آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
After all, to let someone into your home is to letthem into your life. And we never know what sort of horrible secrets they carrywith them...Yes, we must be very careful with those we invited to our livesbecause some will refuse to leave ...
هی می خواهم ساکت بمانم ... نمی گذاری ... فقط همین را دارم بگویم که زمان ، نه کسی را بزرگ می کند ... نه کسی را عاشق می کند ... تنها لطفی که می تواند بکند این است که ذره ذره ، روح و روانِ ادم را توی رابطه ای که هیچ چیش به جایی بند نیست می فرساید ... تو هم که فرسودن و فرساییدن را خوووب می شناسی ...
دوست دارم ... تو را ... این گرما را ... آن همه هوس را ...
بگذار اعترافی بکنم ...
توی ِ لعنتی خووب می دانی چه جور با گوشه و کنار تنم بازی کنی که یادم برود یک بغض ِ لعنتی ای ، یکهو و بی هوا امده بود اینجا ، توی چشم هام نشسته بود و دست از سرم بر نمی داشت ... توی ِ لعنتی خووب می دانی ... و من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...
روزهای ِ شانزده سالگیم ، با ری را و نامه ها و نشانی هایش با صدای ِ تو گذشت ... دلم عجییییب آرام می شود با شنیدن صدایِ پر غمت آقای خانهِ سبز ... تو هم از آنهایی بودی که هیچ جوری ، هیچ وقتی ، جای ِ خالی ِ صدات دیگر پر نمی شود ... جای ِ نگاهت که بماند ... آنقددر دلم سوخت از رفتنت که حتی یکی کلمه هم نداشتم بنویسم ... اما باور کن دلم برای ِ چشم های ِ همیشه پر غم و صدای ِ سوت ِ آخر شین هات تنگ شده ... به همین سادگی ...
آدم ها هم مثل ِ کلمه ها ، هر کدام بوی ِ خودشان را دارند .. و طعم ِ خودشان را... من بوی ِ تو را از برم ... طعم ِ تنت را هم ... بالا بروی .. پایین بیایی ... صورتت زبر است و من می میرم برای زبری ِ صورتت ... تنت سنگین است و من پر پر می زنم برای سنگینی تنت ... برای به سختی نفس کشیدن... دستهات محکم است و من ... دلم می رود برای اسیر شدن میان بازوهای محکمی که امن ترین جای دنیاست ... پاهات محکم است و من ... دلم می خواهد زمان بایستد وقتی پاهام را حلقه می کنم دورشان ...
اوهوم ... من بویِ تو را از برم ... هر کجای این دنیا که باشی ، چشم هام را می بندم ... بو می کشم ... پیدات می کنم ... نگو که این روزها توی همهمهء ادم های ِ دورو برت گم شده ای ... نگو ...
حالا بیا ... بیا اینجا .. کنار ِ من ... دلم طعم ِ تنت را می خواهد ... دلم ... آغوش ِ تو را می خواهد ... دلم .. دستهات را ... صدای ِ نفس هات را ... دلم سنگینی تنت را می خواهد ...