آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
راز دار بودن درد دارد ... اصلا می دانی ، من فکر می کنم یک معنی " راز " می تواند " درد " باشد ... اگر مال ِ خودت باشد ، که حتما انقدری دردش سنگین بوده که نتوانستی راجع بهش حرف بزنی ... مجبور شده ای انقدر برای ِ خودت نگهش داری که جایش خوب شود و دردش کم ... اما ردش که همیشهء خدا می ماند ... هوم ؟ ... اگر هم مال ِ دیگری باشد که حتما آنقدررررر با خودت کلنجار رفته ای که خودت را بگذاری جاش و ببینی چی به سرت می آید که باز هم خسته و هلاک می افتی روی تخت و ... شاید هم بغض کنی ...
بیدار که می شوم تمام ِ تنم خیس است ... چه خوابی ... چه کابوسی ... نفسم گرفته ... می گوید : خواب می دیدی دخترک ... خواب ؟ ... سینه ام می سوزد .. سرم می سوزد ... چشم هام می سوزد ... گلوم می سوزد ... تمام ِ وجودم می سوزد ... دراز می کشم رو به دیوار ... پاهام را جمع می کنم توی ِ شکمم ... یادم می آید آن روزهای اول وقتی آن درد های لعنتی شروع می شد ، تنها راهی که به ذهنم می زسید همین بود ... مچاله می شدم توی خودم ... هی به خودم می گفتم الان تمام می شود ... طاقتبیاور .. تمام می شود ... آنقدر دندان هام را روی ِ هم فشار می دادم که سرم درد می گرفت ... اما ... می سوخت .. می سووووخت .... می سوووووووووخت لامصّب ... یک جوری که اشکم را در می آورد ... که نفسم را می گرفت ...
اما آدم است دیگر ... عادت می کند ... به هر چه پاییر ِ بی آغاز ِ دلگیر ِ بی نوازش عادت نکند ، به این دردها که آتشش می زند عادت می کند ...
می گوید : می خواهی حرف بزنی ؟ ... سرم را تکان می دهد ... اشک هام می ریزد ... بی صدا ... دلم دستهای بابا را می خواهد ... که همیشهء خدا داغ بود ... داغ تر از تن ِ من ، حتی وقتی تب داشتم ... و پر از آرامش ... دستش را که می کشید روی ِ تنم ، انگار که تماااااام ِ دردهای دنیا تمام می شد ... دلم شب های خانهء خودمان را می خواهد ... که بابا بیاید آرام توی ِ اتاق ... بنشیند کنار ِ تخت ... دستش را ببرد زیر ِ لباسم و مثل ِ روزهای ِ بچگی ، پشتم را بخاراند و من غر بزنم که بابا !! من مثلا بزرگ شده ام و او لبخند بزند که صد ساله هم که بشوی برای من همان دخترک ِ چشم سیاه ِ شش ساله ای که تا پشتش را نمی خاراندم شبها خوابش نمی برد ...
می گوید : می خواهی زنگ بزنی حرف بزنی باهاش ؟ ... لحاف را می کشم روی ِ سرم ... من صداش را نمی خواهم ... دستهاش را می خواهم ...
گم شده ام باز ... توی ِ روزهای خاکستری آن شهر ِ بی در و پیکر ، گم شده ام باز ... یکی بیاید مرا پیدا کند ...
خیلی با خودم کلنجار رفتم ننویسم ... اما خوب .. نشد ... یک روزِ تمام هم که حرف می زدی ، هزااار صفحه هم که می نوشتی ، اخرش زل می زدم توی ِ چشمهات و داد می زدم که خیلیییییییییییییییییییی بی انصافی ....
قل می خورد می افتد روی ِ گونه هام ... با آستینم پاکش می کنم ... یادم می افتد اگر مام بود می گفت : تو کی می خواهی بزرگ شوی؟ ...توی ِ بغض وگریه ، خنده ام می گیرد ...
از عصر باران می بارد ... درد دارد تنم ... دلم ... روحم ...باران ِ اینجا هیچ حس ِ خوبی ندارد ... انگار کن دخترک ِ همسایهء روبرویی ،که هیچ وقت ندیدمش ، روی ِ پشت ِ بام ، توی سیاهی ِ شب ، دردی یواشکی را زاااااااار می زند ... با خودم فکر می کنم الان کجاست ؟ ... خنده ام می گیرد ... از آن خنده ها که ... پووووووف ....
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد ، شب برسه به فردا
مرض است دیگر ... شاخ و دم که ندارد ... " ستاره های سربی " ابی ، روحم را می خراشد ... انگار که ناخن هاش را می کشد روی زخم های قدیمی ... سر باز می کنند ... می سوزاند لاکردار ... می سوزاند ... من ولی می خواهم ببینم کی خلاص می شوم ... کی تمام می شوم ... نه .. کی از رو می روم ...
کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاریست خودت اما نیستی
خسته ام از این دردهای لعنتی ... خسته ام از این قطره های قرمز که باز آمده اند توی ِ زندگیم ...
دررررد دارم این شبها ... دررررررررد ... آهای ! تو که آن بالا نشسته ای ... دررررد دارم لعنتی ...