آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
به نشانه ها باید احترام گذاشت ... نی که تک نوازی می کند ، اشک های ِ من هوااار می شود ... نگاهم می کنی که خوبی ؟ می گویم : بهتر از این نمی شوم ... می خواند : نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تن ِ آلوده و غمگین جدایم کن . ... می گویم : چه جور می شود یک کسی توی ِ این روزگار ِ لعنتی ، اینجور آدم را با کلمه هاش آتش بزند ؟ ... دستم را فشار می دهی ... غررررق می شوم توی ِ رقص ِ نت ها ... چشم هام را می بندم ... خودم را فرو می کنم توی ِ صندلی ... تو جان می بخشی و اینجا به فتوای ِ تو ، می گیرند جان از ما ،
پروردگار مست – کنسرت ِ همای و گروه مستان - جای ِ همهء انها که ملاقات با دوزخیان را شنیدند و لذت بردند ، خالی بود امشب ... احساس ِ لحظه هایی را داشتم که توی ِ گاجره تجربه کردم ... تجربهء نابی بود که دوباره تکرار شد .
گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ... باید بسوزی ... بسووووزی .... دم نزنی .... زمان که بگذرد ، تنها ردّی می ماند از زخمی کهنه ... که گاهی ، گوش می کنی لیلا ؟؟ گاهی دوباره سرباز می کند و شور می شوی و می سوزی ...
می دانم لیلا ... دیشب ماه کامل بود ... و تو اواره شده بودی ... من هم مدتهاااااست ماه که کامل می شود ، یاد ِ دستهای ِ نامهربانی می افتم که یک روزی ، یک جایی ، زخمی زد که هنووووز که هنوووز است گاهی ، جایش اینجا ، درست اینجا پایین سینه ام ، می سوزد ... می سوزددد ... آنقدر که اشکم را در می آورد ...
اما می دانی ... گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ...
دلم گرفته ... دیشب خوابم نمی برد . سرمای ِ اینجا دل ِ ادم را نازک می کند . خیلی نازک ... آنقدر که کلمه ها هم آدم را به گریه می اندارند ...
شونهء کی مرهم هق هق ات می شه دوباره
از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره
آی دلم ... شوووور می شوم این روزها ... انگار مناسبتی دارد این روزها .. تقویمم را نگاه می کنم .. می گردم توی ِ صفحه هاش ببینم کجا یک ضربدر ِ لعنتی مرا بلند می کند و پرت می کند توی ِ روزهایی که کاش هیچوقت نبود ...
سالهای گذشته ... این روزها که می شد ، هول و ولای کادوی ِ یک تولدِ خیلی خیلی یواشکی ، دنیام را رنگ می زد . لبخند می زنم ... این ولی آن چیزی نیست که این جور دلم را آشوب کرده ... می نشینم لبهء پنجره ... پاهام را می گیرم توی ِ بغلم ... غررررق می شوم ..." خیانت " ... چکار کردم ؟ ... نمی دانم ...
گفتم که ... سرمای ِ اینجا ، دل ِ ادم را نازک می کند ... خیلی نازک ... آنقدر که کلمه ها هم ... بی خیال ...
نه ... حرف ِ امروز و دیروز نیست ... حرف ، حرف ِ پاییز های ِ بی بارانِ تهران است و دل ِ تنگ ِ من ِ لعنتی و بام ِ تهران و آن کافهء پرخاطرهء داراباد و خیابان های سرد و خالی ای که حضور ِ مرا کم دارند ... باور کن لعنتی !
من که خوب می دانم ، ، تو آنجا ، توی ِ آن شهر ِ خاکستری ، تمام ِ این روزها دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی که آنقددددر عمیق زل بزنند توی ِ چشمهات ، که دست و پات را گم کنی ... که هول شوی و کلمه هات را از یاد ببری ... چشم های ِ سیاهی که دیگر نیست ...
من اینجا ، اییین سر ِ دنیا ، این شبهای ِ لعنتی ، برای ِ تنهاییهات دلواپسم . تو آنجا .. ان سر ِ دنیا ... دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی ... که نیست ... که دیگر نیست ... ن ی س ت ...
مخاطبِ خاص داشت . دیگر اما ندارد . چقدددر دلم می خواست این جمله را بکوبم توی ِ صورتت وقتی چشم هات را بستی و تمام ِ سیاهی هات را پاشیدی روی ِ آن کاغذ های ِ لعنتی .... چقددر دلم می خواست ....
می نشینم میان ِ پاهات ... دستهات را حلقه می کنی دورم ... گردنم را می بوسی ... توی ِ گوشم زمزمه می کنی ... حرف های بد می زنی ... چیزی تهِ دلم فرو می ریزد ... می خندم ... تو بیشتر " آقا گرگه " می شوی .. من بیشتر برای محض ِ صدات می میرم ... سردم است اما ، دلم می خواهد برهنه ، توی گرمای تنت غرق شوم ... وقتی یکی یکی لباس هام را در می اوری و تمام تنم را می بوسی ، دلم می خواهد زمان بایستد ... خودم را فرو می کنم میان ِ دستهات ... تمام ام میان ِ دستهای مردانه ات جا می شود ... اینجا آخرِ دنیاست ...
توی گوشم زمزمه می کنی :
It’s midnigh !one half of Paris is making love to the other half !!
می خندم ... از آن خنده ها که تو می شوی آقا گرگه ... یاد ِشبی می افتم که این فیلم را با هم دیدیم ... سنگینی تنت را دوست دارم ... این شبهای ِ پر از هوس را دوست دارم ...
آهااااااای دخترک چشم سیاه دیوانه من ! می بینی روزگارم را ؟؟ می بینی عشقم را ؟ می بینی چه جور لحظه لحظه عاشق ترم ؟؟ حواست هست داری چه کار می کنی با دلم ؟؟؟ نکند یک وقتی یادت برود پسرک نقاش تمام زندگیش را بسته به صدای خنده هات !
کم می آورم در برابر اینهمه خوبی که تو داری . کم می آورم در برابر آن چشمهای سیاه ِ پر رمز و راز . کمممممم می آورمممممم ... نگهم دار !
می بینی بانو ! اسیر کلمه هایت شده ام .درست مثل همان روزی که اسیر چشمهای خیست شدم وقتی توی همان پاییز به قول خودت بی پدر از در امدی تو و چیزی توی دل من ریخت پایین و من حتی نمی توانستم نفس بکشم . هنوز هم یادم هست چه جور ان قطره های شور توی چشمهای قشنگ و محزونت دل دل می کردند برای فروریختن و تو چه مغرور و سرسختانه می جنگیدی که فرونریزند .اما ریختند . و من همان جا مردم . انقدر معصوم بودی توی ان لحظه ها که من دلم می خواست تک تک انهایی که باعث ان قطره ها شده بودند را دار بزنم .
دخترک زیبای من ، نگاه کن چه جور توی زندگیم جا خوش کرده ای . شده ام تو . خود خود تو . عاشقی را تو یادم دادی . گریستن برای دل شکسته . ها کردن دستهای سرد را تو یادم دادی . بوسیدن را . نوازش کردن را . نگاه کردن را تو یادم دادی با ان چشمهای درشت و فوق العاده ات . عشق بازی کردن را . با هم خوابیدن را . لذت بردن را . لذت دادن را . زندگی کردن را . همه را تو یادم دادی . دلم پر می کشد برای صدای خنده هات که بپیچد توی اتاق خوابمان و من دیوانه شوم . این شبها که نیستی هوای خانه مان سرد است . انقدر سرد است که من خوابم نمی برد . دستم را می کشم روی جای خالی ات . اشک می ریزم . بیا تو را به خدا . بیا و این ترس نداشتنت را از من بگیر . بیا و نجاتم بده از اینهمه فکر و خیال تو را به خدا . بیا و دوباره نیمه های شب پاهای سردت را فرو کن میان پاهام و تنت را فرو کن میان دستهام و مرا برسان به اوج که بمیرم برای معصومیت کودکانه ای که می پرستمش .
یک کاری کردی با دلم که ....... بی تو می میرم و نیستی .
برای بانوی کوچک و غمگین دنیای من دعا کنید . دعا کنید این بار را هم طاقت بیاورد . دعا کنید حالا که بعد از اینهمه انتظار کشیدن آمده کنارم بماند برای همیشه طاقت بیاورد . من بدون این چشم های سیاه و عمکین هلاک می شوم . نابود می شوم .
دروغ چرا .. وقتی خسته می آیی خانه و ولو می شوی روی مبل ِ جلوی ِ تلویزیون ، دلم می خواهد بنشینم و همین جور زل بزنم بهت ... آنقدر کوچک می شوی وقتی خسته ای ، آنقدددر کوچک می شوی که .... که تمامِ خستگی هات توی دستهای من جا می شود .. :)
«چرا اینهمه فرق میكند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق میكند با تاریكی اتاق؟ ... فرق میكند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق میكند با تاریكی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار میبیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریكی ازل فرق میكند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟ تو كه از ستارهی دیگری آمدهای... تو بگو...»
حال ِ عجیبی دارم این روزها و شب ها ... یک باره چیزهایی یادم می آید که ... نمی دانم از کجا .. چه جور .. چرا می آیند توی ِ لحظه هام ... " چاهِ بابل " ِ رضا قاسمی را خیلی وقت ِ پیش خواندم ... شبیه به " میرا " بود برام . دوستش داشتم ، در حالیکه عصبانیم کرده بود . دلم می خواست هی بخوانمش . دلم می خواست هی جمله هایش را – همان ها که بدجوری همه را تلخ می کرد - روی ِ دفتر و کتاب و وبلاگ و دیوار ِ کنار ِ تختم ، بنویسم . اما یک دفعه ف خوابیدم و بیدار شدم و اصلا یادم نبود یک روز چاهِ بابل خوانده ام ... حالا امروز ، نمی دانم از کجا ، یک باره جمله هاش - کلمه به کلمه - امد توی ِ سرم ...
حال ِ عجیبی دارم این روزها وشب ها ... حال ِ عجیبی ...
تمام ِ دیشب باران بارید . تمام ِ دیشب من چشم روی هم نگذاشتم . این شبها مدام ، خواب های عجیب می بینم . خواب می بینم پرواز کرده ام ... خواب می بینم آن بالا بالاها ، پرواز کرده ام ... این شبها ، خواب ِ ادم هایی را می بینم که مدتهاست از خاطرم رفته اند . اما یک دفعه و بی هوا ، می آیند و می نشینند روبروم و ... من صدای آنها را می شنوم . اما وقت من حرف می زنم آنها حرف های ِ مرا نمی شنوند و این دیوانه ام می کند . درست مثل ِ آن تونل سیااااااه ِ لعنتی که توش صدای ِ بابا می آید که با من حرف می زند . من جوابش را می دهم ، اما او نمی شنود .. بلند می شود و با چشم های خیس می رود و در را هم پشت ِ سرش می بندد . من می مانم و آنهمه فریاد ِ توی ِ گلو خفه شده . حال ِ بدیست آن لحظه ها ... خیلی حال ِ بدیست ...
تو می آیی ... با آن نگاه ِ غمگین ِ مهربانت ... نمی دانم چرا از تو خجالت می کشم ... نمی دانم چرا هر وقت توی ِ خواب هام می آیی من از تو خجالت می کشم ... دستهات را باز می کنی . مثل ِ روزهای ِ بچگیم . چشم هات را می بندی که یعنی بیا ! من دودلم برای آمدن ... برای ِ دستهات ... برای ِ آغوشت بابا ... و این دیوانه ام می کند ...
تو می آیی ... با آن تی شرت راه راه صورتی و خاکستری .. که همیشهء خدا جای ِ لبهای ِ من یک جاییش بود . می آیی .. اما غمگین . اما ساکت . می آیی ... بی صدا ... می روی ... من از نگاهت می خوانم که درد داری ...که د ر د داری ... اما تو که صدای ِ مرا نمی شنوی . نگاهت می کنم . که می آیی ... زل می زنی به من ... اشک می ریزی ... می روی ... من آرام اشک می ریزم .
تو می آیی ... شاملو در دست ... می نشینی کنار ِ شومینه ... روی ِ صندلی و شروع می کنی به خواندن ... " پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی " ... نگاهت که می کنم چیزی شبیه به کفن انگار پوشیده ای .. می ترسم ... من همیشهء خدا از این کلمه و از تصور ِ پوشیدنش ترسیده ام ... خیلی ترسیده ام ... می گویم عمو جان ، دلم نمی خواهد ان پارچهء سفید ِ لعنتی را بپیچند دورم . تو لبخند می زنی . من گریه می کنم ...
تو می آیی ...با آن چشم های دریاییت ... با یک رگهء خون روی ِ پیشانیت ... که می چکد روی ِ زمین و تماااام ِ ان لحظه ها را که سرت روی ِ پام بود و دستت توی ِ دستهام و تنم خیس از داغی خون و اشک ، توی ِ یک لحظه به اندازهء یک عمررررر ، از جلوی چشم هام می گذرد ... من به هق هق افتاده ام .
دستی شانه ام را تکان می دهد ... بلند می شوم و می خواهم داد بزنم . نشسته ای کنارم ... مضطرب ... می گویی کابوس می دیدی دخترکم ... نفسم بالا نمی آید .... خیسم ... خیس ار اشک ... خیس از داغی ِ خون ... این بالش ِ لعنتی باز هم یادم می اورد که این روزها ، روزهای ِ اخرست ...
دلم یک جوری می شود ... بین ِ اینهمه آهنگ ، این سر ِ دنیا ... پووووووف ... لبخند می زنم ... یاد گرفته ام لبخند بزنم ... چقددددددددددر دلم غصّه داشت آن روزها ، وقتی دیگر توش نبودی ... وقتی شکسته بودم ... وقتی خرابم کرده بودید ... وقتی ... وقتی ...
نه ... خیالت راحت باشد ... من دیگر شوکه که نمی شوم هیچ ، خنده ام هم می گیرد وقتی یادم می آید عین ِ همین جمله ها را که روزها و روزها و روزها برایم نوشتی و من باز هم آخرش باورم نشد یک کسی ، عاشق ِ دخترک ِ دیوانهء ِ پشت ِ این کلمه ها شده باشد ، حالا داری برای ِ یک نفر ِ دیگری ، عین ان جمله ها را دوباره می نویسی ... لابد برای ِ یک دخترک ِ دیوانهء خشن ِ دیگری ... هوووم ؟ ... من هنوز هم نمی دانم توی این دنیای مجازی، چرا تمام ِخطوط ِتمام ِ آدم های بی ربط و با ربط دنیا ، دنیای مرا قطع می کند .
عجییییب است آدم ها این روزها ، کثافت کاری و بازی کردن توی خونشان است .
این روزها زندگیم جور ِ عجیبی آرام است . یادم می آید همین روزهای سال ِ پیش ، طوفانی امده بود و زندگیم را به هم پیچیده بود و من انقدر مبهوت بودم که نمی دانم چند روز ، تمام ِ دنیام سکوت بود و لب از لب باز نکردم تا یک روزی ، یک جایی ، برای ِ یک کسی که عزیز است نوشتم " ضریه که سهمگین باشد ، لال می شود ادم " ....
نگاه می کنم به آسمان ... خدای ِ من آن بالا بالا ها ، توی ِ این شهر ِ درندشت ِ غریب ، لبخند می زند . من ولی ، هنووووز که هنوووز است ، دلگیرم ازش . به خاطر ِ تمام آن لحظه های ِ لعنتی .. به خاطر ِ تمام ِ ان ادم های لعنتی ِ دروغگو ...
تنهایی هام را این روزها ، عجییییب دوست دارم . بیدار که می شوم ، تو می روی . می روی و من تنها می مانم . تنها تر از همیشه . بابا پیغام می گذارد : دل نگران ِ تنهایی هاتم دخترک چشم سیاه ِ بابا ... و من بلند به خودم جواب می دهم : بابا من از تمااااام ِ ادم های ِ این دنیای ِ لعنتی دیگر ، می ترسم ... بغض می کنم ...
آآآآی دلم می لرزد وقتی گوش می کنم به این اهنگ ِ لعنتی ... آآآی دلم می لرزد ... بغلم که می کنی ، محکم که مرا به خودت فشار می دهی ، انگار امن ترین جای ِ دنیا توی ِ دست های ِ توست ... می دانی پسرک ! خودخواهانه باشد یا نه ، تو رابرای ِ دل ِ خودم می خواهم ... نه کمتر ... نه بیشتر ...