آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
تصمیم گرفته ام این ترم را به خودم استراحت بدهم . تا ژانویه ببینم چه می شود ... بنابراین سه هفته تا قبل از اینکه کارم شروع شود وقت دارم که بروم سفر ... داشتم فکر می کردم این سه هفته شاید بتوانم برگردم ایران ... چند روزی را توی ِ اتاق ِ خودم ، اتاق ِ خود ِ خودم بگذرانم ... دلم برای مام و باباو خانه مان تنگ شده ...برای خیلی چیزها و خیلی آدم ها ... هوم ... دلم می خواهد این سه هفته را ایران باشم ... هرچند که پاییز ِ زیبای ِ اینجا را از دست می دهم ...
به خودم امروز را وقت داده ام که تصمیم بگیرم می خواهم بروم ایران یا نه
فردا که گزارش co-op را تحویل بدهم ، همه چیز تمام شده است ...رسما فارغ التحصیل شده ام ... تا کاغذ بازی هاش تمام شود ...
نقطه سر ِ خط
... و من دلم از همین حالا برای کلاس ها و استاد های رنگ و وارنگ تنگ شده است ...
دو دلم ... برای اینکه چه چیزی را ادامه بدهم ... رشتهء خودم را دوست دارم ... معماری را هم ...
می گوید چشم هات را ببند ... ببین دلت کدام را می خواهد ... دلم ؟ ... هر دو را ...
یادم باشد یک روزی بیایم اینجا بنویسم که چقددددر تصمیم گرفتن تازگی ها برام سخت شده ... که چقدددر ثانیه هام توی سوال و جواب می رود و آخرش خسته و هلاک ، بی جواب مانده ام ... بنویسم که چقددددر این روزها و ماه ها که گذشت ، بین دل و عقلم جنگ و جدال بود ...که بنویسم چقدددر از دخترک ِ لجباز ِ درونم خسته ام ... که حرف توی کله اش نمی رود ... که چقدددر خودم را گاهی نمی شناسم ... که می ترسم ...
Siavash Ghomeishi live in CiRCA(126 John street)Doors Open@7.30
" قصّهء گل و تگرگ "را که خواند ، یاد ِ چشم های آبی تو افتادم ... یادِ دلتنگی های ِ خودم برای همبازی روزهای ِ بچگیم ... یاد ِ اولین باری که فهمیدم دوست داشتن یعنی چی ... و یاد ِ وقتی که فهمیدم " رفتنت همیشگی بووووود .. دیگه برگشتن نداره " ...
" عسل بانو " را که خواند ، یاد ِ تو افتادم ... نمی دانم چرا ... اما یکهو و بی هوا ، یاد ِ تو افتادم ... تویی که هیچ جای ِ این آهنگ نبودی ... تلخ شدم ... که چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی ... وقتی دروووووغ می گفتی ... وقتی ...
" خاطره " را که خواند ، یادم امد شب ِ تولدم را دو سال ِ پیش ، که بار و بندیلم را جمع کردم و تمام ِ دوست داشته هام را با یک دل ِ شکسته و غرور ِ له شده و باور های ِ ویران شده و اعتماد ِ از دست رفته ، گذاشتم و فرار کردم ... فرار کردم که نباشم توی ِ شهری که آدم هاش ، خط خطی ام می کردند ... دستهاشان را حلقه کرده بودند دور ِ گلوم و ... فشااار می دادند ... فرار کردم که ... چون توان ِ ماندن نداشتم ...
سردم شده بود ... شاید حتی می لرزیدم ... که کتت را انداختی روی ِ شانه هام و انگار ذهن ِ لعنتی ام را خوانده باشی گفتی این روزها فقط منم و تو ... فقط من ... و تو ... نه هیچ کس ِ دیگر ... و دست هات گرم بود ... مثل ِ همیشه ...
...
" بی سرزمین تر از باد " را که خواند ، یادم آمد روزهای ِ آن پاییز ِ لعنتی را ... که از همه چیز خالی ِ خالی بودم و از کینه و نفرت و حس ِ انتقام پر ... یاد ِ روزهای ِ خالی و سرد ِ فرانکفورت ... یاد ِ آن میدان ِ لعنتی ... یاد آن کتابخانهِ لعنتی تر ... حس کردم خالی ام ... خالی ِ خالی ... یک خالی ِ بد ... تنها تر از سکوت ...
...
"جزیره" را که خواند ، یاد ِ دخترک ِ چشم سیاهی افتادم که همیشهء خدا عاشق بود ... و منتظر ...
"برگ " را که خواند ، پرت شدم توی ِ برگ های دفتر خاطراتِ آبی رنگی که توی ِ تک تک ِ صفحه هاش دخترکی از خدای آن بالا ها مدام گله کرده بود که خسته شدم بسکه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت ؟ ... همان که توی ِ شعله های آتش توی باغ ِ لواسان دود شد رفت هوا ...
"طاقت بیار رفیق" را که خواند ، من بغض کرده بودم انگار ... دروغ چرا ... چشم هام خیس شده بود ... برای گربهء بیچارهء روی ِ نقشه ... که این روزها تنش زخمی ِ قداره کش های ِ لعنتی ِ بی همه چیزیست که حال ِ ادم را بهم می زنند ... که هیچ حقی از آن خاک ندارند ... که باید بروند ... که باید ِ باید که بروند ...
...
آهنگ ها ، طعم دارند ... بو دارند ... قصّه دارند ... دلهره دارند ... بغض دارند ...
صبح های ِ شنبه ، وقت ِ خوبیست برای کش آمدن توی ِ رختخواب و زل زدن به موهای آشفتهء خرماییت که می میرم برای به هم ریتختنشان ... صورتت مثل ِ بچه ها معصوم است وقتی چشم هات را بسته ای و بی خبر از هیاهوی ِ دنیا و دل دل زدن های دخترک ِ کنارت ، خوابیده ای ...
...
دیشب ، شب ِ آرامی بود ... جور ِ عجیبی آرام ... و من خوبم ... و این را مدیون ِ دست های ِ لعنتی ِ تو ام ... که وقتی حلقه می کنی شان دورم ...
برای آبی ِ وسیعی که صرف ِ بودنش این روزها ، نهایت ِ آرامش ِ من است ...
دوستت دارم ... برایِ خاطرِ تمام ِ آرامش ِ آبی رنگی که توی ِ لحظه هام آورده ای ... برای تمام ِ خوشبختی هایِ کوچک و بزرگی که این روزها حس می کنم ... برای ِ خاطر ِ یلدا ... که چیزی به آمدنش نمانده ...
مدتها دوست نداشتم کسی که اینجا را می خواند ، توی ِ زندگی ِ واقعی ام پیدایم کند ... نمی دانم چرا ... شاید برای اینکه اینجا خیلی وقت ها داد و بیداد کرده ام ... گریه کرده ام ... پام را کوبیده ام زمین ... بد و بیراه گفته ام ... خط و نشان کشیده ام ... به سینهء این و آن مشت کوبیده ام ... دلم خواسته انتقام بگیرم ... و هزار کار ِ دیگر که توی ِ زندگی ِ واقعی ام هیچ وقت نکرده و نمی کنم ... من آدم ِ داد زدن نیستم ... آدم ِ با صدای ِ بلند حرف زدن هم حتی نیستم .. چه برسد به داد زدن ... خسته که می شوم ، غصّه دار که می شوم ، دلم را که می شکنند ، دردم که می گیرد ، مچاله می شوم توی ِ خودم ... لال می شوم ... حرف زدن یادم می رود ... یکسره سکوت می شوم .. می آیم اینجا ... لابلای این صفحه ها ... کلمه ها ... جمله ها ... می نویسم ... می نویییییییسم .. می نویییییییییییسم .. انقدددددر می نویسم که خسته می شوم .. آنقدر توی ِ کلمه هام داد می زنم که صدام می گیرد ... آنقدددر توی جمله هام بلند بلند و هق هق گریه می کنم که گلوم زخم می شود ... آنقددددر توی ِ سینهء آدم ِ روبروم می کوبم که دستم درد می گیرد ... آنقددددر پا بهزمین می کوبم که خسته و خرااااب ، می خزم زیر ِ لحافم ... می گذارم گونه هام آرام و بی صدا شوووور شوند ... تا هر وقت که لازم باشد ...تا خالی شوم ... آرام شوم ...هر کسی هم سراغم بیاید می گویم خوبم ... خوبم ...
اینجا اما ، خیلی وقت ها ، دخترک ِ سیاه ِ درونم نوشته است ... هنوز هم می نویسد ... باز هم خواهد نوشت ... اینجا اما من ، خیلی وقتها دنیا و آدم های توش را حواله داده ام به جهنم ... به درک ... خیلی وقت ها جواب ِ کسی را داده ام که مهم نیست اصلا برای ِ من می نویسد یا نه ... که مهم نیست حالا چه جور آدمیست ... که اصلا چه جور آدمی بود ... که مهم نیست مرا این روزها چگونه قضاوت می کند ...برای کسی می نویسم که اصلا نمی دانم کیست ... جواب ِ کسی را می دهم که با یک اسم فقط ، دو سه خط کامنت می گذارد و خط می کشد روی ِ دلم و می رود و شاید هم هیچ وقت ِ خدا دیگر اصلا بر نگردد ... شاید هم برگردد و بخواند و دوباره ، با یک اسم دیگر ، کلمه های دیگر ، خطی دیگر و ....
اینجا " من " می نویسم ... خودم را ... دلم را .. لحظه هام را ... عصبانیت هام را ... دلتنگی هام را ... غرغر هام را ... حسرت هام را ... پشیمانی هام را ... گلایه هایی که هیچ وقت به زیان آورده نمی شود و فقط مدااااام نوشته می شود را ... چیزهایی که یک روزهایی آزارم می داده است را ... چیزهایی که همین الان آزارم می دهد را ... تو را ... مرا ... او را ... همه را ...
کسی را ناراحت اگر می کند نوشته هام ، عصبانی اش اگر می کند ، کفری اش اگر می کند ، اینجا را نخواند !! مجبورش نکرده اند که ... من همیشه همین بوده ام ... همین طور هم می مانم ... دیوانه یا عوضی یا مریض یا متوهم یا دروغگو یا مشکوک یا معصوم یا عاشق یا روانی یا چه می دانم هر کوفت ِ دیگری ... من همینم ! همین !! با همهء خوبی ها و بدی ها ...
توی آشفته ترین لحظه ها هم که مرا ببینی ، ظاهرم آرام است ... کلمه هام اما اینجا فریاد است ...
توی ِ بدترین لحظه ها هم که ببینی مرا ، لبخند می زنم ... کلمه هام اما اینجا پر از بغض است ... مستاصل است ...
توی ِ تلخ ترین لحظه هایی که گذرانده ام ، توی تمام آن پاییز ِ لعنتی ، بعدترش توی آن همه نامه و اس ام اس و میل و تلفن ، که تمام ام را زیر ِ سوال برده بود ، که کمر بابا را خم کرد ، یک کلمه با کسی حرف نزدم ... یک کلمه اعتراض نکردم ... صدام گم شده بود ... در نمی امد ... لاااااااال ِ لاااال بودم ... اینجا اما کلمه هام فریاد بود ... گریهبود ... خط و نشان بود ... داد و بیداد بود ... بد و بیراه بود ...اعتراض بود ... هواااار بود ...
من اینجا هر وقت دلم بخواهد ، جواب ِ هر کسی را که دلم بخواهد ، می دهم ... چه سوال ازم کرده باشد چه نه ... چه نشان ِ حرف هاش رو به من باشد چه نه ... چه برای ِ من نوشته باشد چه نه ... دلم اگر داد و بیداد بخواهد ، اینجا می زنم ... دلم اگر خط و نشان کشیدن بخواهد ، اینجاخط و نشان می کشم ... دلم اگر بازخواست کردن آرامش کند ، اینجا باز خواست می کنم ...هر کسی را که دلم بخواهد ... هر کسی را که فکر کنم متهم است ... هر کسی را که فکر کنم گناهکار است ... چه واقعا باشد چه نه ...کسی اگر ازم سوال کند ، جوابش را می دهم اگر دلم بخواهد ... نخواهد هم جواب نمی دهم ...
خواستم یک چیز هایی را روشن کنم ... برای ِ خودم ... برای ِ تمام ِ آنها که مرا می خوانند ... نقدم کنید یا نه ، دوستم داشته باشید یا نه ، من همینم ... همین دخترکی که اینجا پر سر و صداست و بیرون از اینجا کاری به کار ِ هیچ بنی بشری توی ِ دنیا ندارد ... گله هاش را توی ِ دلش نگه می دارد ... کلمه شان می کند ... تلخ ِ تلخ ، می پاشدشان روی ِ این کاغذ های ِ لعنتی ...
اینجا مال ِ من است ... مال ِ خود ِ خودم ... هر جوری دلم بخواهد توش می نویسم ... که آرامم کند وقتی صدا کم می آورم ... وقتی گم می شوم ... وقتی دردم می گیرد ... وقتی بغض می کنم ... وقتی می میرم ...
به سکوت ِ خانه این چند روز ، نیاز داشتم ... حالا آرامم ... خسته نیستم دیگر ... بغض ندارم توی ِ گلوم ... چشم هام نمی سوزد ... پاهام سنگین نیست ... دست هام خواب نمی رود ...
گابریل راست می گفت ... چند روز آف اگر می گرفتم ، همه چیز درست می شد ... من اما مثل ِ همیشه نخواستم که گوش کنم ... آن نامهء لعنتی را خودم امضا کردم و اصرار کردم که امضا کند ...
پووووووف ... من باید خوشحال باشم که همه دارند می آیند .. دارند می آیند اینجا .. این سر ِ دنیا ... توی ِ این سرما ... نزدیک ِ قطب ... و من دوباره تمام ِ آن آدم ها را - تمام که نه ، بیشتر شان را -کنارم دارم ... اما نمی دانم چرا هم خوشحالم .. هم ناراحت ... هم دلم می خواهد همهء دنیا را خبر کنم که اول دنا و آقای ِ پ . آمدند ... بعد کامیار آمد و با اینکه قرار بود یک سال فقط بماند حالا ماندنی شده ... بعد ترش عماد آمد ... هر چند از شهری که او زندگی می کند تا اینجا دو ساعت و نیم با ماشین راه است ، اما به هر حال خیالم راحت است که عماد هم هست ... بعدتر ترش آقای برادر بزرگتر آمد که کمی پیشم بماند و حالا منتظر ِ جواب ِ درخواست اقامتش هستیم ... حالا هم عرفان دارد می آید که حداقل چهار سال برای دکتراش بماند ... و من توی ِ دلم به خودم می گویم که آقای برادر کوچکتر هم که شنبه دارد می آید شاید ماندنی شد .. کسی چه می داند ... هم دلم می خواهد ساکت بمانم ... همه توی سکوت بیایند ... ماندگار شوند ... یا برگردند ...
یادت هست ؟ ... وقتی یک جایی ، یک جوری ، گیر می افتادیم که هیچ راهی به ذهنمان نمی رسید ، من این جمله را می گفتم ... فقط تو می فهمیدیش و من ... مدتها بود این جمله از ذهنم رفته بود ... پاک شده بود ... با اینکه حالا که فکر می کنم توی ِ موقعیت ِ " می خوام برم خونمون " زیاد بوده ام و یادم نیامده این جمله را ... چرا ؟ نمی دانم ...
تایتل ِ روبروی اسمش این است :" دیگه کسی نمونده " ...
می لرزد تنم از خواندن ِ این جمله ... خودم را آمده می کنم که با متنی ناخوشایند روبرو شوم ...بازش که می کنم ، همه اش چند جملهء کوتاه دارد نامه اش ... که تلخیش دل ِ آدم را می زند ...
ویزای من هم آمد ... شانزده روز ِ دیگر پرواز دارم ... دیگه هیچ کس اینجا نمونده ... خوشحالم که می بینمتون به زودی ... به آریا سلام برسون ...
من اما ، خوشحالی ای توی ِ کلمه ها ندیدیم ... حس ِ خوبی لابلای جمله ها نبود ... لبخندی روی ِ لبم نیامد که یکی دیگر از دوست داشته های زندگیِ آن روزهام ، دارد می آید اینجا ... همین نزدیک ... این روزها ، همه دارند می روند ... این روزها که نه ... مدتهاست که همه دارند می روند .. فقط می روند ... کجا و کی و چطور و چرا ندارد ... فقط دارند می روند که رفته باشند ... که نمانده باشند ... که نمانند ... بغض کرده ام انگار ...
ریپلای می زنم و می نویسم : چه خووووووووووووب که داری می آیی ... تا هوا خیلی سرد نشده بیا کلی خوش بگذرانیم ...
پاکش می کنم ... دوباره می نویسم : وااااااااااااااااااای عرفان ! چه عالی ... زودی بیا ....
پاکش می کنم ... دوباره می نویسم : خوشحالم که به همین زودی کارت درست شد ...
پاکش می کنم ... هر بار که پاک می کنم ، جمله هام تلخ تر و کوتاه تر می شود ...
می نویسم : منتظریم ... و سند می کنم ... و مثل بچه ها سرم را می گذارم روی ِ میز ... گریه می کنم ... برای کی ؟ برای ِ چی ؟ ... نمی دانم ... فقط می دانم دلم برای آن شهر ِ خاکستری می سوزد ... که چه راحت دارد می میرد و کاری از کسی بر نمی آید ... که چه راحت همه مان ، بار و بندیلمان را جمع می کنیم و می رویم هر جایی که ایران نباشد ... که " زندگی " کنیم ... که " نوجوانی " که نکردیم ، لااقل " جوانی " کنیم ...... وقتی هم که می اییم اینجا یا چه می دانم هر جای دیگری ، می بینیم چیزی را کم داریم که نمی دانیم چیست ...
برای آریا می نویسم : دلم نمی خواهد دخترکم از ایران فقط یک تصوّر ِ تلخ ِ خاکستری ِ آشوب و بلوا و کتک و زخم و شکنجه و ترس و مرگ داشته باشد ... سندش می کنم ...
این روزها جی میل ام جور ِ عجیبی آرامش بخش شده ... میل هایی که می آید توش ، شده اند تکه های زندگیم ... لیبل هاش هر کدام ، معنی ِ خاصی برام دارد .. حس ِ خاصی را می دهد ... حس های خوب ... ترش ... شیرین ... مدتها بود خواندن ِ میل شده بود برام کابوس ... بس که آدم های توش ، پنجه می کشیدند به صورتم ... بس که کلمه های ِ توش ، نیش دار بودند ... بس که من بغضم می گرفت از خواندنشان ... امروز اما ، بی هوا ، یادم آمد که چه همه روز است من با هیجان میل باکسم را باز می کنم و وقتی می بندمش ، کسی توی ِ گوشم نزده ... کسی سرم داد نزده ... کسی به هزار و یک گناه ِ نکرده متهم ام نکرده ... همه اش زندگی استو مهربانی و درد دل و عکس های خوشگل ...
از عید که آمدم ایران ، هزار بار خواستم این را بنویسم ، هی نشد ... یادم رفت ... حالا اما ...
اگر تا به حال " کیمیاگر" ِ پائولو کوئلیو را با موسیقی و صدای نامجو کشف نکرده اید ، همین الان بروید شهر کتاب ِ نیاوران و بخرید و لذت ببرید ...
آنهایی هم که مثل ِ من برای رسیدن به شهر ِ کتاب ِ نیاوران ، باید هفده ساعت پرواز کنند - حالا کمتر یا بیشتر - یکی را پیدا کنند که به دادشان برسد . من که مال ِ خودم را به کسی نمی دهم ! گفته باشم !! :دی
نوشته : تو همان دخترک آرام و تنبل ِ مهدکودک ِ اپریس ِ خیابان ِ فرشته نیستی که همیشهء خدا از سرویس جا می ماند و ما را می گذاشت معطّل ؟ .. من امین ام . کلاس شهناز جون . یادت هست ؟ یک خواهر دوقلو داشتم آمنه ...
بی اختیار جیغ می کشم ... به قول ِ دنا فکر کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شماره اش را گذاشته که بعد از ساعت کاری بهش زنگ بزنم ...
این فیس بوک همه اش هم اگر دردسر باشد من اما به خاطرِ داشتن ِ همین سورپرایزها حاضر نیستم دی اکتیوش کنم ...
بابا وقتی داشت می رفت گفت یادت باشد آدم ها وقتی زندگیشان را با یکی شریک می شوند ، یعنی قول داده اند که هر لحظه باشند ... یعنی قول داده اند خیلی لحظه ها را بی دلیل و منطق قبول کنند و پاش بمانند ... یعنی قول داده اند توی هر لحظه ای آغوششان برای آن یکی و تمام ِ غم و غصّه ها و شادی های بی دلیل و با دلیلش جا باشد ... یعنی قول داده اند که خیلی وقت ها دنبال ِ دلیل و منطق نگردند ... قول داده اند و باید پای قولشان بمانند ...
از آن روز دو سال و بیست و سه روز می گذرد ... تو همیشه بوده ای ... برای تمام غرغر زدن های ِ بی دلیل و با دلیلم ... برای تمام ِ دیوانگی هام ... برای تمام ِ به قول ِ خودت بدقلقی هام ... برای تمام ام ...
امروز هم مانده ام خانه ... دلم اما پیش ِ کارن و پیتر و تینا و ... است ... توی دفترم می نویسم " می دونستم که پشیمون می شم مثه سّگگگگگگگگگ ! .. حالا پشیمونم .. مثه سّگگگگگگگگ .... اما مثه همیشه دییییییییییییره " ....
بیدار می شوی ... دوش می گیری ... ریش می زنی ... لباس می پوشی ... من هنوز توی ِ رختخوابم ...
پردهء اتاق را می کشی ... نور ِ خورشید پهن می شود وسط ِ اتاق و روی ِ تخت ... چشم هام را می بندم و دستم را می گذارم روی ِ چشم هام .... من هنوز توی ِ رختخوابم ...
می روی توی آشپزخانه ... صبحانه آماده می کنی ... چای می گذاری ... نان گرم می کنی ... من هنوز توی ِ رختخوابم ...
می آیی بالا ... می خواهی به هر کلک و بهانه ای شده مرا از رختخواب بکشی بیرون ... من ولی نمی توانم ... نمی توانم تکان بخورم ... انگار که هزاااااااار سال است نخوابیده ام ... خسته ام ... خیلی ... لحاف را می کشم روی ِ سرم ... می خواهم بخوابم ... به همین زودی دوباره پاییز آمد ... من هنوووووز توی ِ رختخوابم ...
اما می دانی پسرک ... میان ِ دستهای سنگینت که حلقه می کنی دورِ تنم ، میان ِ گرمای تنت که تمام ام توش گم می شود ، هیچ کسی دستش به من و غصّه هام و خنده هام نمی رسد ...
کاغذ را می گذارم روی ِ میزش ... با تعجب نگاه می کند .. می گوید : چرا ؟؟ ..
می گویم : خسته ام ...
می گوید : خسته ای ؟ امروز آف بگیر و برو خانه استراحت کن .. تا فردا ...
می گویم : فردا هم خسته ام ... می خواهم برنامهء Co-op را کلا کنسل کنم ...یک ماه از سه ماهم مانده و من دیگر حوصله ندارم ... دیگر خسته ام ...
می گوید : یادت هست چقدر خوشحال بودی وقتی نامهء acceptance را دیدی ؟ ...
اوهوم .. یادم هست هنوز ... تمام ِ دنیا را خبر کردم ... از آریا که سر ِ کلاس داشت درس می داد بگییییییر تا بابا که خواب بود آن موقع و من بی توجه به اینکه ساعت آنجا الان نزدیک 3 صبح ست ، زنگ زدم و گفتم من از امروز یک مایکروسافتی ام ...تا ساموئل که بیمارستان بود سمینار ِ نمی دوانم چی چی داشت و تینا که گفته بود هر کس قبول شد باید آنقددددددر drink بنوشد تا مست ِ مست شود و ... چقددددر آن شب خندیدیم و یادم نمی آید چه جور رسیدیم خانه ... اصلا کی رسیدیم خانه ...
همه را یادم هست ... خیلی هم خووووب یادم هست ... اما خسته ام ... چه کار کنم ؟ ... تک تک ِ سلول های وجودم درد می کند ... خواب می رود ... گزگز می کند ... توی سرم پر از صداست و گوشم سووووت می کشد ... چشم هام خسته است ... می سوزد ... چه کار کنم ؟ ...
می گوید : پشیمان می شوی ...
فارسی می گویم : اوهوم .. می دانم .. مثل سّگگگگ ...
نگاهم می کند ... لبخند می زنم ...
برگه را امضا می کند ... می گذارد توی ِ کشوی ِ میزش ...
حالا وسایلم را دارم جمع می کنم .. که بروم خانه ... توی ِ اتاقم .. زیر ِ لحافم گلوله شوم ... گریه کنم ...
زنگ می زنم به ویلیام ... از صدام همه چیز را می فهمد انگار ... می گوید اثر ِ داروهاست ... تا بدنم عات کند بهشان زمان ...... گوشی را می گذارم ... سرم را می گذارم روی ِ میز ...
این جمله ها حالم را بهم می زند ... کی قرار است این داروها دست از سر ِ من و دنیای ِ من بردارند ؟ ... نمی دانم ... خسته ام ... خسته .... خراااااااااااااااب ...
این روزِ لعنتی امروز نمی گذرد ... ثانیه ها لج کرده اند و نمی گذرند ... تیک تاک ... کار نمی کنم امروز ... نمی توانم اصلا ... توی ِ سرم پر از صداست ... دست هام انگار نا ندارند ... پاهام خواب می رود هی ... مجبورم مدام جابجا شوم ... پیتر می گوید چقدر امروز بی قراری ... سرم را تکان می دهم ... اشک هام می ریزد ...مبهوت نگاهم می کند ...
پ . ن : لینا ، دخترکِ سیاه پوستی که توی کار کنارم می نشیند ، توی فیس بوک پیغام گذاشته " چرا جمعه خوب نبودی ؟ " ... می خندم ... الان که دارم می نویسم یک شنبه ساعت هفت و چهل و نه دقیقهء شب است . جواب می دهم : لینا جان ! فکر نمی کنی کمی زود بود برای پرسیدن ؟ ... آدم ها عجیب اند ... خیلی ...
رشته ای را که می خوانم دوست دارم ... دنیای عجیب غریب ِ صفر و یک ها را دوست دارم ... چون خودم مدتهااااا تمام ِ دنیام یا صفر بود یا یک ... یا خوب بود .. یا بد ... یا سیاه بود یا سفید ... می دانمش ... تمام دنیاش را می دانم ...
شده ام نمونهء آزمایش یکی از دوست های ِ آریا ... که پزشکی می خواند و روی سرطان خون کار می کند ... حالا درست یک سال می گذرد از روزی که زیر ِ آن برگه نامم را نوشتم و امضا کردم و شدم یک نمونهء زنده ....
می گوید توضیح بده چرا فکر می کنی گزینهء مناسبی هستی برای اینکه توی این دانشگاه داروسازی را بخوانی ؟ ...
لبخند می زنم ... می گویم چون یکی از روزهای ِ روشن شانزده سالگی ، دنیا جلوی ِ چشم هام تیره و تار شد، دستهام لرزید و پام خواب رفت و یک موج ِ سرما ، از توی سرم راه افتاد و رسید به پاهام و ..... وقتی بیدار شدم سی و هشت روز گذشته بود ... من بودم و سه لکهء سفید ِ کوچک روی ِ مونیتور اتاق ِ دکتر و ترسی عمیییق از آنچه به سرم آمده بود یا قرار بود بیاید ... من خووب می دانم سیاهی چیست ... خووب می دانم خواب رفتگی ِ پا و گز گز کردن سرانگشتان دست ، چه علامت گندی است ... من خوب می دانم تشنگی چه جور آدم را عصبی می کند ... چه جور نفس می رود و بالا نمی آید لامصّب ... خووب می دانم وقتی شب و روز به یک اندازه جلوی ِ چشم هات سیاه باشد ، وقتی یاد بگیری آرام آرام دستهات را جایگزین ِ چشم هات کنی ، چقدددر دنیا آخر می شود برای آدم ... من خوووب می دانم عضو گروه ِ لعنتی ِ بیماری های خاص بودن و یک روز در میان سوزن ِ لعنتی را زیر ِ پوستت حس کردن و حالت ِ تهوع ِ عمیقی را کل ِ روز همراه کشیدن چقددددر ظالمانه است ... چقددر آدم را منزوی و بیزار از آدم ها می کند ... چقددددر ... دلم می خواهد روی داروهای ام اس کار کنم ... دلم می خواهد یک روزی توی ِ این دنیای گل و بلبل ، هیچ دخترک شانزده ساله ای حالت ِ تهوع و سر گیجه نداشته باشد ... دلم می خواهد هیچ علی و غزال و مینایی توی دنیا ، روی ِ ویلچر ننشینند ... دلم می خواهد هیچ ام اسی پیشرفت نکند ... هیچ کدام از آن لکه های سفید ِ لعنتی بزرگ و بزرگتر نشوند ... دلم می خواهد درد ِ وحشتناک ِ این آزمایش ِ لعنتی ِ آب ِ نخاع را گرفتن را هییییییییچ کسِ دیگری تجربه نکند ... دلم می خواهد کسی دو روز دو روز نخوابد و توی آن دالان ِ سیاه فرو نرود که تمام ِ صداها را بشنود و کسی صدای ِ هق هق اش را نشنود ...
بغض دارم این روزها ... نمی دانم چرا ... فقط دلم گرفته ... دلم بدجووووووور گرفته ... خسته ام ... خیلی خسته ...
اوهوم ... خودم می دانم ... تو هم می دانی ... اصلا همه می دانند که من وقتی می نشینم به خواندن دفتر خاطرات هایی که نمک می پاشند به زخم های کهنه ء گذشته ، وقتی توی آرشیو روزهای سرد ِ تابستان می لولم ، یعنی که حالم اصلا خوب نیست ... یعنی که یک جای ِ کار بدجوری می لنگد ... یعنی که ...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجهء گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
نوشته بود : خدایا ! تو که اینقدر مهربون بودی ...
یاد آن شب دی ماه اقتادم که زمین لرزید و عمو و تمام خانواده اش را دیگر کسی ندید ....
بغض کرده ام انگار ...اگر با چشم های خودم آنهمه اوار خاک و سنگ و آجر نمی دیدم ، دلم از عمو کنده نمی شد . باید آن خرابه را می دیدی تا مطمئن شوی ، دیگر هیچوقت ِ خدا کسی تو را گلدونه صدا نمی زند ...
( از دفتر خاطراتی که خیلییییی تلخی توش دارد ... خییییلی .... )
زلزله آمد ... تمااااام ِ کودکی من مدفون شد ... چقددددددر گریه داشتم آن روزها ... بابا همان روزها پیر شد ... همان روزها که در به در دنبال برادر هاش توی خرابه ها می گشت ... و هیچ وقت ِ خدا هیچ کدامشان پیدا نشدند ... بابا همان روزها پیر شد ...
از وقتی خودم را به یادمی آورم غمی سنگین توی اعماق من زندگی می کرده است . دروغ چرا .. با اینکه غم بوده اما ، همیشه دوستش داشته ام ...
از وقتی خودم را به یادمی آورم ، همیشه عاشق بوده ام . هر از گاهی هم که عاشق نبوده ام ، توی تقویم عمرم حسابشان نکرده ام . خیلی بیشتر وقت هاش هم ، عاشق ِ بی معشوق بوده ام .. برای کسی می نوشتم که وجود نداشت . باران که می بارید به کسی فکر می کردم که صورت نداشت .. ساز که می زدم به کسی فکر می کردم که صدا نداشت ...غصه دار که می شدم ، به نوازش کسی فکر می کردم که دست نداشت ..
حالا باز انگار عاشق شده ام ..
مادر بزرگم خدابیامرز می گفت ، هر وقت دیدی بیشتر از یک بار توی آینه خودت را نگاه می کنی و با موهات ور می روی ، بدان که پای دلت لغزیده ... آخی .. فکر کن ! پای دلم لغزیده باشد ! ...
این روزها کمی غصه دارم ...
دوست دارم بنشینم ساعتها سلّانه علیزاده گوش بدهم ... دوست دارم مهتاب اش را بگذارم .. بچرخم .. بچرخم ... تا گیج و خراب ولو شوم روی تخت .. آنوقت تو بیایی .. بنشینی کنارم ... دست کنی توی موهام .....
کاش می دانستی چقدر دلم برای بهشت کوچکمان لک زده ...
عجب ....
پنجشنبه، 10آبان 138619:11
: ) ... لبخند می زنم ... یاد ِ خودم می افتم ... که چقدددددر عاشق بودم ... چقدددددر بی خیال ِ تمام ِ دنیا ...عاشق بودم ... دوست دارم " من ِ " آن روزها را ... دوست دارم آآآآآنهمه صداقت را ... آآآآآنهمه محبت را ... آآآآآنهمه عشق را ... دوست دارم آآآآنهمه عطش برای دوست داشتن را ... نه برای دوست داشته شدن ... دوست دارم آآآآآنهمه ظرفیت برای دوست داشتن را ...
همین روزها بود انگار که آمدی ... نه ؟ ... اوهوم ... همین روزها بود که آمدی ...
اتکارشان هم که بکنی ، باران که می بارد ، جایشان می سوزد ..
به همین سادگی ..
به همین تلخی ..
( جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:37)
چقدددددر غم داشت دلم آن روزها ... چقدددددر شکسته بود بند بند ِ وجودم آن روزها ... چقدددددر دنیام آخر شده بود آن روزها از سیاهی ِ آدم ها ... آهای دخترک ِ چشم عسلی! ممنون برای ِ تک تک ِ آن لحظه هایی که همراهم بودی ... یادت باشد که همیشهء خدا آن روزها را یادم می ماند ...