آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
باید برای تو اعترافی بکنم ... دخترکی که آن روزچمدانش را توی سکوت ِ خود خواسته اش جمع کرد و اين خانه را با تمام ِ آدم های دوست داشتنی ِ توش و اين شهر ِ لعنتی را با تمام ِ خاکستری هاش و ادم های نامرد و بی معرفتش گذاشت وامد آنجا ، فقط برای ِ انکه رفته باشد ، برای ِ انکه خودش را ، برای اولین بار و آخرین باربه خودشثابت کرده باشد ، با دخترکی که این روزها تکیه می دهد به تو ، می ایستید جلوی آینه ، دستتان را می گذارید روی شکمش ، برای موجودِکوچکی که قرار است " یلدا "باشد نقشه می کشید ، زمین تا آسمان فرق می کند .
توی ِ لعنتی خوب می دانی من چه می گویم ... تمام ِ این سالها هم خوب می دانستی ... اما می دانی ، من هیچ پشیمان نیستم از اینکه از همانروز ِ اول باورت نکردم ...از اینکه تمام آن سالها را ، به خودم وفادار ماندم ... به عشقی که داشتم ...به شرافتم وفادار ماندم ... به تعهدی که فکر می کردم وجود دارد ... تو هم دیگر نگو باید زودتر می امدی و دستم را می گرفتی و می بردی تهِ دنیا ، می نشستی روبروم و اعتراف می کردی که دیگر صبر نداری ...
می دانی ! من شکستم ... بدجوری هم شکستم ...دردش هم از این بود که کسی ضربهء کاری ِ اخر را زد که برای من همه چیز بود ... زندگی بود ... عشق بود ... خنده بود ... گریه بود ... درد بود ... خستگی بود ... همه چیز بود ... خوبیش اما این بود که آنقدرضربه اش کاری بود که خودش هم با من شکست ...که اگر این جور نبود ،هیچ کسی، هیچ جوری وهیچ وقتی نمی توانست کاری کند ان روزها بشود جزئی از قشنگ ترین خاطره های زندگیم... که تعریفشان کنم ... که باز هم لذت ببرم از یاداوریشان ... حالا که فکرش را می کنم ، لبخند می زنم ... چقددددددر کوچک بودم ان روزها ... چقددددددر غصّه دار ... و دردمند ...
باید که این جور می شد ... گاهی ادم باید بشکند ... تا دوباره ساخته شود ... باید ویران شود ... تا دوباره آباد شود ...باید فراموش شود ... تا دوباره به یاد اورده شود ... باید بمیرد ... تا دوباره زنده شود ...
حالا مطمئنم که اگر هر کدام از ادم های آن روزها را ببینم ، بی بغض و گلایه می روم جلو ، بغلشان مي كنم ... لبخند می زنم و می گویم : دلم برای مای آن روزها تنگ شده ... خیلیییی تنگ ....
آآآآآآآآآآهاي آدم هاي دندانه دار و بي دندانهءآن روزها !!! من اين روزهام را توي اين شهر ِ خاكستري دارم مي گذرانم ... دلِ كوچكممي خواهد تك تكتان را ببيند ...تك تكتان را ...
این روزها به خودم فکر می کنم ... فقط به خودم ... و چهار پنج سالی که گذشت ... بار ِ سنگینی بود واژهء سياهِ "سرطان " برای ِ شانه های ِ خستهء دخترکی که مشق ِ قوی بودن می کرد ... خیلی سنگین ... اما بگذار اعترافي بكنم ... از آن روزی کهاین کلمه خزید توی ِ زندگیم ، تا درست چهل و سه روز ِ پيش که نفهمیدم چرا و چه جور ، از زندگیم خزید بیرون ، من با همين رفيق ِ نيمه راهِ لعنتي ، یاد گرفتم چه جور درد بکشم ، اما بخندم ... یاد گرفتم چه جور توی ِ تب بسوزم ، اما عشق بازی کنم ... یاد گرفتم چه جور از تمام ِ عالم و آدم بیزار باشم ، اما به عشق ِ دیدن چشم های ِ پسرک ِ ديوانه اي یواشکی از خانه بزنم بیرون ... یاد گرفتم چه جور توی ِ خود ِ لعنتی ام اشک بریزم و برای ِ خاطر ِ تولد ِ عزیز ترین آدم ِ زندگیم نقشه بکشم ... بخندم ...
این برگهء لعنتی را گذاشته ام روبروم ... هیچ کدام از آن شانزده مربع ، دیگر تیک نخورده اند ... هیچ کدامشان ... همه میان ِ اشک و بغض ِ می خندند ... من ولی انگار توی دنیای ِ دیگری هستم ...
احساس می کنم خالی شده ام ... خالی ِ خالی ِ خالی ...سرم را مي گيرم ميان ِ دستهام ... به خودم مي گويم :"تمام شد ." ... اما مگر باورش مي شود اين دختركِ ديوانه ؟ ... سرم تیر می کشد ... از به خاطر آودن آن دردها... چه جور طاقت آوردم ؟؟ ... نمی دانم ... فقط می دانم حالا من خالی ِ خالی ِ خالی ام ...اما این را هم خووووب می دانم من ، بهترین سال های جوانیم را كه با درد و درد و درد گذرانده ام آنقدددر چيز ياد گرفته ام كه به خودم بگويم به تمااام درد كشيدن هاش مي ارزيد ... حالا می دانم که این چند سال اگر چه بدجوري پیرم کرده بود اما بهاری را توی ِ دلم نشاند كه هيچ كسي هيچ جوري نمي توانست .... هووم .. ديوانه ام شايد ... من ولي خداي خودم را دارم ...
خسته ام هنوز .... من .. از اینهمه لحظه های پر از درد و خون و التهاب ، خسته ام هنوز ... و تو خوب می دانی ... من هم مثل ِ تو ، هنوز باورم نیست که این شانزده مربع ِ لعنتی ، هیچکدام دیگر تیک نخورده اند ...
...
می گوید : بیا توی ِ این دفتر چیزی بنویس ... چیزی برای آدم های ِ بعد از خودت ، که باور کنند یک روزی ، یک کسی ، مثل ِ خودشان ، آنقددددر سرسختانه جنگید تا تمام ِ این مربع ها ، یکی یکی خالی شدند ...
دستهام می لرزد ... می نویسم ...
All moments of these four years living with cancer taught me how I can suffer happily while I have no choice. I lived my painful life though. But I always had my certainty that finally there will be a night that is quiet and empty of all this pain and all these tears and this entire nightmare.
It’s gonna be allright buddies.... Eventually it’s goanna be allright...
I wish I could do something more than just writing some words..
Yours ...
درست که جنگیدم ... اما ... چارهء دیگری هم مگر داشتم ؟؟؟ ... نمي دانم ... فقط مي دانم آنقددددر دلِ كوچكم بهانه براي عاشقي داشت كه فرصت به اين قطره هاي قرمز لعنتي نخواهد كه بدهد ...
خسته ام ... خیلی خسته ... خسته تر از تمااااااام لحظه هايي كه چشم باز كردم و ديدم قطره قطره هاي درد آرام آرام مي چكد توي ِ تنم و ... تو مانده اي و ... من مانده ام و ... يك جاي ِ خالي بزرگ ... به بزرگي دل تنگي اين روزها ...
كلمه ندارم براي جواب دادن به دلتنگي ها و نگراني هايتان ... فقط يك جمله ... دوستتان دارم كه دوستم داريد ...