آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
یک بار یک جایی برای ِ یکی نوشته بودم : وقتی شک می کنی ، یعنی چیزی ایراد دارد .. یعنی چیزی هست که تا بحال نبوده .. یا چیزی تا به حال نبوده ، اما حالا هست .. فزقی هم نمی کند .. وقتی شک می کنی چیزی مثل خوره میفتد به جانت و تمام روح و ذهنت را می خورد . وقتی شک می کنی یعنی خیلی وقت است رسیده ای اخر خط و خبر نداری ... وقتی شک می کنی یعنی ..........
...
و خوب می دانم که توی ِلعنتی هم می خوانیش ... پس بهتر است یک کلمه بنویسی : "خداحافظ " و بروی ... این را هم خوب یادت باشد ... من خوب یاد گرفته ام عوضی بودن را ... چون خیلی از ادم های ِ مثلا خوشگل ِ زندگیم ، بدجوری عوضی از آب درآمدند ... بدجوری ...
اینکه کسی بوده که حالا نیست ، یا بوده و هنوزم هست ، یا نبوده و حالا هست ، به هیچ بنی بشری توی ِ این دنیای شخمی ِ حال به هم زن ، ربط ندارد ...
اینکه چرا من اینجا می نویسم ، چرا اینها را می نویسم ، اصلا چرا می نویسم ، چرا غمگین می نویسم ، چرا چرند می نویسم ، نه به توی ِ لعنتی ، نه به هیچ ننه قمر ِ دیگری ربطی ندارد ...
اینکه آدم های ِ این صفحه ها ، واقعا ادم های ِ داستان ِ من هستند یا نه ، اینکه اصلا هستند یا نه ، اینکه من اصلا کسی که می گویم هستم یا نه ، به توی ِ لعنتی ربطی ندارد ...
...
بکش بیرون از لابلای ِ کلمه های من ... حالم را به هم می زنی با حرف هات ... با نوشته هات ... با اصلا رفت و آمدهای ِ وقت و بی وقتت ... با وجودت اصلا ....
..
گاهی وقاحت ِ آدم ها ، بدجوری از حد خارج می شود ...
اوهوم ... این روزها تمام ِ دنیا ، همان گلولهء شور ِ ته ِ گلوست ... نه می شکند و خلااااااص .. نه فرو می رود به لبخند و تمااام ... خسته ام ... آنقدددر خسته که دلم می خواهد سرم را همین جای ِ سرد ِ دنیا ، بگذارم زمین و بمیرم و تمااااام ....
آخرین در ... اتاق خواب است ... حتی نمی توانم بروم تو ... دستهات را حلقه می کنی دورم ... سرت را می آوری کنار ِ گوشم ... می گویی : اینجا اتاق ِ ماست ... فقط من .. و تو ... چیزی توی ِ دلم فرو می ریزد ... ما ... من ... و تو ... بغلم می کنی ... می گذاری روی ِ تخت ... پیشانیم را می بوسی ... چشم هام را ... بینی م را ... گونه هام را ... لبهام را ... چانه ام را ... گردنم را ... سردم شده ... می گویی : می لرزی ... حالت خوب نیست ؟ ...
بلند می شوم ... می گویم : خوبم ... فقط سردم شده ...
گوشهء لحاف را برمی گردانی و می اندازی روم ... به پهلو ، دراز می کشی کنارم ... دستت را می گذاری زیر ِ سرت .. آن یکی دستت را هم می گذاری دور ِ صورتم ...
... با خودم می گویم : لعنت به تو دخترک ... دارد با تمام ِ حس های ِ وجودش با تو حرف می زند ... ... ان وقت تو می لرزی ؟ ...
می گویم : آرش نمی آید ؟ ... می گویی : نه ... با ناتاشا رفته تولد دوستش ..
نگاهش می کنم ... از آن نگاه ها که ... نگاهت را می گیری ... با موهام ور می روی ... من همینجور نگاهت می کنم ... نگاهم می کنی ... می دانی چه می گویم ... می دانی چه می خواهم ...
لبهات را می گذاری روی ِ لبهام ...
سنگینی تنت را دوست دارم ... گرمای ِ نفس هات را ...
....
......
دراز می کشی پشتم ... مرا می کشی میان ِ دست هات ... می گویی : خوشبختی یعنی نفس های ِ تو ... آنهم توی ِ خانهء خودمان ...
آرام می گویم : خانهء خودمان ... سرم را فرم می کنم توی ِ بالش ...
دومین اتاق ... می گویی : چشم هات را ببند .. می بندم ... می رویم تو ... می گویی : حالا باز کن ... اتاق پر است از بوم ِ نقاشی و رنگ و کاغذ و قلم موهای مختلف و ... دیوارش پر از نقاشی ... پر از عکس ... عکس من .. عکس های ِ ما ... ما .. من و تو ...
می آیم از اتاق بیرون ... روبروم ایستاده ای ... چشم هات یک جورِ عجیبی خیس است ... آنقدر خیس که می توانم توشان غرق شوم ... نگاه کردنت را دوست دارم ... گرمم می کند ... دست هات را دراز می کنی ... خودم را فرو می کنم میان ِ دست هات ... که قایم شوم ... که نبینی ام ... سرت را فرو می کنی توی ِ گودی ِ گردنم ... می بوسی ام ... یک بار .. دو بار .. سه بار ... می گویی : بیدارم ؟؟ ...
روز ِ سومی بود که امده بودم که آرش گفت باید برویم یک جایی .. اما من باید تمام ِ راه را چشم هام را ببندم ... با کلی دعوا و داد و بیداد ، قبول کردم ... با چشم های ِبسته نششتم توی ِ ماشین ... نمی دانم چقدر طول کشید ... چون تمام ِ راه را داشتم غر می زدم که این مسخره بازی ها یعنی چه .. تو و آرش هم فقط می خندیدید ...
بعدش هم که رسیدیم ، آرش گفت می رود یک بطر شراب بخرد و بیاید ... رفت که بیاید و نیامد ...
رفتیم تو ... در را که بستی ، گفتی می توانم چشم هام را باز کنم ... باز کردم ... فهمیدن ِ اینکه اینجا خانهء توست ، خیلی سخت نبود ... آنقدر با دقت توی ِ میل هات ، برام تصویرش کرده بودی که همان راه پلهء گردی که می رفت به سمت اتاق های ِ بالا کافی بود تا مطمئن شوم اینجا ، خانهء توست ...
می گویی : بیا همه جا را نشانت بدهم ...
دستم را می گیری و می رویم ... سمت ِ راست یک راهروی ِ کوچک است ... که می رسد به اتاق ِ تلویزیون ... بعدش دستم را می گیری می بری سمت ِ آشپرخانه ... می گویی : می دانم که هیچوقت گذارت به اینجا نمی افتد ... من می خندم ... بعدش یک در ِ کوچک را باز می کنی و می گویی : اینجا هم سگ دونی است ... هر کی بچهء بدی بشود ، قهر بکند ، غز برند ، می گذاریمش اینجا ... می خندم .. می گویم : پس تو همیشهء خدا اینجایی ... انگشتم را گاز می گیری ... می گویی : خواهیم دید ...
می رسیم به آن راه پلهء گرد ... خوشم می آید از شکلش ... می رویم بالا ... فضای ِ دنجی دارد ... که توش یک پیانو گذاشته شده ... شیطنتم می گیرد ... می نشینم روی ِ صندلی اش .. می خواهم درش را باز کنم ... دستت را می گذاری روی ِ درش ... خم می شوی ... زل می زنی توی ِ چشم هام ... سرت را که اینقدر نزدیک می آوری و زل می زنی توی چشم هام ، هرم نفس هات را که روی ِ پوستم احساس می کنم ، وجودم می لرزد ... می گویی : همهء زندگی منی ... می فهمی ؟ ... لبخند می زنم ... می گویی : این مال ِ توست ... اگر دوستش نداشتی می توانیم عوضش کنیم ... می خواستم از فرودگاه یک راست بیاییم اینجا ... آرام می گویی : بیاییم خانهء خودمان ....
خانهء خودمان ... توی ِ گوشم زنگ می زند ... خانهء خودمان ... سرم تیر می کشد ... نمی شنوم بقیهء حرف هات را
دلم می خواهد قایم شوم ... نمی دانم چرا ... به خودم می گویم : من برای ِ چه امده ام ؟ ... بی جواب می ماند ... دلم می خواهد فرار کنم ...
می گویی : بیااا .. هنوز مانده ...
اولین در را باز می کنیم ... یک اتاق ِ کوچک ... با دو تا میز تحریر و دو تا کتابخانه ... همه چیزش دو تاست ...
تو هم از آن روز که بی خبر امدی توی ِ اتاق و چمدان ِ پر از وسایلم را وسط ِ اتاق دیدی ، رفته ای خانه ات و نیامده ای اینجا ... قهر کرده ای لابد ... من هم نشسته ام اینجا ... کاری نمی کنم ... و خوب می دانم داری با خودت فکر می کنی که " یعنی اینقدر ارزش نداشتم که بفهمی دارم خودم را لوس می کنم و بیایی نازم را بکشی ؟ " ... می دانی پسرک ِ چشم آبی ِ من ! من این جمله ها را بار ها و بار ها ، از زبان ِ تک تک مرد هایی که یک روزهایی دوستشان داشته ام شنیده ام ... تک تک شان ها !! اما هنوز هم هیمنقدر ادم ِ گند و مزخرفی ام ... نه اینکه نخواهم نارت را بکشم ... نه اینکه برام مهم نباشد که قهر کرده ای .. نه اینکه نفهمم این کار ها را می کنی که توجه کنم بهت ... نه ... تمام ِ اینها را می دانم ... اما ... باور کنی یا نه ، حوصله ندارم ... " حوصله ندارم . " ... می دانم که تو یکی لااقل خوب می دانی " حوصله ندارم " ِ من ، منشا اش کجاست ... تو که مرا خیلی قبل تر از اینکه این داروهای ِ لعنتی بشود عضو ِ جدانشدنی ِ زندگیم ، می شناختی ... می دانی که دخترک ِ چشم سیاهِ این روزها ، هیچ شباهتی به آن دخترک ِ چشم سیاهی که آن روزها عاشقش شده بودی ندارد ...
هر بار می روم دکتر ، گلایه می کنم از بی حوصلگی های ِ خیلی خیلی عمیقی که خودم لمس شان می کنم و بقیه ، فقط می گذارندش به حساب ِ بی توجهی هام ... به حساب ِ خودخواهی م ... یا چه می دانم هر کوفت ِ دیگری ... اما من حالا ، خوب می دانم وقتی یک بیمار ِ سرطانی ، می گوید بی حوصلگی هاش ، جور ِ عجیبی روز به روز عمیق تر می شود ، بی انگیزگی هاش روز به روز بیشتر می شود ، نه توهم برش داشته ، نه خودش را لوس می کند ، نه درخواست ِ ترحم می کند ، نه می خواهد تلخی هاش را توجیه کند ، نه هیچ مرگ ِ دیگری ... شاید این تنها باری باشد که دارد توی ِ زندگیش ، حقیقت را می گوید ... " حوصله ندارم . " ...
دروغ چرا ... خوشحالم که این وضع پیش امد ... که بفهمی وقتی برات نوشتم یکهو می زند به سرم و می بینم دیگر طاقت ِ ماندن ندارم ، جول و پلاسم را جمع می کنم و می روم ، راست می گفتم .. وقتی برات نوشتم یک باره می بینم دیگر حوصلهء عاشق بودن ندارم ، می نویسم خداحافظ و می روم ، عین ِ حقیقت است ...
حالا هم حوصله ندارم ... حتی حوصلهء اینکه گوشی ِ لعنتیم را از روی ِ میز بر دارم و اس ام اس بزنم که " آهای آقا گرگه ... "
هوا تاریک شده ... امروز ، روز ِ غمگینی بود ... نه .. امروز ، من غمگین بودم ... بغض داشتم مدام ... انگار که ذستی گلوم را گرفته بود ... نفسم بالا نمی امد ... هی زور می زدم نفس ِ عمیق بکشم ... نمی شد که ... هر چه بیشتر زور می زدم ، بیشتر نفس کم می آوردم ...
امروز از ان روزهایی بود که باید یک نقطه بگذاری تهش ...
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی می شود ... یک جور ِ عجیبی عمیق ... و غمگین ... و نگران ... باور کن ... می توانی بنشینی ساعتها زل بزنی به آن وسعت ِ عمیقی که هیچی جز تو ، تویشان پیدا نیست ...
چشم هایشان یک جوری خیس است ... آمادهء گریستن ... یک جوری ، عمیق است ... آمادهء غرق کردن ... یک جوری غمگین است ... آمادهء تمام شدن ... یک جوری نگران است ... آمادهء از دست دادن ...
...
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی ، عمیییق می شود ...
می گوید : اینهمه وقت است امده ای ... آن وقت اگر توی ِ کتابخانهء دانشگاه ، توی انهمه موی ِ طلایی ، دختری با موهای ِ مشکی توجهم را جلب نمی کرد ، هیچوقت نمی دیدیمت و نمی فهمیدم آمده ای اینجا ... آنهم به قصد ِ اینکه بمانی ...
می گویم : فراموش کرده بودم شماره ات را همراهم بیاورم ...
خودم که می دانم ... ازآن بهانه های شخمی آورده ام که ... واقعیتش اینست که حوصله اش را نداشتم ...
اصلا می دانی ... من حوصلهء ادم هایی که می خواهند به زور بهت بباورانند که حیلی حالشان خوب است ، که خیلی زندگیشان فوق العاده است ، که خیلی همه چیزشان روی ِ روال است ، اما چشم هایشان داد می زند که غمگین ِ غمگین ِ غمگینند ، که خیلی هم زندگیشان گه به توان ِ ابدیت است ، که اصلا هم چیزیشان روی ِ روال نیست ، را ندارم ...
می گوید : خوب میل می زدی ...
لبخند می زنم ...
می گوید : اینجا فوق العاده است برای ِ زندگی ... اصلا یک جوریست که آدم احساس ِ تنهایی نمی کند ... چه جوری امدی ؟ .. سخت ویزا می دهند ...
می گویم : اما چشم های ِ ادم ها داد می زند که با وجود ِ شلوغی ِ دور و برشان ، تنها هستند یا نه ... داد می زند که دارند دروغ می گویند یا نه ...
می گوید : کنایه می زنی ؟
می گویم : وقتی تو بعد از چهار سال آمدی ایران ، وقتی بی مقدمه بهم گفتی توی ِ وبلاگم خوانده ای کسی که دوستش داشته ام با کس ِ دیگری خوابیده است ، کنایه می زدی ؟ ...
مبهوت نگاهم می کند ...
می گویم : بگو ... می زدی یا نه ؟
سکوت می کند و نگاهش را می دوزد به لیوان ِ قهوه ای که توش دستهاش است ...
می گویم : می دانی آرزو ... من خیلی وقت است دور ِ آدم های ِ بازیگر ِ زندگیم خط کشیده ام ...
بلند می شوم که بروم ... دستم را می گیرد و می گوید : من اشتباه کردم آن روز ... نمی دانم چرا آن حرف ها را زدم ... واقعا نمی دانم .. خودم خیلی بعدش ناراحت شدم ... و به خاطر آن حرف ها متاسفم ...
می گویم : نه دخترک ... آن روز اشتباه نکردی .. امروز است که داری اشتباه می کنی ... چون من دیگر آن دخترک ِ احمقی نیستم که بی بهانه ، اشتباهات و لعز پراندن هایِ تمام ِ ادم های ِ ریز و درشت ِ زندگیم را ببخشم و تنهایی های ِ تو را توی ِ اینهمه شلوغی ِ آدم ِ دور و برت ، پر کنم ... به وجود ِ من امیدی نداشته باش ... نیامده ام که بمانم .. اگر هم بمانم قطعا با تو کاری نخواهم داشت ... همانجور که از ان روز ، دیگر نداشتم ...
...
می نشینم روی ِ نیمکت ِ کنار ِ پارک ... باور نمی کنم آن حرف ها را من زدم ...
مانده ام بین ِ ماندن و رفتن ... می ایستم جلوی ِ اینه ... می گویم : بیا و با خودت رو راست باش دخترک ِ لعنتی ... یا می توانی .. یا نمی توانی ...
می نشینم روی ِ تخت ... با صدای ِ بلند می گویم : تو آدم ِ ماندن نیستی لعنتی ... چرا خودت را گول می زنی ... تو که خوب می دانی یک صبحی بیدار می شوی و می بینی کسی که تا دیروز ، جان می دادی برای ِ دستهاش ، دیگر هیچ جای ِ زندگیت نیست ...
...
چمدانم را با بدبختی از زیر ِ تخت می آورم بیرون ... لباس هام را جمع می کنم ... کتاب هام را ... خرگوشم را بغل می کنم ... بوی ِ توی ِ لعنتی را می دهد ... می گذارمش توی ِ کوله ام ... لپ تاپ و سی دی هام را جمع می کنم ... خسته می شوم به همین زودی ...
یک وری می نشینم روی ِ لبهء پنجره ... یک پام را می گذارم بالا ... دستهام را حلقه می کنم دورش ... تکیه می دهم به دیوار وو چشم هام را می بندم ... نورِ ِ خورشید را دوست دارم ... وقتی گرمای ِ ملایمی ، روی ِ پوست ِ صورتم ، می گذارد ... وقتی می افتد روی ِ درختهای ِ عجیب و غریب ِ کنار ِ حیاط و رنگ های ِ فوق العاده ای می سازد ... غرررررق می شوم توی ِ فکرهام ... شاید هم رویاهام ... کسی چه می داند ...
...
بی هوا و بی اینکه در بزنی می آیی توی ِ اتاق ... چمدان را وسط ِ اتاق می بینی ... اصلا انگار یادم رفته بود داشتم وسایلم را جمع می کردم ... نگاه می کنی به چمدان ... و لباس های ِ توش ... و کتابهای ِ جمع شده ... و من ... که بی خیال ِ دنیا ، نشسته ام آنجا ...
سرم را برمی گردام سمت ِ پنجره ... صدای ِ بسته شدن ِ در که می آید ، زنگ می زنم به بابا ... می گویم بلیطم را برای ِ اولین پرواز به تهران .....
چه آن روزهایی که می نوشتم " چند روزی ، کاری به کارم نداشته باش " ... چه بعد ترش که می گفتم " می خواهم تنها باشم " .. چه این روزها که فقط گوشیم را پرت می کنم زیر ِ تخت ... یعنی همه سااااااااااکت !!
همینکه خودت بدانی گم شده ای ، کافیست .. هر کسی هم هر چه می خواهد فکر کند ، بگذار فکر کند ..
این شبها مدااام ، خواب ِ تو را می بینم .. خواب ِ تو و چشم های ِ آبی غمگینت را ... آن روز که حتی یادم نمی آید کی بود که برای ِ اخرین بار دیدمت ...
می گویم : می شنوی بابا ؟؟ خشایار مرا صدا می زند ...
خواب می بینم آمده ای ... تکیده دادی ای به آن شوفاژ همیشه خراب ... که زمستان فقط صدا داشت و تابستان تکیه گاه ِ تخته ای بود که روش ... بگذریم ... چه می گفتم ؟ ... آهان ... خواب می بینم امده ای ...
بابا می گوید : آرامم باش دلبرکم ... نه کسی امده ... نه کسی می رود ...
من ولی خوابت را می بینم ... آمده ای با همان پیراهن ِ چهار خانهء قرمز و سیاه ... چشمهات غم دارد ... نگاهت غم دارد ... می نشینی توی اتاق ِ اخری ... همان که رازدار ِ خلوت های پر نگاه و پر گناه ِ ما ...
می گویم : گرمم است ... دارم خفه می شوم از این گرما ... هوا کم می آورم برای ِ نفس کشیدن ...
اه ! چه می خواستم بگویم ... تو می آیی ... مدام تکرار می کنی که هیچکدام از آن بازی ها ، کار ِ تو نبود ... من توی ِ خواب باور می کنم و لبخند می زنم .. توی ِ خواب انگار ، خیالم راحت می شود که کار ِ تو نبود ...
بابا دستش را می گذارد روی ِ پیشانی م ... می گوید : کورهء آتشی دخترکم ... می گویم : بابا ! بردیا هیچ کاره بود ... دست می کشد روی ِ موهام و می گوید : چه خوب که هیچ کدام از ان اتفاقات ، کار ِ بردیا نبود ...
تشنه ام ... من دلم آب می خواهد ... تشنه ام ...
آهااااااااااااای .. لعنتی ها ! آآآآآآآآآآب .....
...
ساعت را نگاه می کنم ... نه صبح است ... عمو بهرام روی ِ صندلی نشسته است ... زل زده به من و مهربان نگاهم می کند ... تو نشسته ای کنار ِ تخت و نگرانی از تمام ِ صورتت می بارد ... آرش آن طرف تر خوابیده ...
عمو بهرام می آید طرفم ... می نشیند کنار ِ تخت ... دست می کشد روی ِ موهام و می گوید : کابوس می دیدی دخترکم ...
من اما این شبها مدااام ، خواب ِ تو را می بینم ... خواب ِ تو و چشم های ِ آبی ِ غمگینت را ...
نه من حرفی می زنم ... نه بابا چیزی به روی ِ خودش می آورد ... تمام ِ مکالمات ِ تلفنی ِ ما این روزها ، شده چند جملهء تکراری ...
می گوید : سلام دردانهء بابا ...
می گویم : سلام ...
می گوید : خوبی ؟
می خواهم بگویم : نمی دانم .. واقعا نمی دانم بابا ... می گویم : اوهوم ... شما چی ؟
می گوید : همه خوبیم ... دلم برات تنگ شده ... حسابی اینجا جایت خالیست ...
می خواهم بگویم : دلم برات تنگ شده ... سکوت می کنم ...
می گوید : حرف نمی زنی برام ؟
می گویم : چی بگم ؟
می گوید : خوش می گذرد ؟
سکوت می کنم ... بغض می کنم ...
او هم سکوت می کند ...
اصلا انگار نه انگار که من امده ام پیش ِ مردی بمانم که شاید ، بخواهم زندگی کنم با او ... همیشه وقتی این فضای ِ لعنتی بین ِ من و بابا به وجود آمده ، هر دومان بیچاره شده ایم تا از شرش خلاص شویم ... طووول کشیده ... خیلی ... خیلیییی ...
هر بار به خودم می گویم این بار که زنگ زد ، بهش می گویم نمی خواهی بدانی آریا چه جورست ؟ .. نمی خواهی بدانی چکار می کنیم ؟ .. نمی خواهی بدانی تصمیمم را گرفته ام یا نه ؟ ...
تلفن که زنگ می زند ، من باز لاااااال می شوم ....
باز هم همان حرف های ِ تکراری ....
باز هم همان ... حرف های ... لعنتی ِ ... تکراری ...