از ترس ِ از مرگ ... از ترس ِ از مردن از خفگی ... از ترس ِ از مغلولیت و تمام ِ عمر روی ِ ویلچر نشستن ... گفتم که ترجیح می دهم بمیرم اما روی ِ ویلچر نباشم ... گفتم با صدای ِ بلند که ترجیح می دهم نبینم اما بتوانم راه بروم ... که ترجیح می دهم دست هام مال ِ خودم باشد ، اگر که باید بین نوشتن و راه رفتن یکی را انتخاب کنم ... گفتم که از اینکه کسی دلش بسوزد و احساس ترحم کند متنفرم ... گفتم به پسرکی که آمده بود توی ِ زندگیم ، گفتم که ام اس دارم که بگذارد و برود ... اما نرفت ... و شد قشنگ ترین خاطرهء زندگی ِ من ... گفتم بعدترش دلم می خواست برود که اسیر ِ درد های من نباشد ... که دوستش داشتم که می خواستم برود ... گفتم بعدترش ، خودخواهانه خواستم تمام ِ زندگی ِ کس ِ دیگری باشم و شدم ... و حالا دیگر اسمش را خودخواهی نمی گذارم ... گفتم و گریه کردم ... گفتم به خودم افتخار می کنم که اینهمه با ام اس جنگیدم ... که باهاش زندگی کردم ... که توی ِ پاهام بود و من عشق بازی می کردم ... که توی ِ دستهام بود و من پسرکم را نوازش می کردم ... که توی ِ چشم هام بود و من برای ِ دل ِ دوست داشته های ِ زندگیم کتاب می خواندم ... گفتم ... گریه کردم ... بلند بلند ... گفتم و همه گریه کردند ... راحت شدم ... راحت شدیم ... بعد از من امیر و پروانه و گلاره و سارا و فاطمه و اسد و دارا حرف زدند ... گفتند از تمام ِ روزها و لحظه های ِ سیاه ِ زندگی شان ... از تمام ِ فکر هایی که آن روزها داشتند ... از ترس ِ از مرگ ... از ترس ِ از مردن از خفگی ... از ترس ِ از معلولیت و تمام ِ عمر روی ِ ویلچر نشستن ... گلاره گفت که او هم ترجیح می دهد بمیرد اما روی ِ ویلچر نباشد ... اسد اما براش مهم این بود که کسی معلول صداش نکند ... پروانه گریه کرد که کسی که دوستش داشته را به خاطر بیماریش از دست داده ... همان موقع پرویز به سختی و با عصا ایستاد و گفت که عاشق پروانه بوده و هست و خواهد بود ... گریه کردیم ...با هم ... نه برای ِ هم ...
وقتی دوباره ایستادم روبروی ِ بقیه که حرف بزنم ، یادم آمد که این حرف زدن را مدیون مسعود مهدوی هستم ... یادم آمد که ایستادن و حرف زدن را مسعود یادم داد ... که راحت گریه کردن را مسعود یادم داد ... یادم آمد که تشکر کردن از تمام ِ ادم هایی که حتی خیلی کوچک توی ِ بزرگ شدن ِ آدم سهم دارند ، هیچ وقت نباید فراموش شود ...
مام ، بابا ، خشایار ، دکتر س. ، مهدی ، دنای لعنتی ، سعید ، مسعود ِ مهدوی ، عمو احمد ، دکتر و. ، دکتر ساموئل ، محمد ، کامیار ، آلکس و آریای مهربان ، عمو بهرام و خاله مینو و خیلی های دیگر که ... برای ِ همه چیز ممنون ... برای تمام کمک ها و بودن هایتان ... برای تمام مهربانی ها و درک کردن هایتان ... برای همه چیز ...