آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
تصویر چشم های دخترک که خیره ماند به دوربین، تصویر صورت خونینش ، یک لحظه از جلوی چشم هام محو نمی شود ... حالم خراب است لعنتی ... حالم کوووفت خراب است... نگو که ندیده ای ... نگو ... از صبح مدااام راه می روم .. مدام می گویم کابوس می بینی دخترک ... بیدار شو ... اما نه ... نه من خوابم .. نه اینهمه تیر که رها می شود و می نشیند به جان و تن ِ خستهء هم سن و سال های ِ ما ، مشقی است ...
درد دارد این دل وامانده .. آآاااااااااااااای .. درد دارد ... این روزها کارم شده خواندنِ خبرها ، دیدن ِ صحنه هایی که به خواب هم نمی دیدم یک روزی دنیام را پر کنند ... میل میزنم ... توی فیس بوک می گردم ... لعنت می فرستم ... بغض می کنم .. اشک می ریزم ... داد می زنم ... اما .. آخرش می دانم که هیچ کدام ِ اینها فایده ندارد ...
مردم ما ساااااالها بود که "ملت" نبودند . جمعی پریشان بودند ... گم کرده راه و سر در گریبان ... چهره های غم انگیز و مرده و رنگ پریدهء ماهها و سالهای اخیر را چه کسی می تواند فراموش کند؟ خشونت های در خانه و بیرون از خانه و در رانندگی و تعاملهای ناسازگار را چه کسی میتواند فراموش کند؟ ...
آقای احمدی نژاد ! میگویند "ملت، گروهی از انسانها هستند که درد مشترکی دارند". سالها بود که درد مشترکی حس نمی شد. یا به فراموشی سپرده شده بود. درست می گویی. چیزی نبودیم جز خس و خاشاک ...
آقای احمدی نژاد! ای وحدت بخش بزرگ این مردم! ای مرد بزرگی که این مردم پراکنده را گرد هم آوردی و دوباره "ملت" کردی تا تو را همچون دردی مشترک فریاد کنند.
از تو متشکرم. در تاریخ پادشاهان کمی به اندازهء تو ، محکم و اثربخش عمل کرده اند.
بگذار مردمِ ساده دل شکایت کنند که تو ابزارهای ارتباطی آنها را قطع کرده ای. آنها نمی فهمند که این تویی که دلهای آنها را به هم وصل کرده ای. همه یکدل و یک صدا. این تو بودی که ما را یکدل و یکصدا کردی. یک "ملت" کردی: بر علیه خودت.
بگذار مخالفانت هر چه میخواهند بگویند. من تو را تحسین میکنم. ای مرد ملت ساز!
برای " مسافر " که کامنت خصوصی گذاشته ای " میدونین منم فکر میکردم تقلب شده و .. اما واقعیت اینه که مردم خودشون انتخاب کردن!حالا چه درست چه اشتباه!اینی که میگم رو از روی تحقیقاتی که انجام دادم و منابع موثقی که بود دارم بهتون میگم!یعنی تقلب حادی نداشتیم!واقعیت اینه که تو بیشتر شعبه های رای درصد بالایی از اونا ماله دکتر بوده! " :
می دانی مسافر جان ! خیلی ببخشید که ملت ایران گوش هایشان آنقدری مخملی و دراز نیست . سعی کنید به شعور آدم ها توهین نکنید . منابع موثق شما برای خودتان موثق است ... نه برای اینهمه خس و خاشاکی که این روزها زندگیشان را گرفته اند توی دستشان و توی خیابان های آن شهر خاکستری راه می روند ... سکوت می کنند ... اعتراض می کنند ... تقلب حاد هم ترکیب موزون تهوع آوری است ... پوووووووووف ... چه روزهاییست این روزها ....
بغض دارم این روزها مدام ... خسته ام از حرف های کلیشه ای " تنهایی عریان " جان ... اما ... می نویسم برایت .. چون دلم دارد می ترکد ... دو ساعت راامروز روبروی سفارت روسیه زیر ِ باران ایستادیم و در سکوت اعتراض کردیم ... داد زدیم ... " یار ِ دبستانی من " خواندیم ... " ای ایران ای مرز ِ پر گهر " خواندیم ... دروغ چرا .. اشک ریختیم .. بی صدای ِ بی صدا ...
من سکوت را خوب می دانم رفیق ... سکوت ِ ممتد ِ عمو احمد رادیده ام ... سکوت ِ تلخ ِ بابا را شنیده ام ... و واقعا باور دارم سکوت بلندترین فریادی است که می توانی بزنی ... آدم کمر خم می کند زیر ِ بار ِ سکوتی که پر از حرف است .. پر از درد است .. پر از ... پووووف .... می دانی رفیق ! دلم می خواست بنشینم روبرویت ... دستهایت را بگیرم و بگویم " دلم آشوب است این شبها که تهران خواب ندارد و ... ایران خواب ندارد ... و من کیلومتر ها دورتر ، نه کاری از دستم بر می آید ... نه طاقت دارم آرام بنشینم و به این شبهای آنجا فکر نکنم ... " ....
می دانی ، یک وقت هایی می نشینی برای ِ خودت از یک چیزی ساعت ها ، روزها ، ماه ها یا شاید هم گاهی حتی سال ها ، تصویری می سازی ... اما وقتی روبرو می شوی باهاش ، می بینی اصلا ان چیزی که تو فکر می کردی نبوده .. نیست ... می شکند برات ... می شکنی ... گریه ات می گیرد حتی ... گاهی ترجیح می دهی هیچ وقت به این نقطیه نمی رسیدی که بخواهی بفهمی چیزی که اینهمه ساعت و روز و ماه و سال ، خبالش را ساخته و پرداخته ای، هیمشه همین طور دوراز دسترس و گنگ و مبهم می ماند برات .. اما خواستنی ... اما پر شور ...
دوست داشتم صدای همایون شجریان را ... تنها چیزی که توی کنسرت لعنتی ِ دیشب دوست داشتم همین بود ... و تنها چیزی که توانستم بعدش بگویم اینکه تلفیق موسیقی سنتی ایرانی با شعر ِ نو - مثل ِ تصنیف ِ فریاد اخوان ثالث با اجرای ِ محمد رضا شجریان - ، کاریست که فقط و فقط از عهدهء خود ِ محمد رضا شجریان بر می آید و نه هیچ کس ِ دیگری ...
این نوشته ، مخاطب ِ خاص دارد ... مخاطب ِ خاصی که هیچوقت اینحا را نخواند ... هیچ وقت اینجا را نمی خواند ...
می دانی رفیق ! آدمها گاهی کور می شوند ... نمی بینند ... نه ... نمی خواهند که ببینند ... می گذارند ... می گذرند... و می روند ... تا اینجاش قصّه چیزی کم ندارد ... اما یک وقتی می شود که پشیمان می شوند ... شجاع که باشند ، بر می گردند ... - گاهی هم اما بر نمی گردند ... تا ابد بار ِ ذهنشان می ماند گذشتنی که اشتباه بود ... - ولی یک جورهایی آخرش می فهمند چه کردند ... و چه شد ... و چه چیزهایی را از دست دادند ... چیزهایی که دیگر بر نمی گردد ...
قصّهء ما مدتهاست تمام شده ... وقتی نوشتی " خوبی ؟ " می خواستم برایت بنویسم " نه آن موقع ، وقت ِ رفتن بود ... نه حالا وقت ِ باز امدن " ... اما ... این دل ِ صاب مرده راضی نشد ... نوشتم " خوبم ... " ... بعدش یادم آمد که جواب ِ این سوالت را همیشه جور ِ دیگری می دادم ... " تو خوب باشی ، من هم خوبم ... " ... دروغ چرا ... دلم گرفت ...
خواندمت تیغ ماهی جان ... گریه کردم بس که واقعیت بود حرف هات ... بس که تلخ بود واقعیت ِ حرف هات ... من دور و برم ، آدم های زیادی را داشته ام و دارم که با شنیدن ِ سرود ِ " سر اومد زمستون ، شکفته بهارون " بغض کرده اند ... گریسته اند ... بعد از اییییییینهمه سال حتی ...
عمو احمد ، می نشست جلوی ِ شومینه ... پیپش را می گذاشت گوشهء لبش ... قصّه می گفت ... قصّهء پسر ها و دخترهای زیادی که ، امروزسر ِ کلاس بودند و فردا نه ... قصّهء پسر ها و دخترهایی که در اوج ِ جوانی ، پیر شدند ... نابود شدند ... قصّهء پسر ها و دخترهایی که بعد از بیست سال ، خانواده هاشان ، یک مشت استخوان تحویل گرفتند که به قول ِ تو ، خاوران می خواست که پارک بشود ... مرده ها یک روزهایی حرمت داشتند .. حالا اما نه ... عمو احمد گریه می کرد ... می گفت ما جوان بودیم ... جوانیاما نکردیم ... نه زمستانی سر آمد ... نه بهاری شکوفه زد ...
صبح ها بیدار می شد ... با چشم های پف کرده ... معلوم بود گریه کرده است... توی تنهایی ِ خودش ... تمام ِ شب را ... می گفت دلش برای علی اسدی تنگ شده ... برای تهمینه بردبار ... برای سیروس ... برای فاطمه ... برای ... برای ... می گفت خواب ِ متین را دیده ...بهش التماس می کرده بیا بگو مرا بکشند و راحتم کنند ... می گفت صدای ِ فریاد هاش زیر ِ شکنجه ، توی ِ تمااااااااااااام ِ این سالها بی وقفه ، توی ِ گوشش بوده وقتی که زیر ِ آوار ِ آنهمه درد می خوانده " برای ِ آخرین بار ... تو را خدا نگهدار ... که می روم به سوی ِ سرنوشت ... " ...
من ... فقط اشک های عمو احمد را ندیدم ... خطوط ِ درد را توی ِ چهره اش می دیدم ... وقتی از علی ها و تهمینه ها و ... حرف می زد ... وقتی انگشت شماری از دوست های باقیمانده ، خسته و آشفته و شکسته ، باخته و تنها و بی امید ، آمدند برای ِ مراسم ِ عزاداری ... برای ِ کفن و دفن و ... و خدا را شکر کردند که احمد لااقل قبری دارد که بشود وقت ِ دل گرفتن ، سری بهش زد و از روزهای پرشور و کله های باد دار ، داد ِ سخن داد و از تصور ِ تن ِ آش و لاش اش دیوانه نشد ، فهمیدم وقتی عمو احمد به مام می گفت توی ِ لعنتی که دکتری ، یک قرصی به من بده که فقط یادم برود دستهای ِ محمد جای ِ بدون بریدگی نداشت ... انگشتهای فاطمه ناخن نداشت ... یادم برود پاهای ِ سمیه نبود ... یادم برود ... یادم برود ... یعنی چه ...
پوووووووف ...تب دارم انگار ...
راست می گویی تیغ ماهی جان ... آن آدم های طرد شده ، شعر ها و خاطرات و شهادای ِ خودشان را دارند ... نه آنها نسل ِ بعد از خودشان را به دنیای ِ آوار شده روی ِ سرشان راه دادند ... نه نسل ِ بعدی ، فهمیدند " سر اومد زمستون ، شکفته بهارون " چرا اینقدر راحت ، اشک ِ دختری را که پدرش را ، برادرش را و عمویش را توی ِ بهبوجهء آن روزها از دست داده ، بی اینکه حتی بفهمد چرا ، در می آورد ...
...
چقددددر دنیا گاهی می تواند آخر بشود با یک متن .. با یک شعر ...
چقددددر دلم برایت تنگ شده عمو جان ...کاش لااقل ، آنجا که هستی ، آرام گرفته باشی ... تمام آن تصویر ها و صدا ها را فراموش کرده باشی ...
می دانی ! اسمی که مرا با آن صدا می زنی اسم من نیست ... فقط خواستم که بدانی ... شاید یک روزی ، یک جایی ، هم را دیدیم ... دوست ندارم انتظار کسی را داشته باشی که اسمش آنی نیست که تو فکر می کنی ...
نام ها همیشهء خدا معنی دارند ... جا دارند ... اندازه دارند ... بو دارند ... طعم دارند حتی ... تلخ ... شیرین ... شور حتی ... باور کن ! ... اصلا می دانی ! بعضی اسم ها به بعضی ها نمی آید ... بعضی اسم ها هم فقط به بعضی ها می آید ... گفته بودم من به نام ها اعتقاد دارم .. نگفته بودم ؟ ...
بگذریم ...
راستی ، جواب ِ سوالت هم این است: می دانم که داشته ... اما اینکه هنوز می نویسد یا نه ، نمی دانم ... چون یادم نیست کجا می نوشته ....
یادت هست بابا ؟ ... چه روزهایی بود آن پاییز لعنتی ... اگر دستهای گرمت نبود ، اگر حمایت های تو نبود ، اگر کلمه های ِ مهربان تو نبود ، اگر استواری ِ تو نبود ، من طاقت نمی آوردم ... می دانی که راست می گویم ... هنوز هم آن روزها را که می خوانم ، دست هام بخ می کند ... پاهام سست می شود ... بغض می کنم .. دنیا تیره و تار می شود .. چشم هام می سوزد ... آااای بابا ... آن روزها فقط تو بودی که مانده بودی ... فقط تو بودی که ... از آااااااانهمه اتفاق و حرف و زخم ، مانده بودی ...
فدای ِ خستگی هات بابا ... فدای ِ دل ِ پر دردت ...
بغض کردم ام ... دلم تنگت شده باز ... هنوز یک هفته نیست که رفته ای و من ... دلم هلاکِ صدای ِ خسته ات شده ... دلم برای ِ در آغوش گرفته شدن ، برای شنیدن ِ اینکه بگویی تمااااااام ِ زندگیت هستم ، تنگ شده ...