آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
خسته ام این روزها ... پاهام سنگین است ... می کشمشان دنبال ِ خودم ... که یادم برود سنگینی شان را ... که فکر کنم تا بوده همین بوده ... اما نبوده ... یک روزهایی بوده که این جور نبوده ... و من نمی دانم چرا نباید دیگر همان جوری باشد که یک روزهایی نبوده ... و من حتی دیگر به یاد نمی آورم این سنگینی از کی خزید توی ِ دنیای ِ من ...من از کی اینهمه غصّه دار شدم ...
هااااه ... تو هم داری می خندی ؟ ... یا شاید هم داری سرت را می خارانی و با خودت می گویی این دیوانه دارد چی می بافد به هم ...
نمی دانم چرا این روزها همه اش فکر می کنم زمستان بوی ِ مرگ می دهد ... من که خوب می دانم ... یک روز ِ سرد ِ زمستان می میرم ..درست مثل ِ عمو احمد ... آن روز هم برف می بارید ... آن روز هم تو با من قهر بودی ... و من چقددددددر سردم بود ... و من چقددددربه وجودت نیاز داشتم ... و تو مثل ِ همیشه وقتی که باید می بودی ، نبودی ... و من مثل ِ همیشه ، وقتی که باید پر از فریاد و هق هق باشم ، یک دنیا سکوت بودم ... یک دنیا سکووووووووت .... آآاخ که چقددددر گاهی سنگینی سکوتِ دنیایِ خودم ، کمرم را خم می کرد و ... من نمی توانستم ازش بگریزم... می ترسیدم اگر فریاد بزنم ، فقط طنین ِ صدای ِ خودم را بشنوم ... طنین صدایی خسته و ترسیده ...
خسته ام این روزها ... پاهام سنگین است ... می کشمشان دنبال ِ خودم ... که یادم بیاید من یک روزهایی را با حسرت ِ راه رفتن ، گذرانده ام و صدام هم در نیامده ... که یادم بیاید هنوز هم .... که یادم بیاید به قول بی بی ، می شد خیلی بدتر از این بشود ... خیلی بدتر ...
خسته ام این روزها ... کاش همان روز اول ، خیلی بدتر می شد و خلاااااااص ...
با موهام بازی می کنم ... دلم تو را می خواهد ... دلم تن ِ تو را می خواهد ... نه ... دلم هوس می خواهد ... دستهات را ... نفس نفس زدن هات را کنار ِ گوشم ... دلم خنده های پر از هوست را می خواهد ... دلم عشق بازی می خواهد ...زبری ِ صورتت را که می کشی روی ِ پوست ِ تنم ... دلم موهاِ خرمایی ِ لختت را می خواهد ... که به هم بریزمشان ... دلم سنگینی ِ تنت را می خواهد که نفسم را می گیرد ...
آدم است دیگر ... وقتی دلش اینها را می خواهد لباس هاش را در می آورد ... آن لباس خواب ِ شیری رنگ را می کند تنش ... می آید از روبروی ِ در ِ باز ِ اتاق ِ تو رد می شود .. بی هوا !! که مثلا آب بخورد ... یا چه می دانم ... رد بشود دیگر ...
تو هم آدمی دیگر ... می بینی ... هوایی می شوی ... خودکارت را می گذاری روی میز ... لبخند می زنی و جوری که بشنوم می گویی : نکن پدرسوخته ... تمام ِ کارهام مانده از دست ِ تو ...
من می خندم ... بی صدا ... به روی ِ خودم نمی آورم که شنیده ام ... برمی گردم دوباره از روبروت رد می شوم و می گویم : چیزی گفتی ؟ ... خنده ام می گیرد ... دلم می میرد برات وقتی گردنت را کج می کنی ، یک لبخند یواشکی می آید روی ِ لبهات ... عینکت را بر می داری می گذاری روی ِ میز ... خیره می شوی به من و می آیی طرفم ... تمام ِ تنم می لرزد زیر ِ سنگینی نگاهت ...
اصلا می دانی ! همهء دخترانِ دنیا باید که مردی را داشته باشند که رامشان کند ... که در برابرش توانِ مقاومت نداشته باشند ... که نگاهش تمامِ ادم را بلرزاند ...
میان ِ گرمای ِ تنت ، امن ترین جای ِ دنیا را تجربه می کنم ...
ولو می شوم روی ِ تخت ... بعضی کلمه ها ،روی ِ پوست ِ تن ِ ادم حک می شود ...هزااار سال هم که بگذرد ، این اهنگ لعنتی با تک تک ِ کلمه هاش ، باز هم مرا یادِ تو می اندازد ...
خسته ام این روزها ... پاهام سنگین است ... می کشمشان دنبال ِ خودم ... که یادم برود سنگینی شان را ... که فکر کنم تا بوده همین بوده ... اما نبوده ... یک روزهایی بوده که این جور نبوده ... و من نمی دانم چرا نباید دیگر همان جوری باشد که یک روزهایی نبوده ... و من حتی دیگر به یاد نمی آورم این سنگینی از کی خزید توی ِ دنیای ِ من ...
هااااه ... تو هم داری می خندی ؟ ... یا شاید هم داری سرت را می خارانی و با خودت می گویی این دیوانه دارد چی می بافد به هم ...
نمی دانم چرا این روزها همه اش فکر می کنم زمستان بوی ِ مرگ می دهد ... من که خوب می دانم ... یک روز ِ سرد ِ زمستان می میرم .. درست مثل ِ عمو احمد ... آن روز هم برف می بارید ... آن روز هم تو با من قهر بودی ... و من چقددددددر سردم بود ... و من چقددددر به وجودت نیاز داشتم ... و تو مثل ِ همیشه وقتی که باید می بودی ، نبودی ... و من مثل ِ همیشه ، وقتی که باید پر از فریاد و هق هق باشم ، یک دنیا سکوت بودم ... یک دنیا سکووووووووت .... آآاخ که چقددددر گاهی سنگینی سکوتِ دنیایِ خودم ، کمرم را خم می کرد و ... من نمی توانستم ازش بگریزم ... می ترسیدم اگر فریاد بزنم ، فقط طنین ِ صدای ِ خودم را بشنوم ... طنین صدایی خسته و ترسیده ...
خسته ام این روزها ... پاهام سنگین است ... می کشمشان دنبال ِ خودم ... که یادم بیاید من یک روزهایی را با حسرت ِ راه رفتن ، گذرانده ام و صدام هم در نیامده ... که یادم بیاید هنوز هم ...........
همیشه نباید فقط شنید ... گاهی باید که گوش کنی ... تا بشنوی تک تک واژه هایی را که لحظه ها و ساعتها و روزها و شاید ساااالها ، مانده پشت ِ سکوت ِ سنگینی که باید گوش کنی تا بشنویش ...
با تو ام ! ... با من حرف بزن ... حتی اگر شده یک کلمه ...
توی زندگی گاهی مجبور می شوی با خودت رودررو شوی ... آن وقت می بینی که هیچ حرفی نداری ... برای ِ همین سرت را می اندازی پایین و می زنی زیر گریه ... از خودت خجالت می کشی ...
اوهوم ... همه اش هم تو بودی ... باور می کنی ؟ ... باور می کنی ...
آنهمه ساعت و روز و ماه و سال ، کم نبود برای ِ تنیده شدن ِ زندگیمان به هم ... آنهمه لحظه های پر تب و تاب ، کم نبود برای حک شدن روی ِ پوست ِ تن ِ هم ... بالا بروی ، پایین بیایی ، من شیرین ِ تو مانده ام و تو ...
یک وقت هایی که باید کسی باشد ، هیچ کس نیست ... یک وقت هایی که باید یک کس ِ لعنتی ای باشد ، که بیاید بنشیند روبروت ... دستهات را بگیرد توی ِ دستهاش ... لام تا کام حرف نزند ... بگذارد تو بی صدا اشک بریزی و خالی شوی ... بعدش هم راهش را بگیرد و برود و پشت ِ سرش را هم نگاه نکند ، هیچ کس نیست ....
آن لحظه ای که تلفن زنگ زد و یک حسی به من گفت پشت این زنگ های ممتد ِ لعنتی ، صدای ِ خشدار ِ مردانه ای ، قرار است چیزی بگوید که تا حالا هزار بار بی کلمه گفته است و من نخواسته ام که بشنوم ... نه ... دلم بعد ترش را خواست ... وقتی گوشی را برداشتم و از پس ِ آآآآآآآنهمه فاصله ، صدای ِ خسته ای گفت : چرا بـه من شک مي کنی ...
شک ؟ ... نه نازنین ... من اگر شک هم داشتم ، به تو نبود ... به خودم بود ... به دخترکی که یک روزهایی انگار زندگیش را توی همهمهء کثیف آدم های دروغگوی دور و برش ، بدجوری باخته بود ... به دخترکی که تمام شده بود و دستهای گرم تو نجاتش داد ...
پسرک ِ چشم آبی ِ من ... امروز همان روزیست که دستم ، دلم را نوشت : " بیا و سرزده برگرد ! " ... تو برگشتی ... خیلی زووووود ... و من دوباره جوانه زدم ... ... فقط خواستم بگویم برای تک تک ِ لحظه هایی که هستی کنارم ، ممنون ...
سنگینی تنت را دوست دارم ... این شبهای ِ سرد ِ پر برف ، گرمای ِ هوس هات را دوست دارم ... زمزمه های عاشقانه ات را کنارِ گوشم ... بازی ِ دستهات را با تنم دوست دارم ... زبری ته ریشی که تنم را می خراشد ... دیوانگیت را دوست دارم ... تو را ... تو را به اندازهء وسعت تمااااااااام دنیای ِ کوچک اما پر از آبی و سبزمان دوست دارم .... یلدا را دوست دارم ...
می دانی محمد نوری جان ! خواستم فقط بگویم خاطرات نرم و لطیف روزهای پانزده شانزده سالگیم را عجیییب از اهنگ های تو دارم ... این روزها که پسرک زیر لب زمزمه شان می کند ، یادم می افتد چقدددر بی بهانه عاشق اش شده بودم ... فقط چون چشم هاش آبی بود ... رنگ ِ آهنگ های تو ... هی دخترک چشم عسلی !! فکر کن !!!!!!! فقط به خاطر اینکه چشم هاش آبی بود ... هست ... آبی آبی آبی ...
لبخندی می آید می نشیند گوشه لبهام ... از همان لبخند ها که بابا همیشه می گفت یک لحظه دیدنش کافیست که مردی را عاشقم کند ...
من وقتی جای تمام کردن ماکت و به قول آرش هوم ورک هام ، می نشینم آرشیوم را می خوانم ، بغض می کنم ، زیر لب فحش می دهم ، یعنی که خوب نیستم ... یعنی که یک چیزی آمده اینجا ... درست اینجا میان سینه ام نشسته ... نه بالا می اید لامصّب ... نه پایین می رود لعنتی ...
می گویم : اصلا می دانی؟! ... به نظر ِ من بعضی از آدم های دنیا ، دندانه دارند !! ... از هر وری ، توی هر پوزیشنی ، هر جایی ، هر جوری ، هر زمانی ، آرام یا محکم هم فرقی نمی کند ، بخورند بهت ، حداقلِ حداقل ، یکی از دندانه هایشان تا کجا فرو می رود بهت ! داد ترا در می آورند ... حالا تو هی بخند ! هیییی بخند ....
ولو شده ای روی ِ مبل ... می خندی ... تو همیشهء خدا فقط می خندی ... آآآآآآآهای ! مارال ! کجایی ببینی یکی سیب زمینی تر از من هم توی ِ این دنیای ِ بی در و پیکر هست که تا دسته هم که فرو می کنند بهش ، باز هم ریسه می رود از خنده ... من لااقل ریسه نمی رفتم ... فقط می خندیدم .. یا تو ! کجایی محمد بگویی وقتی کوچه بن بست باشد و تمام راه ها بسته ، بهترین کار همانست که .... و لذت ببری .... بدبختی اینجاست که لذتش هم دندانه دارد !!!!!!!! اهااای عمااد ! تو بودی شرط بسته بودی اگر یکی بی رگ تر از من پیدا کردی آن دامن گلدار دنا را می پوشی و مایهء انبساط ِ خاطر ِ دوستان می شوی ؟؟ ... بهتر است هر چه سریعتر به کابین مراجعه کنی ...
پووووووووووف .... مدتها بود مودب شده بودم ... مجبورم می کنید ... نکنید آقاجان ... نکنید ....
کجاست ؟ ... نمی دانم ... اصلا من از کجا باید بدانم ... لابد یک جایی ، یک چاهی پیدا کرده که تنهایی هاش را توش فریاد بزند ... مثلِ همان روزها که من رااااه می افتادم توی ان شهر ِ خاکستری ِ لعنتی ، جواب ِ هیچ بنی بشری را هم نمی دادم یعنی که همه سااااااااااااکت ! می خواهم تنها باشم ... حالا هم خسته ام ... می خواهم بخوابم ... می روی ، در را پشت ِ سرت ببند ... صدای ِ هق هقی هم اگر شنیدی ، به روی ِ خودت نیاور ... کسی این گوشه کنارها ، دردی که می پیچد توی ِ تنش را می گرید ...
صدای جیغی که شنیدین امروز صبح مال من بود . اتفاق کمی نبود . خاله شدم خوب .
هی کوچولو ... خوشحالم که پسر نیستی ... هر چند حالا که پسر نیستی من نمی دونم یلدای من قراره عاشق کی بشه ... یادته ؟ روزی که فهمیدم توی شکم مامانت داری وول می خوری اولین چیزی که به سرم زد برای مامانت بنویسم این بود : " هی کوچولو ! یادت باشه مرد بودن فقط این نیست که یه دم جلوت داشته باشی ! " ... چقدددر خندیدیم اون روز ...
آهاااای سه نقطه جان !!! ... من از ادم هایی که پشت ِ کلمه ها و نقطه ها ، پنهان می شوند و عربده می کشند و دیگران را قضاوت می کنند و متهم می کنند و محکوم می کنند ، حالم به هم می خورد ... این را که می دانی .. نه ؟
از ادم هایی که از مرد بودن فقط ادعا کردنش را بلدند ، حالم به هم می خورد ...
از ادم های ضعیفی که به همه چیز چنگ می زنند تا یک جا قلاب شود و گیر کند ، حالم به هم خورد ...
من هر کاری کردم ، خوب کردم ... چون دلم خواست ... اگر می خواستم به خاطر یاوه گویی های دیوانه هایی مثل ِ تو و امثال ِ تو ، بروم یک گوشه کز کنم و بترسم ، تا حالا هزااار بار تمام شده بودم ... اما نه تو ، نه هیچکدام از اینهمه بی نام و نشانی که می آیند و اراجیف می نویسند و می روند ، به هیچ جام نیست ... اگر حرفی داری وقتی بیا که خودت فهمیده باشی کی هستی .. چی هستی .. چه می خواهی ... ان وقت به حرف هات گوش می کنم ... تا وقتی که سه نقطه و یک دوست و یک غریبه و کسی که عاشق تو بود و کسی که گاهی مخاطب خاص نوشته های تو بود و کوفت و زهرمار باشید ، جوابم همانی بوده که هست : " همه تان بروید به جهنم ! "
اینهمه اراجیف نوشتی ... جای تمام آنها بهتر بود اگر چیزی توی ِ دلت بود ، مرد و مردانه می گفتی . نه حالا که خیلی دیر است ... وقتی که وقتش بود ... می دانی رفیق ! هوایی شدن برای ِ کسی که مال ِ تو نیست - که هیچ وقت هم نبوده - عین ِ بی شرفیست ... این را همیشهء خدا یادت بماند ...
یک وقت هایی ، یک چیزهایی ، آنقدر آرام و بیصدا می خزد توی ِ دنیات ، که یک وقتی به خودت می آیی و می بینی یادت نیست از کی شروع شد ... از کجا شروع شد ... یادت نیست اصلا چی شد که شروع شد .
این روزها از همه چیز و از همه کس فاصله دارم . خودم هستم و خودم و دنیای ِ خلوتِ خودم . می دانی ! یک چیزهایی را توش کم دارم که با هیچ چیزی نمی شود پرشان کرد ... تو را کم دارم ... جای ِ دستهات را روی ِ تنم کم دارم ... گرمای ِ نفس هات را کنار ِ گوشم ، کم دارم ... شبها گاهی بیدار می شوم و می بینم سنگینی تنت را کم دارم ...
سرمای ِ اینجا ، دل ِ ادم را نازک می کند ... آنقدر نازک که حتی چند تا کلمهء یک آهنگ هم ، می شود گلوله های شوری روی ِ گونه هات ... حالا تو هی بگو خنده هام ، زیباترین چیزی است که تا حالا دیده ای ... من این روزها خنده هام هم غصّه دارند .
می نشینم روی ِ لبهء پنجره ... پاهام را می گیرم توی ِ بغلم ... زل می زنم به منظرهء روبروم ... این روزها انگار زندگی جایی دور از دنیای ِ من جریان دارد ...
اینجا گوشهء دنج ِ لحظه های من است ...اینجا آخر ِ دنیای من است ... از این بالا ، ادم ها و تمام ِ دنیا ، انقدددر کوچک است که فکر می کنی می توانی همه را با هم یک جا بگذاری توی ِ قلبت و یادت بیاید ، یک روزهایی ، دخترکی بودی که تک تک ِ آدم های ریز و درشت ِ دنیا را عاشقانه دوست داشت ... شاید هنوز هم گاهی داشته باشد ... اما ... انقدری ترسیده شده ، که تمام محبتش را پشت ِ نگاه های سردش پنهان کند ... پشت ِ لحنی جدی و خشک ...
دلم برای ِ خودم تنگ شده ... برای ِ خنده های آن روزهام ... دلم برای ِ تو تنگ شده ...
پایم را انداحته ام روی پام ... تکانش می دهم ... هی می خواهم چیزی نگویم .. نمی شود ... با خونسری نشسته ای و ورق می زنی آن دفترچهء بی صاحب را ... طاقتم تمام می شود ...
می گویم : میان آن سطرهای لعنتی دنبال ِ چی می گردی ؟ ...
بی اینکه نگاهم کنی می گویی : گوش کن !
تهران، من و پاییز هشتاد و شش اش را به یاد میسپارد. از همهء آن برگریزها و بارانها که از من نبودند، از آن همه آدم که آدمِ من نبودند، از آن همه صدا که صدای جان من نبود، از آن همه دلگرمی که دلم را گرم نمیکرد.از آن همه خیابان و کوچهای که دردم میآورند دیگر، از بس که یادم میآورند تلخی و سرگشتهگی را. از بس که نگاهم رمیدهتر شد، از بس که آدمها بیشتر ازم پرسیدند چرا وقت حرفزدن، نگاهمان نمیکنی، از بس که دنیا میتوانست و میتواند آخر شود و من باکیم نبود و نیست --پاییز 86 – فرودگاه امام خمینی
لبخند می زنم ... از ان لبخند ها که .... می گویی : من هم جزو ِ این آدم ها بوده ام .. نه ؟
می گویم : خیلی حالم خوب است این روزها ... تو هم روی اعصاب من رژه برو ...
دستت را می گذاری زیر چانه ات ... زل می زنی به من ... می گویی : چکار کنم برات ؟ ...
آنقدر ناگهانی لحن حرف زدنت عوض می شود که دلم آشوب می شود ... لبخند می زنم ...
می گویم : نمی دانم ...
می گویی : خودم می دانم ...
می گویم : پس چرا از من می پرسی ...
می روی از اتاق بیرون ... خسته ام می کند این قطره های بیرنگ لعنتی که باز سر و کله شان توی ِ شبهای ِ من پیدا شده ... که هر شب تا صبح می چکد توی ِ تنم ... عصبی و بیقرارم می کند ... به تلنگری می شکنم ... آتش می گیرم ... می سوزانم ... خراب می کنم ...
صدای آب می آید ... من ولی حوصله ندارم ببینم از کجاست ... می آیی توی اتاق ... دستم را می گیری و می بری ...آرام و بی حرف ، لباسهام را در می آوری ... موهای بافته ام را باز می کنی ... به خودم که می آیم تمام اشکهام را داده ام به آب ... تمام ِ گرمای ِ تنت ، قدرت ِ دستهات ، هرم ِ نفسهات را بلعیده ام ... زنده شده ام ... می میرم برای ان لحظه ها که با حوله تمام گوشه و کنار تنم را خشک می کنی ... می بوسی ... و نگاهم می کنی ... نگاهت می کنم ... می گویی : این جور نگاهم نکن ... تمام این ها را از خودت یاد گرفتم ...
بیرون پر از همهمه است ... همه برای جشن گرفتن سال جدید آمده اند توی خیابان ها ... این سرمای لعنتی اما استخوان ادم را می سوزاند ... زنگ می زند ... می گوید: نمی آیی ... می گویم: نه ... خسته ام ... می گوید : خسته ای یا بهانه می آوری ؟ ... می گویم : خسته ام ... گوشی را می گذارم ... یک ساعت بعد خودم را آوارهء این خیابانهای پر از آدم می بینم ... همه با هم می رقصند ... می خندند ... بی اینکه بپرسند تو کی هستی که جلوی راه من سبز شدی ... به خودم می گویم چقدر حیف که شهر من خاکستری است ... و خبری از اینهمه صدای خنده توش نیست ... خبری از اینهمه شادی بی بهانه ... اینهمه لبخند بی منظور ... اینهمه نگاه های نجیب ... غصه ام می گیرد ...
می رسم خانه ... خودم را فرو می کنم میان پتوی سبزم ...انگار که سرما توی تنم خانه کرده باشد ... اس ام اس می زند : تو کی دروغ گفتن را یاد گرفتی که من نفهمیدم ؟ ...
لبخند می زنم ... تلخ ... حالا دیگر مطمئنم که تنهاییم را با تمام دنیا عوض نمی کنم ... این حرف اول و آخر من است ...
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اينقدر دلم بلرزد. کجايی؟
چقددددر دلم برای محض صدات تنگ شده لعنتی ... این شبها هوا عجیییب سرد است ... تو هم که نیستی سرد تر می شود ... خودم می دانم ... خود لعنتی ام خواستم تمام شویم ... خود لعنتی ام ... حالا هم اینجوری از توی آن قاب عکس چوبی نگاهم نکن ... باید می رفتم ... تو هم خوووب می دانی ... من ماندن نمی دانم ...
نه ... خسته نشدم ... اصلا از چی باید خسته شوم ؟ ... نوشتن ِ روزهام ؟ ... یا نوشتن روزهایی که گذراندیم ؟ ... می دانی ! تو یا واقعا مرا نمی شناسی ، یا خودت را زدی به کوچهء علی چپ ... تو که باید بهتر از تمام ِ ادم های این حوالی بدانی ...نگو نمی دانی که من اگر نخواهم راجع به چیزی حرف بزنم ، اگر نخواهم چیزی ازش بشنوم ، اگر بغض کنم و هی قورتش بدهم و نگذارم بشکند و سرازیر شود ، اگر ساعتها رااااه رفتم بی اینکه جواب اس ام اس هات را بدهم ، جواب ِ تلفن هات را و آخرش هم اصلا گوشیم را خاموش کنم و خلاااااص ، اگر خواستی حرف بزنی و من نگاهت نکنم ، باید بترسی ... باید وحشت کنی ... باید مطمئن باشی که چیزی هست که آزارم می دهد و تو نمی دانی چیست ... چیزی که هنوز نتوانسته ام باهاش کنار بیایم ... نتوانسته ام برای خودم هضم اش کنم .... هوم ؟ .... تو که باید خوب بدانی وقتی از چیزی حرف می زنم و اشک هام دانه دانه قل می خورد می افتد ، وقتی راه می روم و راه می روم و راه می روم ، وقتی از چیزی تلخ می نویسم ، سیاه می نویسم – سیاه ِ سیاه - ، باید نفس ِ راحتی بکشی و مطمئن باشی چیزی وجود ندارد که آزارم بدهد ... که هر چه هست مشتی واژه و نقطه و اشک است که می ریزد و مرا سبک می کند ...
خسته نشدی ؟! ... من نه ... اما تو انگار خسته ای ... برو ... دیگر هم اینجا نیا ...
" برخی ضربه ها بسیار سخت و سنگین است .. اما قلب مرد را به درد نمی آورد ... برخی دیگر در حد یک سیلی دوستانه ی نرم است .. اما عجب مته ای می شود برای چرخیدن ابدی در قلب .. و فرورفتنی بی پایان به قصد سوزاندن و بیش سوزاندن .. و خوشا به حال من که برای تحمل اینگونه سیلی ها از سوی اینگونه دوستان به دنیا آمده ام ... ! "