آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
آره ... نداره پسرک ... تو هم زیان ِ نیشداری داشتی و رو نکرده بودی ... :) ...
آدم ها ، حتی بهترین شان ، یک جایی ، یک روزی ، یک هو و بی هوا ،من ِ سیاه ِ درونشان را نشان می دهند ... با یک کلمه ... یک جمله ... یک پست ...سیاهی ِ تو یکی را دوست نداشتم ببینم ... تلخی ِ تو را ... نیش و کنایه زدن از تو دیدن ؟؟ ... نه ... دوست نداشتم ... اما خوب ... دیدم ... خیلی وقت است یاد گرفته ام از کسی بت نسازم که یک روزی بشکند روی ِ سرم و دردم بگیرد و گریه ام بگیرد و مبهوت بمانم که پس کجا رفت آدمی که من ..... می دانی ! آن روزها فکر می کردم خود ساخته تر از آن هستی که به همین سادگی ، بگذاری پسرک ِ سیاه ِ درونت بنویسد ... و برای همین خود ساختگیت برایت احترام عجیبی قایل بودم ... برایم مهم بودی ... آن روزها فکر می کردم چند سال از ما هم سن و سال هایت جلوتر هستی ... فکر می کردم خیلی بیشتر از ما تجربهء زندگی داری ... تجربهء آدم ها را ... تجربهء حس ها را ... تجربهء موقعیت ها را ...تجربهء آزمایش ها را ... که تو از امتحانِ سختِ " از دست دادن دوست داشتنی ترین آدم ِ زندگی ات " خیلی خوب برامده بودی ... من ولی نه ... که تو " سر به زیر بودن و سخت بودن " را خوب یاد گرفته بودی ... من ولی نه ... که تو خودت بودی همیشه و خودت ... من ولی نه ... که تو... تکیه گاه بودی ... من ولی نه ...
اما حالا انگار باید این یکی را هم قبول کنم که راجع به تو هم اشتباه کردم ... که تو هم از آن هایی هستی که وقتی قصّه ات باآدم تمام می شود ، می شوی همان پسرک هفت هشت سالهء لجوج ... که روزی ، جایی ، اگر ببینی مرا ، رویت را می کنی آن ور ، خودت را می زنی به نشناختن ، یا شاید حتی سرتاپام را نگاه کنی ... از آن نگاه ها که معنیش می شود " حالم ازت بهم می خورد .. " ... سرت را تکان می دهی وتوی دلت فحش می دهی به من ... فقط به خاطر اینکه قصه مان تمام شده ؟؟ ... چه تلخ ... اما چرا ؟ ...
من ولی همیشه دوستت داشته ام ... و بیشتر از آن برایم قابل احترام بوده ای ... همیشه هم برایم قابل احترام می مانی ... چون من حرمت و احترام را می شناسم ... تو اگر نمی شناسی ... حتی اگر تو احترام من را به حرمت همان چند سال با هم بودن ، نگه نداری... حتی اگر به مسخره از من بنویسی ... حتی اگر نیش و کنایه بزنی ... اما نزن ... اما نکن ... بگذار همان قدر خوب بمانی توی خاطره هام ...
مسخره کردن ، تنها چیزی را که از من کم می کند ، دوست داشتن ِ توست ... اعتبار ِ توست ... احترام ِ توست ...
موفق باشی همیشه ... که من از شنیدن و خواندن ِ موفقیتِ تک تکِ آدم های دوست داشتنی قصهء زندگیم ، - چه تمام شده باشند ، چه نه - به همان اندازه خوشحال می شوم که برای موفقیت های خودم خوشحال می شوم .. ذوق می کنم ... می خندم ... حتی اگر موفقیت آنها به نظر من اراجیف بافتن باشد ...
دلم گرفت از خواندن نوشته ات .. اما ... فدای ِ سرت ...
بعضی وقتها ، البته بهتر است بگویم نود و نه در صد ِ اوقات ، مثلا وقتی منتظرم که چراغ ِ عابر پیاده سبز شود و راهم را بگیرم و بروم ، به خودم می گویم : هی دختر جان ! خانه و زندگیت را ول کرده ای آمده ای ایییییین سر ِ دنیا ، که مداااام چپ و راست این چشم بادومی های عزیز با این لهجه هایی که مخ ِ ادم را می خاراند ، روی اعصابت رژه بروند ؟؟؟ ... بعد خنده ام می گیرد ... از آن خنده که کلی لج توش است ... نه ... باور کن من هیچ جوری نژاد پرست نیستم ... اما خودت که بیایی اینجا یک ماه بمانی ، می فهمی چقدددددر روی ِ اعصاب ِ ادم راه می رود تعداد ِ خیلی خیلی زیادشان توی ِ کوچه و خیابان و مغازه و دانشگاه و هر گور ِ مرگی که فکرش را بکنید .. گاهی شک می کنم که من آمده ام چین زندگی می کنم ؟؟ یا ژاپن ام الان ؟ یا فیلیپین ام ؟ یا چی ؟ ... هی مداااام خودم را توجیه می کنم که اینها دو میلیارد از شش میلیارد جمعیت ِ زمین اند ... نتیجهء اخلاقی اینکه از هر سه نفرمان یکی باید چشم هاش بادامی باشد !!!! ..اصلا می دانی ؟ من هم یک جورهایی چشم هام دارد تنگ می شود ... خط می شود ... پووووووف ...
...
اوووووووووووووف .. خداجان !! نمی شد آن موقع که توی ِ کارگاه آدم سازیت افتاده بودی به ساخت و ساز ، جای ِ این موجودات ِ روی ِ اعصاب ، یک کمی بیشتر از این چشم آبی های ِ مو بور می ساختی ؟ .. بهتر نبود ؟؟ ...
جالب تر اینکه با هر ملیتی که حرف می زنی ، همه همین را می گویند ... و جالب تر اینکه اگر یکی شان چینی باشد و تو بهش بگویی که فکر می کرده ای مال ِ ژاپن یا چه می دانم ویتنام یا ... است ، انگار که فحش کش دار داده ای ... شاکی می شود ... می زند کانال دو .. و به زبان شیرین ِ چینی فحش های کش دار می دهد بهت ...
خلاصه که ما در چین زندگی می کنیم ... شما عاقل باشید ، ایران بمانید و از دیدن صورت های زیبا و هوپفولی سیرت های زیبا ، لذت ببرید .. از من گفتن بود ...