آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
گوشی را برمی دارم ... صدات را که می شنوم ولو می شوم روی تخت ... غم دارد صدات ... می گویی مرا انجا توی این روزهای برفی تهران کم داری ... من سکوت می کنم ... می گویی مرا آنجا توی حال و هوای زمستانی داراباد کم داری ... من آرام لبخند می زنم ... می گویی مرا آنجا توی این روزهای نزدیک یلدا برای دانه دانه کردن انار ها و قرمز کردن لباسها کم داری ... آرام آه می کشم ... می گویی : لعنتی ! نرگس امده ... حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟ هان ؟ ... فکر دلم را کردی وقتی جمع کردی و رفتی ؟ ...
این نوشته مخاطب ِ خاص دارد ... مخاطب ِ خاصی که یک زمانی خاص بود ...
گفته بودم می بخشمت ... می بخشمت به شرط اینکه دیگر هیچوقت ِ خدا توی لحظه های زندگیم ، نه ببینمت ، نه بشنومت ، نه بخوانمت ... نگفته بودم ؟ .... گیرم که دلم دلواپس ِ تنهاییت هم شده باشد ... که شده بود ... اما تو که خوووب می دانی ... تو که مرا خوووب می شناسی ... من بر خلاف ِ تو ، همه چیز را با هم قاطی نمی کنم ... دل تنگی هام برای تو ، نه که نیست ... نه که تمام شده ... اما برای ِ " تو " ی حالا نیست ... برای ِ پسرک ِ دیوانهء آن روزهایی است که رفیق ِ شفیق ِ شبهای ِ دیوانگی من بود ... یادت هست لعنتی ؟ ... می بینی ؟ هنوز هم شووور می شوم وقتی می نویسمت ... آآآآخ که چقدددر دلم برای ِ "تو"ی آن روزها تنگ شده ... برای ِ " ما" ی آن روزها ... برای تکیه کاه ِ محکمی که فکر می کردم همیشهء خدا هست ... همیشهء خدا ... هست ... هست ... کاش توی آن ظهر های تفتیدهء مکّه ، جای ِ اینکه لحظه لحظه اش را به فکر های سیاهت برسی ، فقط چند لحظه ..... بی خیال .. بگذریم ... کاش اینقدر بد نمی شدی ... کاش اینقددددر سیاه نمی شدی ... کاش نمی مردی لعنتی ... کاش آن عصر ِ لعنتی ِ کافه گودو ، باورم کرده بودی که من دلم همیشهء خدا دلواپس ِ تنهایی هات بوده و هست و خواهد بود ... کاش باور کرده بودی که کسی نمی توانست جای ِ تو را برای من بگیرد ... نمی تواند هم ... تو یکی بودی ... یکی هستی .. همیشهء خدا هم همان یکی برایم می مانی ... هر چند جایت برای همیشه توی ِ زندگی ِ من خالیست ... تو هم نمی توانستی جای ِ کسی را برای ِ من بگیری ... من دوستت داشتم ... با تک تک ِ ذره های وجودم ... نگو که نمی دانستی ... نگو که نمی دانی ... اما حیف که خراب کردی ... خودت را ... مرا ... ما را ...
این کلمه ها را هر کدامتان به خودش می گیرد ... تو یک جوری ... آن یکی یک جور ِ دیگر ... آن یکی یک جور ِ دیگر تری ... چه فرقی می کند اصلا ؟ که کی کدام حرف را به خودش می گیرد ؟ ... من فقط می نویسم ... من هنوز هم فقط می نویسم ... برای ِ دل ِ صّاب مرده ام ... بی اینکه فکر کنم وقتی نقطهء اخر را گذاشتم ، کی دلش هزار پاره می شود ... کی بقضش می شکند ... کی تلخ می شود ... و چرا ... تاوانش را هم می دهم ... تاوانش را همیشهء خدا داده ام ... از رو هم نمی روم ... هنوز هم لبخند می زنم وقتی تک تکتان را می خوانم ... باور کن ! ... دلم هنوز .... پووووووف ....
هزااار بار برایت نوشته ام ... توی روزهایی که دلم خون بود ... روزهایی که خراااب بودم ... خااااااک بودم ... اما این اولن باریست که فقط برای تو می نویسم ... فقط ... برای تو ... مدتهاست کنار امده ام ... مدتهاااااست که با تمام آن روزهای ِ سرد ِ تابستان و آن پاییز لعنتی کنار آمده ام ... مدتهااااست ... نمی دانم بخشیده امت یا نه ... فقط می دانم دیگر دلم نمی خواهد اگر یک روزی ، یک جایی ، دیدمت تمااااام ِ آن روزها را بکوبم توی صورتت ... اما این را هم نمی دانم که نگاهت می کنم یا نه ...
می دانی نا رفیق ! گاه حادثه ای تمام باورهایت را به هم می ریزد ... و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی ... فرصتی برای گشتن و پیدا کردن چیزی که نمی دانی چیست ... که .. نمی دانی چیست ... اما می گردی ... و وقتی پیداش کردی می بینی همان چیزیست که از دست داده بودی و یا چیزی که به ان نیازمند بوده ای . آن چیز یک باور است ... یک باور ِ عمیق ِ آبی ... که نجاتت دهد ... که توی لحظه هایی که تمام ِ دنیا سیاه است ، بشود کورسویی برای ادامه دادن ِ راه ... برای رفتن ... برای حرکت ... تا آن باور را پیدا نکنی ، احساس می کنی اواره ای ... و من خوووب می خوانم از لابلای کلمه هایی که توی تمااااام این روزها برای من نوشتی و من فقط جوابشان را با سکوت دادم ، که تو هنوووز آواره ای ... بگرد خودت را پیدا کن ... باورت را ... گفتم که ... می آیم همراهت ... بگردیم ... تو را پیدا کنیم ... "تو"ی ِ ان روزها را ...
...
می بینی ؟ .... من هنوز هم دخترک ِ خر ِ سادهء عاشق پیشهء همان روزهام ... گیرم که تو آنی نباشی که بوده ای ... گیرم که تو تمام شده باشی ... من که هستم ...
آهاااای لعنتی ! با تو ام ! ... اینقدر برای ِ من ننویس : " غلط کردم " .. غلط ِ تو به هیج دردِ من نمی خورد ... بنویس " خراااب کردم " ... و خلاااااااص ...
برایم بنویس ... هر چه دلت می خواهد بنویس ... تلخ ... فقط بنویس ... یک جوری تلخ بنویس که این بغض ِ لعنتی بشکند ... شاید که من خلاص شوم ...
تو که خوووب می دانی ... من عجییییب این وقتها لال می شوم ... عجییییب واژه هام را گم می کنم ... تو را گم می کنم .. خودم را گم می کنم ... می روم یک گوشه پنهان می شوم تا یکی بیاید صدایم کند ... دستم را بگیرد ... نجات بدهد ...
تو که خوووب می دانی ... من این وقتها عجییییب کوچک می شوم ... بغضم را هی فرو می دهم ... هی فرو می دهم ... تا بالاخره می شود یک گلولهء شور ... تهِ گلوم ... که راه نفسم را می گیرد ... راه ِ نفسم را می گیرد .... تو خوووب می دانی چه می گویم ...
بنویس ... یک جوری تلخ بنویس که این بغضِ لعنتی بشکند ... من خلاص شوم ...
دیدی بی بی جان ؟ ... دیدی رفتی و من نبودم ... دیدی کلاغک بینوای قصه هات اخرش بی خانه ماند توی این سرمای استخوان سوز لعنتی ... ؟ ... چقدددر بهت گفتم دلم برای مر مر دستهات لک زده ... چقدددر گفتم بهت این پیغامگیر لعنتی فقط سه دقیقه صدای مهربانت را ضبط می کند و من همیشهء خدا جمله هات را با کلمه های خودم تمام می کنم ... چقدددر بهت گفتم بگذار بیایم ... با هم باغچه را به یاد پدربزرگ بیل بزنیم ... گل بکاریم ... آب بدهیم ... آآآآآآی دلم ...
صبوری سرنوشت من است ... و توی لعنتی این را خوب میدانی ...
خسته ام ... خسته ام لعنتی ... تو را به خدا ، مرا در از دست دادن عزیزانم ایییییینقدر آزمایش نکن ... من که مدتهااااست دستهام را برده ام بالا ... یعنی که تسلیم ... یعنی که هر چه تو بخواهی ... یعنی که هر چه تو بگویی ... آآآآی دلم ...
می نشینم لبهء پنجره ... زانوهام را می گیرم میان دستهام ... تلفن زنگ می زند ... بغض دارد صدات بابا ... هزار بار هم که بخواهی آرام باشی و بگویی " عزیزکم ، نبینم نشسته باشی کنار پنجره،بغض کرد باشی ... " من هق هق ته صدات را می شنوم ... نگو نه ...
راه می افتم توی خانه ... مثل ِ یک روح ِ سرگردان ... می ایستم جلوی ِ آینه ... چشم هام را با دستمال می بندم ... آنقدر محکم که هیچ کجا را نبینم ... بلند می گویم : لعنت به تو مسعود ... چه کردی با من آن سه روز ِ لعنتی ... چه چیزها را یادم آوردی ... که مدتها بود فراموشم شده بود ... دلم تنگ شده براش ... برای خودش و ان لبخند یو شکل ِ روی ِ اعصابش ...
تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ... سعی می کنم تمام گوشه و کنار این خانه را به ذهنم بسپارم ... سعی می کنم تمام پستی بلندی هاش را ، تغداد پله هاش را ، لبه های تیزش را که خراش می اندازد روح و روان ِ ادم را به خاطر بسپارم ... قدم هام را می شمارم ... روزهایی که گذشته دارد تکرار می شود .. من دارم از دیدن هزااار زیبایی محروم می شوم ... مهمترینش چشم های آبی توست ... که از توی قاب کنار تختم زل می زند به من و لبخند می زند ...
تمرین می کنم ... نقش یک دخترِ قوی بازی کردن را دوباره تمرین می کنم ...
دیوانه ام دیگر ... چکار کنم ؟ ... این اهنگ افعانی را می گذارم ... صداش را بلند می کنم ... توی ِ تمام خانه بپیچد ... تا تک تک سلول های تنم را پر از بغض کند ... دوستش دارم ... سوزی که دارد را دوست دارم ... ساده بودنش را ... خالی بودنش از تکنولوژی این روزها ...گوش کن ! انگار که دوتارش را گرفته دستش .. با ان دستار و شلوار گل و گشادش نشسته یک گوشه ... آن یکی هم چیزی شبیه به قابلمه گرفته دستش ... می کوبد روش ... هر کدامشان دل ِ خودش را می نوازد ... اما .. عجیییب به دل ِ ادم می نشیند ... از بس که ساده است .. از بس که صادقانه است ... از بس که بی آلایش است ...
پتوی ِ سبزم را می پیچم دورم ... می نشینم لبه ء پنجره ... دلم بابا را می خواهد ... به همین سادگی ... بچه شده ام ... توی ِ دلم می گویم : زنگ بزن لعنتی ...
تلفن زنگ می زند ... می زنم زیر ِ خنده ... خودم گاهی از خودم می ترسم ... تا تلفن را از لابلای آنهمه کتاب و لباس ِ روی تخت پیدا کنم می رود روی ِ پیغامگیر ... صدای ِ آشنایی می گوید : دخترک تنبل بابا ! گوشی رو بردار ...
گم شده ای ... می دانم ... مدتهااااست می گردی خودت را پیدا کنی ... اما نمی شود ... می دانم ...
خواستم بگویم یادت باشد رفیق ! درست که از روزهای با هم بودنمان یک عمررررر گذشته ، درست که بد کردی با دلم توی روزهایی که من فقط برای ِ خاطر ِ دست و دل ِ تو می جنگیدم و تو نفهمیدی ، درست که حق ِ من نبود ان همه کلمه های نیشدار و تلخ که آوار کردی سرم ، اما تو که مرا می شناسی ... دلم طاقت نمی اورد اینهمه بی تابی و پریشانی ات را ... اگر گم شده ای ، اگر خودت را پیدا نکرده ای ، اگر از گشتن خسته شده ای ، آرام بگیر رفیق ِ آشنای ِ روزهای گذشته ... صدایم کن ... می آیم همراهت ، تا هر کجا که لازم باشد ... تا با هم بگردیم و پیدات کنیم ... من می دانم .. تو توی یکی از همان روزهای تفتیدهء تابستان مکّه جا مانده ای ... توی یکی از همان داراباد رفتن ها ... توی یکی از بام تهران رفتن ها ... یکی از شهر کتاب رفتن ها ... یکی از شبهای کافه گودو ... یکی از ظهر های ایستگاه سه توچال ... یکی از شب هایی که ماه کامل بود و من قهر کرده بودم و بهت نگفتم " ماهو ببین ! " ... توی یکی از شبهایی که تو بغض داشتی و من درد داشتم و کسی نبود ان یکی را نوازش کند ... دلداری بدهد ... و بگوید : تمااااام می شود این گریه های پنهانی ... توی یکی از همان عصر های بارانی و دلگیر پاییزی ِ آن شهر ِ خاکستری که مرا کم داشت و قدم های تو را .......... فدای ِ دل ِ تنهات ...
می دانی ! من هنوز یادم نرفته چه جور آرام و بی صدا بخزم توی ِ لحظه هات ، دستت را بگیرم و بیاورمت بیرون ... بی آنکه بفهمی ... بی انکه کسی ببیند ام ... کسی بشنود ام ... و بعد هم بروم ...
خدا را چه دیده ای ، شاید روزگار اینهمه غم و غصّه به سر امده باشد ...
لابلای این کلمه ها دنبال ِ که می گردی ؟ ... اینجا را فقط دل ِ بی صاحب ِ من می نویسد ...
تو هم راهت را ار امتدادِ مسیر پروانه بگیر و برو ... فکر کن اصلا دختری از تبار ِ ماه هفت و ترانه نمی شناسی ... نگران نباش ... قسم می خورم که دیگر نامت را حتی در خلوت ِ لحظه هام هم به زبان نیاورم ...
خداحافظی نکردیم ... نمی کنیم هم ... تو خوووب می دانی چرا ... شاید چند لحظه ، درست چند لحظهء کوتاه بعد از گفتن این کلمهء لعنتی ، برگردی و صدایم کنی ... چند بار اتفاق افتاد ؟؟ ... شاید من نرفته باشم و کمی انور تر ، منتظر باشم تا برگردی ... چند بار برگشتی و دیدی نشسته ام کنار آن دیوار ، زانوهام را گرفته ام میان ِ دستهام ... سرم را تکیه داده ام به دیوار ... و پرسیدم چای بریزم ؟ ... شاید بمانم و برنگردی ... هوووم ؟ .. من که خوب یادم هست ... آن عصر ِ دلگیر چهارشنبهِ لعنتی را که رفتی ... من ماندم .... تو اما برنگشتی ...
شاید ... برگردی و نباشم ... باورت نبود به این راحتی بگذارم و بگذرم ... نه ؟ ... خراب کردی لعنتی ... خرااااااب ...
دوست دارم وقتی می میرم هم همینقدر زیبا باشم .. با همین موهای بلند و مشکی که یک روزهایی میان ِ آن دیوارهای ِ لعنتی ، دست می کردی توشان ... صورتم را برمی گرداندی طرف ِ خودت و لبهام را می بوسیدی ... نه اینکه بنشینم و ریختن ِ دانه دانه های موهام را ببینم ... و برایشان اشک بریزم ... دلم می خواهد کلاهم را تا لحظهء اخرِ زندگیم همینجور کج بگذارم سرم .. موهام را بریزم روی شانه هام ... تا وقتی از در آن کافی شاپ پر خاطره می آیم تو ، مثل ِ همان روزها محوِ تماشام بشی و آرام با نوک انگشت هات موهام را نوازش کنی و یک کلمه هم حرف نرنی ... این حق ِ من است که انتخاب کنم چه جور زندگی کنم تا آخرین لحظه ای که توی ِ این دنیای لعنتی هستم ... من دیگر طاقت ِ انهمه زردی و کبودی را ندارم ... ندارم .. این را بفهم !! ... دلم می خواهد تا اخرین لحظه عمرم یک نفر از پشت قفسه های کتابخانه با چشم های ِ مبهوتش مرا بنگرد و با چشمهاش زیباییم را داد بزند ... این را بفهم !! ... دلم می خواهد تا آخرین لحظه برای ِ بوسیدن ِ مژه هام هزااار کلک بزنی ... دلم می خواهد تا آخرین لحظه برایم بنویسی چشم هام زیر ِ سایه مژه های بلندم دیوانه ات می کند ... نمی خواهم دوباره چشمهای ِ سرد و بی روح ِ آن پاییز ِ لعنتی تکرار شود ... این را بفهم !! ...
من تصمیم ام را گرفته ام ... حتی اگر یک ماه مانده باشد ، می خواهم همان یک ماه را زیبا ترین دختر ِ این حوالی باشم ... هیچ آدمی توی ِ این دنیا با موهای ِ ریخته و مژه های یک در میان و ابروهای سفید و چشم های گود افتاده و صورت ِ رنگ پریده و لبهای سفید ، نمی تواند باور کند زیباست ... همینقدر که خوش را گول بزند که کریه نیست کافیست ... این را بفهم !! ...
خسته ام لعنتی ... خسته ام از اییییینهمه اصرار برای تکرار آن روزها ... این ... را ... بفهم ....
نه عزیزکم ... گریه نکن ... اتفاق تازه ای که نیست ... فقط تا کمی زندگی روی ِ خوش نشان می دهد ، یک قطرهء قرمز ، تمااام ِ خواب ِ آسودهء این شبهایمان را می آشوبد ... گاهی کابوس ِ یک کلمه ، می شود بختکی که نمی گذارد یک لحظه خواب ِ آرام بیاید توی ِ چشم هات خانه کند ... گفته بودم اگر خواستم بروم کسی نباید نه بیاورد ... نگفته بودم ؟ ..
همین روزها بود سال پیش انگار ، کسی توی آن کتابخانهء لعنتی از من پرسید : شیمی درمانی درد دارد ؟ ... من با یک دنیا درد گفتم اگر تنت زخمی ِ نیش و کنایه و نامردی آدم های ریز و درشت ِ قصّهء زندگیت نباشد ، درد ندارد .. اما اگر باشد ، می سوزد ... خیلی ... خیلییی ...
آن روزها قرار است دوباره تکرار شوند ... می ایستم جلوی آینه ... موهام را می گیرم توی دستم ... قیچی را بر می دارم که ... دلم نمی آید ... می دانم دوستشان داری ... می دانم دلت می رود که دست کنی توی موهام ... بازی کنی باهاشان ...
بغض دارد دلم این روزها ... طاقت ولی ندارد برای ِ تکرار آن روزها ...
چرا معلقم کردی؟... چرا تاريکی فرق میکند با تاريکی؟... ... تو که از ستارهی ديگر آمدهای... تو بگو نايی... تنات بوی کاج میداد. عطر نمیزدی. پناهم بده به آن تاريکی خيسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترين تاريکیها...
آشفته ام این روزها ... به تلنگری می شکنم ... تماااام حرف های ِ سیاه و تلخ تماااام ِ ادم های ِ دنیا را به خودم می گیرم ... بد تر از آن تماااام کلمه ها و جمله ها را به بدترین شکل ِ ممکن تفسیر می کنم ... می ایستم روبروی آینه ... دخترک ِ توی ِ آینه مثل ِ روح می ماند ... سرد و بی احساس ...
دلم گرفته امشب ... پرده را که کنار می زنم ، وسوسه اش مثل ِ خوره می افتد به جانم ... کسی توی گوشم زمزمه می کند : اگه برف می دونست زمین اینقدددددر کثیفه ، هیچوقت لباس سفید نمی پوشید ...
بغضِ توی ِ گلوم داشت خفه ام می کرد آن روزهای سرد تابستان که پرویز پرستویی با بابایی اش به دادم رسید ... بغضم را شکست ... بغضِ بابا را شکست ... من خالی شدم ... بابا آرام گرفت ... تو تمام شدی ...
گفته بود طاقت نمی آورد ... گفته بود ... هزااار بار .. همان روزی که تن کوچک ِ دخترکِ شیرین زبانش را سرد و تنها ، گذاشتیم توی ِ خروارها خاک ... همان روز که از اول تا اخرش چهل و هشت بار غروب شد ... همان روزی که از رفتنِ تو صد و نوزده روز می گذشت ... همان روزی که از بغضِ لعنتی چشم های ِ آبی ِ تو هشتاد و سه روز می گذشت ... از دلتنگی های ِ بی انتهای ِ من برای ِ تو و خرسِ کوچکمان یک عمری می گذشت ...... آآآآی دلم ...
از خودم متنفر شدم وقتی توی ِ دفتر خاطراتم نوشتم : وحید ! پسر عموی ِ بیچارهء من ! باور کن راحت شدی که رفتی ... این دنیا دیگر برای ِ تو چیزی نداشت که به خاطرش نفس بکشی ... بخندی ... بغض کنی ... اشک بریزی ... راه بروی ... نه ... نداشت دیگر ... من می دانم که نداشت ...
عشق ِ روزهای شانزده سالگیم که رفت ، با این خیال طاقت آوردم که یک روزی ، یک جایی ، بالاخره ، می بینمش ... یک جایی که دیگر هیچ ماشینی از کوچه ای یک طرفه ، بی هوا نمی پیچد توی ِ خیابانی که کسی با چشم های ِ آسمانی اش .... آآآآی دلم .....
راحت شدی وحید ... باور کن راحت شدی ... خدا تو را قرین ِ رحمت و آمرزش کند ...