آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
اصلا می دانی ، توی این دنیا هر دختری باید مردِ خودش را داشته باشد ، که تماااام شب تا صبح را دراااز بکشد روی تخت ، خودش را لوس کند تا او هی از نوک موهاش شروع کند .. تمام برامدگی ها و فرو رفتگی های تنش را ببوسد ... گازش بگیرد ... چانهء زبرش را بکشد روی تنش ... بعد همانجا را هی هی ببوسد ... بیاید تا نوک انگشتهای پاش ... دوباره بیاید بالا ... دوباره برود پایین ...
اوهوم ... تمااام دختر های دنیا باید که آقا گرگهء خودشان را داشته باشند ...
فرقی نمی کند کی باشد و کجا ... حتی فرقی نمی کند چه حسی داشته باشم فبلش ... این آهنگ همیشهء خدا اشک ِ مرا در می آورد ... آنقددر که آخرش می شود هق هق ... یک هق هق ِ عمیییق ...
یادم نیست اتفاقی یا بغضی کهنه ، همراهش بوده باشد ... یادم نمی آید دلتنگی ای توی ِ کلمه هاش باشد ...
اما می دانم اشک های من توش موج می زند ... یک بغض ِ تلخ و سنگین ... خیلی سنگین ...
تو خووب می دانی کجا می توانی پیدایم کنی دخترک ... نگو نه ...
برای دختره بی باک ...
ممنون عزیز ...
برایگلناز ...
دلم خواست محکم بغلت کنم ...
برای پپلینو
عااااااااااشقتم با این کلمه هایی که می نویسی و دیوانه ام می کنی ...
برای بهداد .. از پس ِ ایییینهمه فاصله ...
عشق صدای فاصله هاست پسرک ... مواظبِ چشم هات باش ...که همیشهء خدا نگران بود ..... و معصوم ... نه برای دلسوزی .. برای دوست داشتن ...
برای محمد ...
ممنون که آمدی ... ممنون از هدیهء فوق العاده ات ... این کتاب بدجوری به موقع به من رسید ...
برای پیروز ...
همیشهء خدا کامنت خصوصی گذاشته ای و همیشهء خدا کلمه هات به وقت و به جا به دادم رسیده است ... ممنون که آمدی ... خیلی ...
برای نیروانا ...
یک بغل ِ گنده بدهکار ِ منی ...
برای مایند فریک ...
یک لبخند گنده ...
برای محمد رضا ...
آنقققققدر رفیقی که نمی دانم چه باید بگویم ... همهء خوبی های دنیا را برایت آرزو می کنم .. برای تو و خانوادهء دوست داشتنی ات ... برای ان دخترک با آن موهای دم اسبیش ...
برای میثم ...
می دانم که هنوز هم مرا می خوانی ... می دانم ... هر جای این دنیا هستی خوب باش ...
هميشه همين است . تا وقتي توي ِ يك قصّه زندگي مي كني ، آنقدددر براي ِ خودت باور مي سازي كه فكر شكستن ِ يكيشان حتي ، ديوانه ات مي كند ... اما مي داني ، فقط كافيست يك لحظه بروي بيرون ِ قصّه بنشيني ... ببيني كي دارد روايتش مي كند ... كجا دارد اتفاق مي افتد ... آخرش قرار است چي بشود ... آن وقت يا خنده ات مي گيرد به باورهايي كه قصّه ات را باهاش ساختي ... يا گريه ات مي گيرد از شكستن تك تك شان ...
آن روز كه چمدانم را بستم و رفتم ، دلم نه تنها هلاكِ آدم هايي بود كه تماااام ِ زندگيم بودند و دلم را شكسته بودند ، كه پرپر مي زد براي بام تهران و جمشيديه و داراباد و درياي كثيف و تنهاي ِ شمال و آن خانه با شيرواني آبي ... حالا كه برگشته ام ، حالا كه بعد از مدتي به فضاي قصّه ام برگشته ام ، مي بينم هيچ چيزي آن جور كه من روزهاي آخرم را باشان مي گذراندم نيست ... شايد اصلا نبود هم ... حالا دلم براي تك تك آن آدمهاي دندانه دار تنگ مي شود ... اما بغض نمي كنم ... حالا دلم براي بام تهران پر مي شكد ... اما آوارهء شبهاش نمي شوم ... حالا هننوووووز هم مي روم صبح ها مي نشينم كنار همين رودخانهء كنار ِ خانه ، مي شوم يك پارچه گوش ، غرررررق مي شوم توي صداي همهمهء قطره هاي آب رودخانه ،اما ،خفه نمي شوم ...
اصلا مي داني نازنين ، درست كه زندگي هميشه هم رسم ِ خوشايندي نيست ... اما ... تا بوده همين بوده ...
دلم اينجا بند نمي شود ... دل ِ لعنتي ام ديگر اينجا بند نمي شود ... دلم انجا ،توي آن برف و سرما ، هوايي آن چشم هاي آسمانيست ... هوايي ِ دست هايي كه امن ترين جاي دنياست ...
دلم اينجا ،توي اين شهر خاكستري ، كه يك روزهايي عاشقش بودم ،ديگر ... بند ... نمي شود ...