آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
می دانم ..می دانم آفلاین هایی که روز تولدم خواندم ، کار ِ تو بود دخترک ِ اینهمه شبیه ِ من ! می دانم این تو بودی بعد از آنهمه اتفاق و قصّه های بی سر و ته ، دوباره امدی و هنوز هم یادت بود من فقط دو روز تولدم با تو فرق دارد ... یادت بود که دل ِ من توی ِ روزهای ِ داراباد و بام ِ تهران و آن صبحانه ها با خیار و گوجه و گذشتن از آب ِ رودخانه و ... جا مانده است ...
گفتم که ... گوشی من روزهاااااااست که خاموش است و مثل ِ آینهء دق ، روی ِ میز کنار ِ تختم نشسته است ... روزهااااست که خاموش است و دیگر هم هیچوقت ِ خدا ، روشن نخواهد شد ...
نمی دانم چه حسی مرا کشاند توی ِ وبلاگِ سر تا پاسیاهی که یک روزی ، جای ِ درد و دل های من و تو بود . فقط من .. و تو ... و آن آهنگ ِ لعنتی ِ وبلاگت که چقددددددر دلتنگی هام را دامن می زد ، وقتی دراز می کشیدم روی ِ تخت و آن قطره های ِ قرمز ِ لعنتی می چکید توی ِ تنم و ... هیییی من می نوشتم ... هیییییی تو می نوشتی .... و من همهء ان اس ام اس ها را که نگه داشته بودم ، با شماره و اسم و هر نشانی که از تو و میثم داشتم ، روز ِ اول ِ همان پاییز ِ بی پدر ، پاک کردم و ... خلاااااااص ...
کاش تو هم همین کار را کرده بودی ، جای ِ اینکه یادت بماند تولدِ دخترک ِ اینهمه شبیه ِ تو ، هفده مهر بود و گوشیش خاموش بود و ... دلش شکستهء انهمه اتفاقات ِ لعنتی بود و ..... آآآآآی لعنت به این دل ِ واماندهء من ...
آنهمه برایم نوشتی .. من ولی فقط دو سه جمله دارم که بگویم ... من تماااااام ِ ادم های آن قصّه و آن روزها را، خوب و بد ، گذاشتم و گذشتم ... از بردیا که نمی دانم چی باید در باره اش بگویم بگیییییییییر تا تو که بازی کردی با اسم ها و کلمه ها و نام ها و نامه ها ... تا محمد که آتشم زد با جمله های ِ اخرش ... تا .... بگذریم ...
یادت هست ؟ همیشهء خدا نزدیک ِ صبح که می شد اس ام اس می زدی که بالاخره یک روز ِ تنگ ِ غروب ، همه چیز درست خواهد شد ... اما نشد ندا ... نشد ... نگذاشتید که بشود ... حالا هم به قول یکی خیلی دیر است !!!! هااااه !!
نمی دانم ... شاید اینجا را هم پیدا کرده باشی ... مهم هم نیست ... خیلی وقت است دیگر چیزی از آن روزها ، مهم نیست ... کسی از آن روزها مهم نیست ... من هم آنقدری مهم نیستم که تو اینننهمه وقت بگذاری .. بنویسی براش ... و منتظر بمانی جوابی بشنوی ...
تمام ِ خوبی ها و قشنگی های ِ دنیا را از تهِ دلم ، برای ِ هر دوتان آرزو می کنم ... خوشبخت باشید دوستان ِ قدیمی ...
نپرس چرا اینها را می نویسم .. چون دلم نمی خواهد بگویم وسوسهء داشتن ِ ان وبلاگ لعنتی ، مثل ِ خوره افتاده به جانم و بیچاره ام کرده .... نمی خواهم بگویم هر از گاهی ، بازش می کنم و خودم را توی ِ صفحه هاش ، لابلای کلمه هاش ، جستجو می کنم ... نمی خواهم بگویم دلم همانجا را با همان ادم های نصفه نیمه اش می خواهد ...
چشم که بر هم بگذاری ، می بینی دو ماه شده دو سال ... پنج سال ... ده سال ... که تو از پاییز ِ تهران دور مانده ای ... اما باز هم حوالی ِ پاییز که می شود ، یک حجم ِ شوری می آید و توی ِ سینه ات ، جا خوش می کند ... پاییز ِ اینجا ، زیباست ... خیلی زیبا ... آنقدر رنگ می بینی که هوش از سرت می رود ... اما ... من دلم ، پاییز ِ تهران را می خواهد ... دلم باران های ِ ناگهانی آنجا را می خواهد ... دلم خودم را ، آوارهء خیابان های ِ دلگیر ِ آنجا می خواهد ...
وقتی توی ِ Fantasy Bar این آهنگ را شنیدم ، خیلی بی اراده یک لبخندِ آرام آمد و نشست کنج لبهام ... آنقدر حس و حالم را عوض کرد شنیدنش بعد از ایییینهمه وقت که تو را وادار کرد بگویی : این چی بود که همچین برقی را آورد توی ِ چشمهات ؟ ...
دست هات را می گیرم و از صندلی می کشمت پایین ... خودم را فرو می کنم توی ِ دستهات ... گاهی لمس ِ تنت ، از روی ِ آنهمه لباس هم که توی ِ این سرمای لعنتی پوشیده ای ، انقددددر دیوانه ام می کند که بی خیال ِ تمام ِ ادمهای ِ دور و برم ، لبهات را طووولانی ببوسم ... تنم را به تنت فشاار بدهم ... و با صدای بلند بگویم چقدددر دوستت دارم ...
می پرد روی ِ تخت و می گوید : من که دلم می خواهد دختر باشد ... یک دختر ِ سبزه ... با چشم های ِ درشت .. درست مثل ِ تو ...
من ولی ، عصبی ام این روزها ... می خواهم هم به روی ِ خودم نیاورم ... هی به خودم می گویم : نکند !!!!؟؟؟؟ .. دوباره به خودم می گویم : نه دخنرک ِ دیوانه !! خیالاتی شده ای ... بعدش خنده ام می گیرد از فکر و خیالات ِ خودم .. خودم را می زنم به کوچهِ علی چپ ... انگار که همه چیز سر ِ جایش است ...
می گویم : من هم ... دلم می خواهد دختر باشد ... اما یک دختر با موهای لخت خرمایی مثل ِ پدرش ... کمی فکر می کنم ... می گویم : ممممم ... اصلا همه چیزش مثل ِ تو باشد ... اما چشم هاش سیاهِ سیاه باشد ... مثل ِ من ...
انگشتم را گاز می گیرد و باشیطنت می گوید : چرا سیاه ؟
موهام را می پیچم دور ِ انگشتم ... بازی می کنم باهاش .. می دانم که دلش می رود ... خودم را لوس می کنم ... می گویم : چون اگر چشم هاش سیاه باشد ، بهتر است ... زل می زنم توی ِ چشم هاش ... می گویم : توی چشم های آبیِ تو ، همه چیزِ این دنیا پیداست .. برای ِ اینکه آدم خودش را توی چشم های ِ تو ببیند ، لازم نیست خیلی جلو بیاید ... کمی با فاصله هم که بایستد ، خودش را توی ِ آبی ِ وسیع ِ چشمهات می بیند ... اما چشم هات که سیاه باشد ، آدم فقط وقتی می تواند خودش را توی شان ببیند که خیلی جلو آمده باشد ... خیلی نزدیک شده باشد .. آنقدر نزدیک که هرم ِ نفس هات ، تنش را بسوزاند ...
سرش را می اورد جلو ... زل می زند توی ِ چشم هام .. می گوید : توی ِ دیوانه این حرف ها را از کجات در می آوری ؟
لبخند می زنم ... می گویم : از همان جایی که توی ِ لعنتی نشسته ای توش ...
سرش را می آورد جلوتر ... می گوید : می شود همانجا را ببوسم ؟
لبخند می زنم ...
خیره می شود به چشم هام ... با شیطنت می گوید : دلم می خواهد تمام ِ شب ، توی ِ سیاهی ِ عمیقی که روبروم است ، غرق شوم ... چشمک می زند ... لبهاش را می بوسم ... دیوانه می شوم وقتی لبهاش را می بوسم و خیره خیره نگاهم می کند ... می لرزد تنم ... می لرزد ...
مرا می کشدد میان ِ دستهاش ... که غررررررق شود توی ِ سیاهی ای که ...
الهی .. همه به تن غریبند و من به جان و دل غریب ... همه در سفر غریبند و من در خضر غریب .. الهی هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم .. و هر که را از قسمت نصیبی و من بی نصیبم .. هر دلشده ای با یاری و غم گساری و من بی یار و غمینم .. مناجات نامه ی خواجه عبدلله انصاری ..
به کجا باید رسیده باشی که اینها را بنویسی ؟ ... فکر می کنم هیچوقت دیگر این دنیای ِ لعنتی ، آدم هایی مثل ِ اینها را به خودش نخواهد دید ... هیییچوقت ِ دیگر .... چه تلخ ...
کتابی بود که من شبهای زیادی را با آن گذراندم ... فروغ را دوست دارم ... تماااام ِ پری های ِ کوچک ِ غمگین ِ دنیا را دوست دارم ... تمااام نی لبک های ِ چوبی ِ دنیا را ... با تمام غصه های توش ... این کتاب هم روزگاری توی ِ عاشقانه های من بود ... حالا اما ... نه .. نیست ...
فقط این را می دانم که بعضی آدم ها ، با مفهوم بعضی کلمه ها مشکل دارند ... بعضی ها با مفهوم ِ " دوستت دارم " .. بعضی ها با مفهوم "خداحافظ " .. بعضی ها هم با مفهوم " زمان " مشکل دارند . با درک ِ اینکه چیزی که گذشت و رفت ، هیچ وفت ِ خدا مثل ِ روز ِ اولش نمی شود . هیچ وقت ِ خدا به جای ِ اولش بر نمی گردد . چیزی که تمام شد و رفت ؛ تمام شده است ... رفته است ... خلااااااص ...
گاهی فقط باید بشوی یک سیم ِ تنبور ... زخمه بزنند روی تنت ... دااااد بزنی ... گریه کنی ... هوااار بکشی ... ضجه بزنی ... تا یکی با گوش ِ دلش بشنود که فریاد می کنی : در هوایت بیقرارم ، بیقرارم روز و شب ...
در را می بندم ... چراغ را خاموش می کنم ... می خزم زیر گرمای لحاف ... دلم می خواهد به تمام آدم های ِ دور و برم بگویم از بزرگ بودن و تنها بودن بعدش خسته ام ...
یک دانهء شوووور قل می خورد روی ِ گونه هام ... دستم را فشار می دهم روی ِ لبهام ... تا صدای هق هق ام خفه شود ...
آآآآآآای آدم ها ... من نه بزرگ بوده ام ... نه بزرگ هستم ... نه بزرگ می شوم ... به خدا من فقط یک دخترک خر ِ سادهء عاشق پیشه ام که هول و ولای عشق و عاشقی را با هیچ چیز ِ این دنیای شخمی عوض نمی کند ... که همیشهء خدا بار ِ حماقت ِ بخشیدن آدم های لعنتی ِ دور و برش را به دوش می کشد ... که بی بهانه می گذرد ... که بی دلیل لبخند می زند ... عاشق می شود ... می میرد ...
کاش آن حرف ها را برایم نمی نوشتی ... من از بزرگ بودن و تنها بودن بعدش خسته ام ...
می دانی رفیق ! گاهی بخشیدن ، اخرین راهی است که برای ِ ادم می ماند .. وقتی چاره ای نداری ، باید که ببخشی .. یا باید وانمود کنی داری می بخشی ... هااااااااه ! خیلی تلخ است .. نه ؟ ... هست ... اما بعضی وقتها ، توی ِ بعضی قصّه ها ، جز بخشیدن ، هیچ کار ِ دیگری نمی توانی بکنی که آخرش احساسِ حماقت ، پدرت را در نیاورد ... می فهمی ؟؟ ... هیچ ... کار ِ... دیگری... نمی توانی.... بکنی... که... آخرش... احساسِ ...حماقت ، پدرت... را... در... نیاورد ...
(شور ِ رومی -- شهرام ناظری ) مرا انداخت توی ِ روزهایی که مدام گوشه و کنار ِ کتاب و دفتر خاطراتم می نوشتم : " گوش بنه عریده را ، دست منه بر دهنم " ... و فقط تو می فهمیدی چه جور دلم آشوب شده ...
امروز روز ِ تولد ِ من است ... برای ِ همین هر دو ماندیم خانه ... قرار است امروز را ، فقط زندگی کنیم ...
با حوله دراز کشیده بودم روی ی تخت و تو داشتی لباس می پوشیدی و تند تند توضیح می دادی که قرار است کجاها برویم و چه کارهایی بکنیم که صدای ِ زنگ ِ در آمد .
می گویم : این موقعِ صبح کی می تواند باشد ؟ بلند می شوم از پنجرهء اتاق بیرون را ببینم . از این بالا اما چیزی مغلوم نیست .
می روی از پله ها پایین . کمی بعدش صدام می زنی . می آیم پایین . یک آقایی با لهجهء بانمک اش ، اسم مرا می خواند از روی ِ کاغذ . می گوید : اینجا را امضا کن . امضا می کنم و یک جعبه می دهد دستم . خیلی زود ، دست خط بابا را می شناسم . همان وسط می نشینم روی ِ زمین و تند تند بازش می کنم ....
همین دیشب بود که نوشتم عمو احمد هر سال .....
چشم هام پر می شود از اشک ... کادوی تولدم را بابا فرستاده .. با یک نامه ... یک نامهء پنج صفحه ای ... یک نفس می خوانمش ... دو بار .. سه بار ... چهار بار ... اشکهام می ریزد همین جور ... صداش را از لابلای ِ کلمه هاش می شنوم ... نوشته که شاید تا دو سه هفتهء دیگر بیاید و یک ماهی کنارم باشد ... این جمله را هزااار بار می خوانم ... شاید تا دو سه هفتهء دیگر بیاید و یک ماهی کنارم باشد ...
آآآآآی دلم بابا .... دلم برای ِ دستهات پر می کشد ... برای ِ آغوشت که امن ترین جای ِ دنیا بود ... برای ِ صدات ... که آرام بخوانی : " از دوست به یادگار دردی دارم ، کین درد به صد هزار درمان ندهم "
می آیی می نشنی کنارم روی ِ زمین ... لیوان چای را می دهی دستم ... کادوی ِ خودت را هم می گذاری کنار کادوی بابا روی ِ زمین ... مرا می کشی میان دستهات .. می گویی : تولدت مبارک ... می بوسمت ... با همین صورت و لبهای ِ شوور ...
می گویم : نوشته شاید چند روزِ دیگر بیاید و یک ماه بماند ...
لبخند می زنی : چقدر عالی ...
اشکهام همین جور می ریزد ... ناراحت نیستم .. اما دلم می خواهد گریه کنم ... دلم ، بدجوری هوای ِ بابا را دارد ...بدجوری ....
هشت نه ساله که بودم ، عمو احمد برای ِ همیشه از ایران رفت . قرار بود برود و برگردد . اما رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت . همانجا ماندگار شد . اما هیچوقت روز ِ تولد ِ مرا ، یادش نرفت . هر سال همین حوالی ، چشم انتظار پست چی بودم که بیاید و نامهء عمو احمد و کادوهای خیلی خیلی مهیجش را برایم بیاورد . با اینکه تلفن می زد و تبریک می گفت ، اما هیچوقت نشد از فرستادن نامه و کادو ، منصرف شود . حالا اما انگار ، ساااالهاست که رفته و من دیگر عمو احمد ندارم که سر ساعت دوازده ظهر ، هر کجای ِ دنیا که باشد ، زنگ بزند و تمام قشنگی های دنیا را برایم آرزو کند ....
اینجا که امدم ، تمام نامه هاش را با خودم آوردم . می خوانمشان ... غرررق می شوم توی ِ محبت ِ تویشان ...با اینکه هیچکدامشان بیشتر از چهار پنج جمله نیست . من ولی صدای عمو احمد را می شنوم که نامم را صدا می زند ... دست هاش را باز می کند ... و مرا محکم می گیرد میان دستهاش ...
برای بعضی ها ، داشتن ِ فقط یک دلیل برای ِ ناتوانی در انجام کاری ، کافیست تا برای ِ همیشه قید انجامش را بزنند ... برای ِ بعضی ها اما ، داشتن ِ فقط یک دلیل ، برای ِ توانایی ، کافیست تا با تمام ِ قدرت برای ِ انجامش پیش بروند ...
فکر می کنم این روزها من ، توی دستهء اول هستم ... و این خیلی آزارم می دهد ..
دلم خودم را می خواهد ...
خود ِ خودم را که با تماااااام ِ ان درد هایِ وحشتناک که می پیچید توی ِ لحظه هام ، برای ِ دیدن ِ چشم هایی که یک روزهایی می مرد دلم برایشان ، تا ته ِ دنیا هم می رفتم و صدام در نمی آمد ....
این جور نگاهم نکن ... دیوانگی هام را می شناسی ... نگو نه ...
من همان دخترک ِ وحش ِ ان روزهام که توی ِ یک چشم به هم زدن بهشت ِ کوچک ِ ارزوهاش را با دست های ِ خودش ویران کرد و بعدش نشست وسط ِ خرابه هاش و گریه کرد ... گریه اش هم که تمام شد ، اشک هاش را با گوشهء آستینش پاک کرد و رفت که دوباره عاشق بشود ...
اینجا را جور ِ عجیبی دوست دارم ... اینجا من ، خود ِ خود ِ خودم بودم .... برام مهم نبود سیاهیِ نوشته هام کسی را بیازارد .. چون اینجا تنها جایی بود توی ِ تمام ِ این سالها ، که فقط و فقط برای ِ دل ِ واماندهء خودم می نوشتم ... نه برای ِ کس ِ دیگری که بخواند و بداند دل ِ دخترکش چی می کشد این روزها ... من اصلا توی ِ روزهایی که گذشت دیگر ، دخترک ِ چشم سیاه ِ کسی نبودم ... من ... فقط می خواستم بنویسم ... فقط ... بنویسم ... همین ...
وقتی برام نوشتی " گریه کردم وقتی دیدم خداحافظی کردی " ، چیزی تهِ ته ِ دلم فرو ریخت . اما ، لبخند زدم ... سبک شدم ... می دانی ! بگذار اعترافی بکنم ... تمااام ِ این روزها که اینجا می نوشتم ، از همان روز ِ اولِ اول ، که سیاهی ِ ادم های ِ مثلا خوشگل ِ زندگیم ، حسابی به همم ریخته بود ، از همان روزهایی که تماااام ِ لحظه هام با تماااام ِ ادم های ِ ریز و درشت ِ توش ، یک دروغ ِ بزرگ و کثیف از آب درآمده بود ، از همان روزهایی که تمااام ِ بیراهه های دنیا شده بود کابوس ِ شبهای ِ پر درد ِ من ، از همان روزی که نوشتم " دخترک هرزه " ، دلم می خواست که یکی از این بی نام و نشان هایی که می آید و می نویسد و می رود توی لعنتی باشی ... که بودی ... هر چندکه من ، هیچوقتِ خدا نفهمیدم چه جور توی ِ این دنیای ِ گل و بلبل ِ مجازی ، من اینقدر زود پیدا می شوم و بقیه اینقددددر دیر ... اما ... مهم هم نیست دیگر ... برای ِ من همین که تو ، توی ِ تمام ِ این لحظه های ِ خوب و بد بودی ، کافیست ... همین که تو ، ... بگذریم ... من ، جواب ِ خیلی از سوال هایت را توی همین کلمه های سیاه و سفید ِ اینجا داده ام ...
می دانی پسرک ! تو تنها آدم ِ زندگی ِ من بودی که همیشهء خدا سر ِ وقت می آمد و سر ِ وقت هم می رفت ... چه آن روزهایی که آنقدددر کوچک بودم که عاشقت شدم ، فقط یه خاطر ِ اینکه چشم هات آبی بود ... چه آن روزهایی که نشسته بودم آن گوشهء دنیا و پس مانده های اشغ !! را نشخوار می کردم و بیزااار از همهء آدم های دروغگوی ِ دنیا بودم و تو نمی دانم از کجا ، افتاده بودی وسط ِ آنهمه اتفاق .. چه آن روزهایی که هر وقت میان آن ملافه های سفید ِ لعنتی که بوی ِ مرگ می دهند ، چشم باز کردم ، اولین نفر تو بودی که لبخند می زدی ...
خب من ... اعتراف می کنم .. تمااااام روزهایی که گذشته بود از اولین روزی که عاشقت شدم ، تا همین حالا که دارم می نویسم ، همیشهء خدا توی ِ لعنتی ، یک جایی گوشه و کنار ِ لحظه های ِ یواشکی ِ من بوده ای ...
من همیشه به نگاه ِ عجیب و محضِ صدای ِ مردانه ات پشت ِ آنهمه فاصله ، فکر می کردم . صدایی که چیزی را تهِ ته دلم قلقلک می داد ... صدایی که گرماش ، تنم را می لرزاند ... صدایی که من ، می ترسیدم پرتم کند به اعماق ِ سیاهِ واژه ای که می توانست حتی یک نگاه باشد و من .... فرار می کردم ازش .. ازت .. از خودم شاید ...
گفتم که ... باید بمانی پاش ... پای ِ تمام ِ کارهایی که کرده ای ... اصلا بگذار بی پرده برایت بگویم ... بگویم چی شد که اینجور شد ... تو که خوب می دانستی من عااااااااشق ِ اینجا هستم ... عاااااااااشق ِ تمّااااام سیاهی های سیاهِ خودم ... خوب می دانستی این بار شروع کرده بودم که تا تهِ تهش بروم ... گور ِ پدر ِ تمام آنهایی که آن وبلاگ را کرده اند جایی برای ِ خالی کردن عقده هایشان ... هوم ؟ ... می دانستی که این یکی اما فقط و فقط مال ِ من بود و هست و همیشه خواهد بود ... با تمام ِ واژه ها و کلمه های ریز و درشتش .. خوب و بدش ... و من فقط اینجا ، خودِ خودم بودم ... زشت یا زیبا .. تلخ یا شیرین ... بد یا خوب .. همین بودم ... خالص ِ خالص ِ خالص ...
اما می دانی ! تنها راهی که ادم می تواند از دست ِ یک وسوسه خلاص شود ، تن دادن به آن وسوسه است . اینکه برگردی و زل بزنی توی ِ چشم هاش و دستهانت را بگیری بالا و بگویی : قبووووووووووول لعنتی !! تو بردی ! من تسلیم شدم ...
هوووم .. می دانم که می فهمی ... بستن ِ اینجا و خداحافظی هم ، قبول که از سر ِ لجبازی با پسرکی بود که چشم هایِ نگرانش را از پس ِ هزاااار هزااار فاصله دیده ام ، اما همین لجبازی هم یک وسوسه بود ... که باید از شرّش خلاص می شدم ... می دانم که می فهمی ... می دانم ... چون تو هم وسوسه شدی ... گذاشتی و رفتی ...
دوشنبه بود . هی صبر کردم گوشی تلفنم زنگ بخورد و تو باشی و بگویی نرو ! اما نزد . ساعت شد هفت شب و من چمدانم را توی سکوت تو برداشتم و رفتم فرودگاه . وقتی رسیدم خانه مسنجرم را که باز کردم نوشته بودی : " بیا و سرزده برگرد . " مثل برق گرفته ها شده بودم ... نه .. انگار کن که دیوانه شده بودم . چهارشنبه ساعت هشت صبح بود که آمدم نشستم کنار تختت ... یک دل سیر مژه های بلندت را تماشا کردم ... بوسیدمت ... و تو بیدار شدی ...