آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
خستگی را بهانه می کنم و می آیم توی اتاق ... اتاقی که روزهای ِ اول ورودم ، مال ِ من بود و کنار ِ اتاق ِ تو بود . تختم را گذاشته بودی کنار ِ دیواری که آن سمتش ، تخت ِ تو بود … یک دیوارهء چوبی ِ لاغر ، محکم ترین سدّ میان ِ دستهای ِ من و خواهش ِ تو بود .... شبها که می خواستم بخوابم ، صدای ِ گیتار زدنت را می شنیدم . همان که می دانستی آرامم می کند نواختنش ... تمام که می شد ، سرت را می آوری می چسباندی به دیوار و می گفتی : چند شب ِ دیگر مانده که تا صبح ، تک تک ِ ذرات ِ وجودت را ببوسم ؟ .. من می خندیدم ... بی صدا ... توی ِ دلم چیزی فرو می ریخت ... جوابی نمی دادم اما ... از روی ِ بدجنسی ...
می گفتی : من که می دانم بیداری کپل ! ... آنوقت من تسلیم می شدم . یک تقّه می زدم به دیوار ِ بینمان ، تو دو تا می زدی .. من سه تا ... تو چهار تا ... من پنج تا ... تو شش تا ... می زدم زیر ِ خنده ... عمو بهرام می امد می گفت بخوابید پدر سوخته ها ... آدم هوای ِ عاشقی می کند از دست ِ شما ...
تو می گفتی : avez-vous jamais été dans l'amour papa? vous faites- vouloir jamais quelqu'un follement ??
و او جواب می داد : نه ... لابد توی ِ دنیای خدا ، فقط توی دیوانه ، عاشق شده ای ...
من لحاف را می کشیدم روی ِ سرم ... به خودم فکر می کردم .. به تو ... به دردهایی که می پیچید توی ِ تنم ... به قطره های قرمزی که می چکید روی ِ بالش و صبح ها ، تمام ِ خواب ِ آرام ِ شبم را زهرِمارم می کرد ...
... : )
حالا این اتاق و اتاق ِ کناری ، شبها دلتنگ ِ من و تو می شوند . ما ولی ، نه ... من ، تو را دارم ... و همین برای ِ من کافیست ... باور کن ...
بعضی کارهای ِ کوچک ، معنایی بسیار بزرگ دارند ... آنقددددر بزرگ و عمیق که ...
وقتی داری تلویزیون نگاه می کنی ، وقتی من فکر می کنم آنقدددر توی صفحهء روبروت غرق شده ای که حضورم را از یاد برده ای ، وقتی داری کتاب می خوانی ، آرام و بی صدا می ایستم دم ِ در ... نگاهت می کنم ... می خواهم بروم ... بی اینکه سرت را بگردانی ، دستت را به سمتم دراز می کنی ... چیزی توی تنم فرو می ریزد ... توی ِ همان حال ، صدام می کنی ... جوری که می دانی دلم می رود .. لبخند می آید روی ِ لبهام ... بر می گردی نگاهم می کنی ... نگاهت انقدر عمیق است که من چند لحظه می مانم چکار باید بکنم ...
می آیم سمتت ... انگشتهام را می گذارم نوک انگشت هات ... می پیمایی فاصلهء میان ِ انگشتهام ما ... می نشانی مرا روی ِ پاهات ... من غرررق می شوم ...
می گویی : فکر می کنی آرام و بی صدا بیایی و بروی ، نمی بینمت دخترک ِ لجوج ِ من ؟
شانزده روز از امدنم می گذرد ... راحتم ... به جز شبی که تا صبح تب داشتم و همه به هم ریخته بودند ، همه چیز خوب گذشته ... دوست داشتنشان را حس می کنم ... خالص بودن ِ دوست داشتنشان را حس می کنم ... نگاه های ِ مهربان آرمان ... محبت های ِ برادرانهء آرش ... مامان بازی های خاله مینو ... در اغوش کشیدن های ِ بی بهانه و وقت و بی وقت ِ عمو بهرام ... همه را دوست دارم ...
می آید توی ِ اتاق ... در را می بندد و می گوید : حوصله داری با هم حرف بزنیم ؟
می گویم : بله ... لبخند می زنم ...
می نیند روبروم .. موهام را با انگشتش از توی ِ صورتم می زند کنار ... می گوید : می توانم امیدوار باشم که می مانی ؟ .. آریا خیلی برای ِ این لحظه ها صبر کرده ...
دستهام یخ می کند ... فکر نمی کردم اینقدر رک و بی پرده ، برود سر ِ اصل ِ مطلب ...
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر ِ جهان یافته ام ...
این شبها حس و حال ِ عجیبی دارم ... تو نیستی و من شبها دستم را که دراز می کنم ، خالی ِ حضورت ، غصّه دارم می کند ... دلم صدای ِ ارام نفس هات را می خواهد ... دلم ، نوازش های ِ ناگهانی ِ پر از عشقت را می خواهد .. وقتی که فکر می کنی خوابم و موهام را نوازش می کنی ... چانه ام را می بوسی ... لحاف را می کشی تا زیر ِ چانه ام ... و آرام می گویی دوستت دارم دخترکم...
وقتی بابا آن شب گفت اینجا دیگر جای ِ ماندن نیست ، باور نمی کردم چیزی را که شنیده ام ... یاد ِ تک تک ِ شبهایی افتادم که چراغ ِ مطالعهء اتاق ِ کارش ، تا صبح روشن بود ... صبح ها اولین نفر ، کارخانه بود . عصر ها اخرین نفر در ِ اتاقش را می بست و می امد خانه . خانه که می امد سه ساعت فقط و فقط با ما بود و بعد ...
می گویم : بابا ! چند سااااال پشت این میز ِ لعنتی ،تا صبح ، بیدار ماندی نقشه کشیدی ... ساختی ... برای ِ مملکتی که چند ساااال است ، تو را دوست ندارد ؟ هوم ؟ ...
لبخند می زند .. تلخ ... می گوید : من که این آب و خاک را دوست دارم .. ندارم ؟ ...
می گویم : بیشتر از آنقدری که لیاقتش را داشته باشد ، دوستش داشتی ...
هر بار که زنگ می زند عمو بهرام گوشی را می گیرد و به بابا می گوید : به این دختر ِ ما بگو من با تو فرقی ندارم ... بگو من دلم می خواست دختر داشته باشم و حالا بهترین دختر ِ دنیا را دارم ...
با خودم فکر می کنم هیچ کس ، هیچ وقت ، جز عمو احمد نمی توانست با بابا فرقی نداشته باشد ... هیچ کس ... هیچ وقت ...
به خودم می گویم : نکند می شنوند حرف های ِ دلم را ؟؟ ...
نه روز گذشته از وقتی که امده ام .. . دلم به اندازهء هزااااار سال برای بابا و مام تنگ شده ... بابا روزی سه چهار بار زنگ می زند ... می خواهد پنهان کند نگرانیش را ... از وضعیت جسمیم می پرسد .. من ولی جور ِ عجیبی این روزها خوبم ... نه دردی ... نه قطره ای خون .. نه تب ... هییییچ ... این موضوع آرامم می کند ... یکی از بزرگترین نگرانی هام برای ِ این سفر ، این بود که راهی بیمارستان شوم ... با اینکه خاله مینو پرستار است ، خیلی نگران بودم ... آن دردهای ِ لعنتی که شروع می شوند ، دلم می خواهد کسی دور و برم نباشد ... امیدوارم این سه هفته به خیر بگذرد ...
تا بابا زنگ می زند ، من مثل بچه ها ، بغض می کنم ... می روم یک گوشه ... تا بتوانم راحت حرف بزنم .. اما حتی یک جمله هم نمی توانم ... وقتی بچه بودم و بابا مدام مسافرت می رفت ، هر کجای دنیا که بود ، هر کاری که داشت ، امکان نداشت فراموش کند دخترک چشم سیاهش ، شبها ، بی نوازشش خواب نمی رود ... زنگ می زد ... برام قصّه می گفت ... قصّهء دخترکی که پدرش همیشهء خدا توی ِ سفر بود ... من هیچ وقت بیدار نبودم وقتی قصّه به آخر می رسید که ببینم بالاخره پدرِ دخترک ، به خانه رسید یا نه ...
تو نمی دانی چه حس و حالی است وقتی این شبها ، دراز می کشیم توی تخت ... بازی های ژیمناستیک المپیک را می بینیم و من محو ِ هیجان های ِ کودکانهء مردی می شوم ، که روزها ، محکم ترین تکیه گاه ِ دنیاست و شبها ، کودک ترین کودک ِ روی ِ زمین ...
همیشه داستان ها با بود ِ یکی و نبود ِ یکی دیگر شروع می شود .. این بار اما ، من نه می خواهم آنی باشم که هست .. نه می توانم آنی باشم که نیست .. چون تو را می خواهم .. چون تو را با تماام ذرات ِ وجودم می خواهم ..
شاید روزهایی که گذشت می توانستم از کسی که خیال می کردم دوستش دارم ، بگذرم .. که گذشتم .. اما از تو ؟ .. نه .. نه پسرک ... نمی توانم ... حتی یک لحظه هم نمی توانم ...
حالا که امده ای .. دیگر نرو .. اگر می روی .. مرا با خودت ببر ...
پیش تر ها فکر می کردم با اینهمه درد ، جایی برای ِ بودنم میان ِ لحظه های کسی که دوستش دارم نیست ... نبود هم .. دیدی که ... اما حالا ... در نهایت ِ خودخواهی .. دلم می خواهد که تویِ لحظه های ِ تو باشم .. نه .. دلم می خواهد ، تمام ِ لحظه های تو ، باشم ..
من حالا ، همین حالا ، با تمااام ِ این درد ِ لعنتی ، دلم می خواهد یک نفر همه چیزش من باشم .. و آن یک نفر هم تویی ... دلم می خواهد یک نفر ، همه چیزم باشد ... تویی ...
من طاقت می اورم پسرک ِ من ... تماااااام ِ این دردهای لعنتی را طاقت می آورم .. فقط برای آن شبی که تا خود ِ صبح ، مرا میان ِ بازوان محکمت بگیری و کنار ِ گوشم حرف بزنی و ....
دلم آغوش ِ پر حرارت ِ تو را می خواهد ...
برای ِ تو می مانم .. تو هم برای ِ من بمان ... تا وقتی بمان که " ما " باشیم ..
من چیزِ زیادی نمی خواهم ... فقط .. دستهات را ... و صدات را .. و زبری ته ریشی که ... قلقلک می دهد شانه هام را .. گلوم را .. تمام تنم را ...
فقط بیا و یک قول بده .. هر لحظه ای که دلت دیگر برای ِ دلم نلرزید ، بگو خداحافظ ...
هر لحظه که به تو گفتم خداحافظ ، همانجا مرا خاک کن و برو ...
می آیی طرفم .. دستم را می گیری و برم می گردانی ... قدرت ِ هیچ کاری ندارم ... مرا می کشی میان دستهات ... محکم فشار می دهی ... نمی دانم چقدددر توی همان حال ماندیم ... نمی دانم چقددر طول کشید تا آن سکوت ِ لعنتی را شکستی ...فقط همین را می دانم که در آغوش کشیدن هات ، همیشه خاص بوده ... گاهی میان دستهات ، احساس کرده ام عاشق ترین مرد ِ زمینی ... گاهی احساس کرده ام پر از هوسی ... گاهی احساس کرده ام پر از دلتنگی بوده ای ... گاهی احساس کرده ام دنبال ِ آرامش امده ای .... و این اولین باری بود که احساس کردم می خواهی بگویی میان ِ دستهات دست ِ هیچ بنی بشری به من نمی رسد ...
تنها می مانیم توی ِ اتاق ... در را که آرش پشت ِ سرش می بندد ، من می روم سمت ِ پنجره . پرده را کنار می زنم . حیاط ِ کوچکی است ... سنگینی ِ حضورت را حس می کنم پشت ِ سرم .. قورت می دهم این شوری ِ لعنتی ِ ته گلوم را ...نکند بیاید بالا و بشکند ... پشیمانم که امده ام ... به خودم می گویم : شاید همه توی ِ این لحظه ها ، پشیمان شوند ... شاید همه توی ِ این لحظه ها ، پشیمان شوند که امده اند ... بدجوری بغض دارم ...
پاریس ، شهر قشنگی باید باشد .. من که چیزی یادم نمی آید ... اصلا نبودم آن لحظه ها ... عمو بهرام مدام سوال می کند ... من جواب های یک کلمه ای می دهم ... آریا نشسته کنارم ... دستم را گرفته توی ِ دستهاش ... من راحت نیستم ... اصلا راحت نیستم ... هی به خودم لعنت می فرستم که چرا تنها امدم ... مسیر فرودگاه تا خانه به نظرم خیلییی طولانی بود ... وقتی رسیدیم خانه ، احساس کردم غم ِ دنیا نشسته توی دلم . یک دفعه دلم برای ِ خانه مان ، برای ِ اتاقم ، برای تمام ِ تعلقاتم تنگ شد .
می رویم توی نشیمن ... عمو بهرام می آید و دوباره مرا بغل می کند . اشک دارد چشم هاش ... می گوید : باور کنم امده ای ؟ ... می گویم : من که باور ندارم .. شما را نمی دانم ...
می خندد .. می گوید : به همه چیز ِ اینجا عادت می کنی .
می گویم : دلم نمی خواهد به هیچ چیز ِ اینجا عادت کنم عمو ...
نگاهم می کند . لبخند می زنم .. با خودم می گویم لابد توی دلش می گوید دخترک دیوانه است .
تو می آیی ... می گویی : وسایلت را بردم توی اتاقت .
آرمان می گوید : دوست داری اتاقت را بینی ؟
آرش می گوید : با هم رنگش زدیم . آریا گفته بود آبی دوست داری .
من فقط لبخند می زنم . می رویم بالا ... اتاق ِ قشنگیست . دیوار های آبی ... وسایل ِ چوبی ... پرده های راه راه آبی و سفید ... پسرها مدام حرف می زنند و سر به سر ِ هم می گذارند و از سر و کول ِ هم بالا می روند ... من ولی توی ِ حال و هوای انها نیستم ...
آرمان بی هوا مرا از پشت بغل می کند . می گوید : خواهر کوچولوی ِ من انگار خسته است . باید کمی بخوابد . دستم را با کمی خجالت می گذارم روی ِ دستش ... می گویم : ممنون ... خوبم ... فقط کمی به زمان نیاز دارم ... همین ...
به زور لبخند می زنم . می روم توی ِ صف ِ بعدی . گیجم انگار . با اینکه بارها این راه را رفته ام ، انگار همه چیز برایم نا آشناست ... نفسم می گیرد . به سرفه می افتم . به خودم می گویم : نه !! حالا وقتش نیست لعنتی ... طاقت بیارررر .... دستی می آید روی ِ شانه ام . بر می گردم . ایستاده ای روبروم و با لبخند زل زده ای به من . می میرم برای ِ ان لبخندی که می آید روی لبهات و خیره می شوی به من .
کوله ام را می گیری . برگهء دیگری را پر می کنی که من نمی دانم چیست . من هنوز گیجم .. دورو برم را نگاه می کنم . با خودم فکر می کنم من واقعا امده ام ؟ ... سکوت کرده ام . می دانم که سکوتم به این راحتی نمی شکند . لبهام از هم باز نمی شود .. کلمه ها یادم نمی آید ... اسم ها را فراموش کرده ام ... می آییم بیرون . عمو بهرام مرا بغل می کند . مثل ِ بابا .. فشار می دهد به خودش ... حس ِ خوبی می دهد ... حس ِ دوست داشته شدن ... می بوسدم ... خاله مینو هم ... مدااام حرف می زند ... من فقط لبخند می زنم ... نمی دانم چی باید بگویم .. اصلا نمی شنوم که چه می گویند ... آرمان و آرش هم مرا بغل می کنند .
من توی ذهنم دارم آدم های ِ جدید قصّه ام را جایی قرار می دهم . آرمان می تواند جای آقای برادر ِ بزرگتر باشد . آرش هم جای آقای برادر ِ کوچک تر ... بعد با خودم فکر می کنم اصلا مگر می شود ؟ .. یک روزهایی با آرش همبازی بودیم . اما حالا ، گذر ِ سالها ، فاصله انداخته میان ِ ما ... من خجالت می کشم وقتی مرا بغل می کند و می بوسد . نمی توانم باور کنم این آرش ، همانیست که با هم روی ِ درخت ِ خانهء عمو بهرام ، خانه می ساختیم ... آرمان با مهربانی نگاهم می کند ... من فقط لبخند می زنم ... یک لبخند سرد و بی رنگ و رو ...
تمام ِ طول ِ پرواز ، نگران بودم ... به طرز ِ احمقانه ای با خودم فکر می کردم شاید نیامده باشی ... شاید یادت رفته باشد من چه ساعتی می رسم ... خنده ام می گیرد وقتی به فکر های ِ آن موقع ، فکر می کنم ... اما همه چیز خیلی خوب پیش می رود . عمو بهرام را بلافاصله وقتی وارد گیت می شوم ، می بینم که پشت ِ پنجره ایستاده است و برایم دست تکان می دهد . کمی آرام می شوم . اشاره می کند که گوشیم را روشن کنم . بلافاصله زنگ می زند و حرف می زند . لحن ِ صداش مثل ِ باباست . اصلا انگار که بابا دارد با من حرف می زند و از نگاهم می خواند چقدددر آشفته ام و به روی ِ خودم نمی آورم ... فقط این را می فهمم که منتظر است کارتش را بگیرد بیاید تو ... من هیچ جوابی نمی دهم . لال شده ام انگار ... فقط سرم را تگان می دهم . انگار که او از این فاصله می بیند سر تکان دادن هایم را ... حرفش تمام که می شود ، احساس می کنم چیزی توی ِ گلوم می سوزد . بغض کرده ام . یک دفعه حس می کنم چقدددددر دلم برای ِ بابا تنگ شده . خیلی بی اختیار بر می گردم و راهی که امده ام را نگاه می کنم ... همه با عجله دارند می روند که زودتر برسند به کنترل گذرنامه ... من ولی مانده ام ... توی ِ دلم به خودم می گویم : گندش را در آورده ای دخترک .. هنوز یک روز هم نیست که خانه ات را با همهء آدم های ِ توش گذاشته ای و آمده ای کنار ِ کسی بمانی که تمام ِ روزهایی که گذشت دلت پر می کشید برای ِ دیدنش ... برای ِ بوسیدنش ...برای ِ لمس کردنش ... حالا هم امده ای ببینی می توانی بمانی یا نه ... امده ای ببینی ادمی که دلت می خواسته زندگیت را باهاش شریک شوی ، همان است که باید باشد یا نه ... هر لحظه هم دلت بخواهد بر می گردی ...
سعی می کنم به خودم مسلط باشم . اما نمی شود . این قطره های شور ِ لعنتی ، بی اجازه آمده اند توی ِ چشمهام .. خانه کرده اند . دخترک ِ سفید ِ موبوری ، صدام می زند .. مدارکم را می خواهد . می گذارم روی ِ میز ... نگاهم برمی گردد سمت ِ شیشه ها . دلم می خواهد تو را ببینم . اما نیستی ... عمو بهرام همینجور نگاهم می کند . با این نگاه ها آشنام ... خوشحالم که یک چیزی اینجا ، آرامم می کند ... دستهاش را باز می کند .. بعد می گذارد روی ِ قلبش ... بعد برایم بوس می فرستد ... من می خندم .. با کمی خجالت برایش بوس می فرستم ... می بینم که دست می کشد روی صورتش ... به خودم می گویم : یعنی گریه می کند ؟؟
صدای کوبیده شدن مُهر ِ ورود ، روی ِ میز ، مرا به خود می اورد .. دخترک لبخند می زند و می گوید :
تو نمی دانی چه حس و حالی است وقتی این شبها ، دراز می کشیم توی تخت ... بازی های ژیمناستیک المپیک را می بینیم و من محو ِ هیجان های ِ کودکانهء مردی می شوم ، که روزها ، محکم ترین تکیه گاه ِ دنیاست و شبها ، کودک ترین کودک ِ روی ِ زمین ...
اینجور که نگاهم می کنی ، چیزی توی ِ تنم فرو می ریزد .. یاد ِ آن دوشنبه ای می افتم که قرار بود برویم مجلس ِ ختم و ... رفتیم .. چه رفتنی اما .. گفته بودم وقتی دست می کشی روی تنم ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ..
هنوز هم دلم پر می کشد برای آن روزی که نشستم و بی خیال ِ این عقربه های ِ لعنتی که وقتی باید بدوند ، آرام می روند و وقتی باید بایستند ، می دوند ، گذاشتم دستهای ِ پسرکی نقاش ، چهره ام را آرایش کند .. به قول ِ خودت رنگ بزند لبهام را ... چشم هام را ... گونه هام را ... گفته بودم این جور که زل می زنی به لبهام و محوم می شوی ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ..
یا یاد ِ ان روزی که یک جفت چشم ِ آبی ، از توی ِ اینهء چسبیده به دیوار استخر ، خیره خیره زل زده بود روی ِ ستاره های تنم .. بین ِ آن همه هیاهو ، من که صدای ِ نفس هات را کنار گوشم حس می کردم .. گفته بودم وقتی دستت را روی ِ تن خیسم می کشی ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ...
این نوشته مخاطب ِ خاص دارد . مخاطب ِ خاصی که یک روزهایی رفیق شفیق ِ شبهای گند ِ زندگیم بود و اول همان پاییز ِ بی پدر ِ بی باران ، برای ِ همیشه مرد .
نمی توانی آزارم بدهی ... هر چقدر بیشتر برام بنویسی ، بیشتر خودت را به در و دیوار بزنی ، بیشتر تلاش کنی ، از من دور تر می شوی . دور تر و دور تر ... خیالت راحت .. من از تو نا امید شده ام .. همان روز که فهمیدم خیانت کرده ای .. به من .. به دوستی مان .. به باورهامان ... به خودت ... باور کن ..
لبخند می زدم وقتی داشتی به بهانه های واهی ، آسمان ریسمان می بافتی به هم ... چون تمام شده بودی برام ...
هنوز هم لبخند می زنم وقتی این روزها باز ، اینجور به خیال ِ خودت محکم ، زل می زنی توی ِ چشم هام و فریاد می زنی : " هر کاری کردم خوب کردم ... باز هم اگر توی همان لحظه ها قرار بگیرم ، همین کار را می کنم ... " که من لال شوم ... اما تو .. خودت چانه ات را نمی بینی که می لرزد .. و صدات را نمی شنوی که بغض دارد ... و چشمهات را نمی بینی که خیس می شود ... و دست هات را نمی بینی که مستاصل توی هوا تکان می خورد ....
می دانی پسرک ... من تو را از دست ندادم که حالا بخواهم به دستت بیاورم .. ... تو مرا ارزان فروختی ... مرا .. و مهمتر از من ، خودت را ...
حالا هم من هنوز ، همانم که آن روزها بوده ام ... همان دخترک ِ سادهء خر ِ عاشق پیشه ... همان که بی بهانه منت می کشید ... بی بهانه می بخشید ... بی بهانه فراموش می کرد ... تو ولی دیگر آنی که بودی نیستی ... تو ولی اصلا مدتهااااست که دیگر نیستی ....می بینی پسرک ؟ هیچ چیز عوض نشده ... فقط تو ، تمام شدی ... ت م ا م !
و بیشتر از تمام شدن ، لیاقت نداری ... آدمی که شرافتش را می فروشد ، ارزش لحظه ای فکر کردن هم ندارد . می دانی که این باور ِ من است . می دانی که من به باورهام ، وفادار می مانم ... بدجوری هم وفادار می مانم .
حالا هم خسته ام از حضور ِ گاه و بیگاهت توی ِ زندگیم . می دانم که هنوز داری بازی می کنی . می دانم که هنوز داری بازی های کثیفت را ادامه می دهی . من صبرم زیاد است رفیق ِ نا رفیق ... من ... صبرم ... زیاد ... است .... و تو این را خوووووووب می دانی ... یک روزی می آید که خسته و خراااااب ، می نشینی گوشهء اتاقت ... به خودت لعنت می فرستی به خاطر تمام ِ کارهای کثیفی که در حق ِ دوستیمان کردی ... اما حیف ... حیف ِ من ... که از دستم دادی ...
چیزی نگذشته از لمس ِ گرمای دستهات روی تنم .. اما من دوباره دستهای گرمت را می خواهم .. که تمام ِ تنم را آرام آرام نوازش می کند ... دلم گرمای ِ نفس هات را می خواهد .. اینجا .. کنار لالهء گوشم .. که ببوسیش .. که گازش بگیری .. و من خودم را فرو کنم میان ِ دست هات ...
هی لعنتی ! گفته بودم وقتی گرمای ِ تنت ، می ریزد توی تنم ، .... نگفته بودم ؟
روی تختم نشسته ام ... هنوز حوله ام تنم است . دارم لاک هام را پاک می کنم ... می نشیند پشت به من ..
من من می کند .. می دانم می خواهد چه بگوید ... به روی ِ خودم نمی اورم ... خودم را با پاک کردن لاک سرگرم کرده ام .. می گوید : ممم ... فکر می کنم اذیتت کردم ... زیاده روی کردم ...
خنده ام می گیرد .. می گویم : اذیت ؟ ..
سرش را تکان می دهد ..
می گویم : دیوانه ! به من که خیلی خوش گذشت ...
می گوید : دلداریم نده ... خودم که می دانم .. این سومین باریست که گند می زنم .. تو خیلی خوبی ... هیچی را به روی ِ آدم نمی آوری ..
غش می کنم از خنده ... می گویم : پس لطفا همیشه همین جور گند بزن !!!
برمی گردد و نگاهم می کند .. می گوید : واقعا اینها را می گویی ؟ .. یا داری مسخره ام می کنی ؟
می گویم : واقعا اینها را می گویم دیوانه ! چرا گاهی وقتها ایقنقدددر خر می شوی ؟
تردید دارد هنوز ..
می روم می نشینم روی پاهاش ... می گویم : باور کن زن ها ، گاهی فقط برای ِ اینکه ببینند مرد ِ مورد علاقه شان دارد از تن ِ انها ، لذّت می برد ، با او می خوابند .. ممکن است امادگی یا حتی حوصلهء ِ لذّت بردن را توی ِ ان لحظه ها نداشته باشند .. اما می خوابند ، برای ِ انکه لذت بردن مردی را ببینند که عاشقش هستند تا حسابی حالشان جا بیاید ..
نگاهم می کند .. لبخند می زند ... رضایت ِ توی ِ چشم هاش ، حس ِ فوق العاده ای بهم می دهد ...
می گویم : حالا بیا ... دلم می خواهد موهام را ببافی .. برام لاک بزنی .. مم ... لباس هام را هم تنم کنی ..
یاد ِ تو می افتم دخترک چشم عسلی ِ دوست داشتنی ِ من .. وقتی این اهنگ می خواند .. بی ربط ترین اتفاقی که می تواند این شبها که من بی خوابی به سرم می زند ، بیفتد ، اینست که یک خاطره ای از آن روزهای ِ دور ِ یواشکی هایمان می آید می نشیند روبروم و ... من غرررررق می شوم ...
باورت می شود بیست ساااااااال است لحظه هامان را با هم زندگی کرده ایم ؟؟ ...
بیست سال دنا !!!! یک عمرررر ....
چقددددر دلم گاهی لک می زند برای ِ آن شبهایی که سرمان را به زور ، روی ِیک بالش جا می دادیم ...
حالا درست هشت روز می شود که گوشیم را خاموش کرده ام .. پرتش کرده ام زیر تخت ... فدای سر قشنگم اگر کسی می خواهد حرف بزند با من و نمی تواند ...
تنها نشسته ام توی اتاق ... تلفن زنگ می زند ... من جواب نمی دهم .. این روزها به هیچ کسی جواب نمی دهم . همه می دانند توی خانه ام . می دانند توی تختم دراز کشیده ام و زل زده ام به این قطره های قرمز لعنتی که می چکند توی تنم .. و می دانند که گوشی کنار تختم است و بر نمی دارم . همه این روزها ، همه چیز را می دانند .. به جز توی لعنتی ... که هیچ وقتِ خدا نمی فهمیدی من چه مرگم شده است ... هنوز هم نمی فهمی ...
دوباره زنگ می زند ... صدای تو می آید . چیزی توی تنم فرو می ریزد .
می گویی : می دانم که می شنوی . گوشی را بردار .
من سکوت می کنم ...
عصبانی می شوی . فریاد می زنی همان موقع که پنج سال عشق و عاشقی و خاطره های رنگی را به خاطر یک جمله گذاشتی و رفتی باید فکر می کردم من که دیگر جای خود دارم که انتظار داشته باشم ماندنی باشم . اما این حق ِ من نبود لعنتی .. این .. حق ِ .. من .. نبود ...
شاکی می شوم . داد می زنم حق ِ من بووووووووووود ؟؟؟؟!!!!!!!! هوممم ؟؟؟؟
تو اما نمی شنوی .. همین جور فریاد می زنی ... صبر می کنم ... صبرررررر می کنم ...تا تمام شود .. اما تمامش که نمی کنی لعنتی ... گوشهام را می گیرم .. باز هم صدای محوی آن ته ِ ته به گوشم می رسد . سیم ِ تلفن را می کشم .. گوشی را پرت می کنم زیر ِ تخت ... داد می زنم : گفته بودم نمی خواهم بمانم .. نگفته بودم ؟؟ ... نگفته بودمممممممم ؟؟؟؟؟؟
مام می آید توی اتاق ... می گویم : می خواهم تنها باشم ... بی صدا می رود ... بغض دارد این روزها ... بمیرم برای دلِ پر دردت ...
سرم را فرو می کنم توی بالشم ... این روزها کسی مرا نمی شنود ...
می دانی چند وقت است نخوانده امت ؟باور نمی کنم تاب اورده ام ... باور نمی کنم نبودنت را به این سادگی تاب اورده ام ... یک روز بیدار شدم و دیدم آنقدددر از تو خالی شده ام که اصلا انگار هیچوقت ِ خدا نبوده ای ... انگار که شده ای یک سایه ... توی روزهای دووور زندگیم ... انگار که یک شب توی خواب هام امده باشی و زود رفته باشی ...
در را می بندم ... می ایستم جلوی آینه ... دخترک ِ چشم سیاهی توی آینه، زل می زند به من ... من لبخند می زنم بهش .. اما او به من دهن کجی می کند ..
می گوید : خودت انتخاب کردی .. نه ؟
می گویم : اوهوم ..
می گوید : می دانستی کم می آوری .. نه ؟
می گویم : لعنت به تو ...
من بعض می کنم .. او می خندد ... من می ترسم .. او می خندد .. من سکوت می کنم .. او باز هم می خندد ... دخترک ِ سیاه ِ درونم چند ماهی می شود بدجوری به زندگی نشسته است . توی یک چشم به هم زدن کاخ ِ آرزوهام را ویران می کند . بعد می نشیند وسط ِ خرابه هاش . دشتی میزند برای تکه های ِ شکسته دلم ...
آآآآآآی زندگی ... لعنت به روزهای ِ بی باران ِ تو ...
حالا درست هشت روز می شود که گوشیم را خاموش کرده ام .. پرتش کرده ام زیر تخت ... فدای سر قشنگم اگر کسی می خواهد حرف بزند با من و نمی تواند ...
تنها نشسته ام توی اتاق ... تلفن زنگ می زند ... من جواب نمی دهم .. این روزها به هیچ کسی جواب نمی دهم . همه می دانند توی خانه ام . می دانند توی تختم دراز کشیده ام و زل زده ام به این قطره های قرمز لعنتی که می چکند توی تنم .. و می دانند که گوشی کنار تختم است و بر نمی دارم . همه این روزها همه چیز را می دانند .. به جز توی لعنتی ... که هیچ وقت خدا نمی فهمیدی من چه مرگم شده است ...
دوباره زنگ می زند ... صدای تو می آید . چیزی توی تنم فرو می ریزد .
می گویی : می دانم که می شنوی . گوشی را بردار .
من سکوت می کنم ...
عصبانی می شوی . فریاد می زنی همان موقع که پنج سال عشق و عاشقی و خاطره های رنگی را به خاطر یک جمله گذاشتی و رفتی باید فکر می کردم من که دیگر جای خود دارم که انتظار داشته باشم ماندنی باشم . اما این حق من نبود لعنتی .. این .. حق .. من .. نبود ...
شاکی می شوم . داد می زنم حق من بووووووووووود ؟؟؟؟!!!!!!!! هوممم ؟؟؟؟
تو اما نمی شنوی .. همین جور فریاد می زنی ... صبر می کنم ... صبرررررر می کنم ...تا تمام شود .. اما تمامش که نمی کنی لعنتی ... گوشهام را می گیرم .. باز هم صدای محوی آن ته ته به گوشم می رسد . سیم تلفن را می کشم .. گوشی را پرت می کنم زیر تخت ... داد می زنم : گفته بودم نمی خواهم بمانم .. نگفته بودم ؟؟ ... نگفته بودمممممممم ؟؟؟؟؟؟
مام می آید توی اتاق ... می گویم : می خواهم تنها باشم ... بغض دارد این روزها ... بمیرم برای دل پر دردت ...
سرم را فرو می کنم توی بالشم ... این روزها کسی مرا نمی شنود ...
فقط خواستم بگویم کثیف تر از تو توی این دنیای گل و بلبل نبوده و نیست . کلمه هات را که می خوانم دلم می خواهد بالا بیاورم . دنیات بوی گه می دهد رفیق ! یک فکری برای خودت بکن ...
اینجا آخر دنیای من است ... می نشینم روی چمن هاش ... گوش می کنم به صدای آب ... این روزها مدام جلوی چشم هام رژه می روی ... این روزها مدام حسی پشت گردنم را می لرزاند و بر می گردم و تو را می بینم که با آن چشم های آسمانیت زل زده ای به من و .... ناگهان ناپدید می شوی ...
چیزی توی ِ تنم فرو می ریزد وقتی روی بیلبورد اتوبان مدرس ، می بینمش ... یادم هست تمام ِ لحظه هاش را ، محو شده بودم توی قامت مردانه ای که انگار عمو احمد بود و نه کس دیگری ...
وقتی می خواند : مرا مگذار و مگذر ...
آی عمو جان .... دلم برای ِ آواز خواندنت ، شاملو خواندنت ، تنگ شده ... دلم برای آن لحظه ها که می امدی پشت ِ در ِ اتاق ، دو تقّه می زدی به در و بی اینکه بازش کنی ، می گفتی " وقتی سکوت می کنی انگار تمام دنیا سکوت کرده است " تنگ شده ... خیلی زود بود برای ِ رفتن ... باور کن خیلی زود بود ... کاش بودی که مرا توی ِ لباس ِ سفیدی که همیشه آرزوش را داشتی می دیدی ... کاش بودی این روزها عمو جان ... من همیشه توی دست های ِ تو گم می شدم ... توی دست های ِ تو که همیشهء خدا گرم بود ... مهربان بود .. امن بود ...
می روم توی اتاقت ... می نشینم روی ِ تخت ... از آن شب ِ برفیکه تو رفتی ، هیچ کس دیگر نیامد مهمان ِ این اتاق باشد ... این اتاق هنوز هم بوی پیپ می دهد .. بوی پورانوم می دهد ... بوی شاملو ... بوی نیما ... این اتاق هنوز هم بوی عشق می دهد عمو جان ...
توی عکس هام می گردم .. بالاخره پیدات می کنم .. زل زده ای به من ...
یادم می آید یک شب ، توی اتاقت ، از من قول گرفتی که هر کاری می خواهم بکنم ، اما به خودم و عشقم خیانت نکنم ... آن شب برایم عجیب بود حرف هات ... آن شب ، نمی فهمیدم چرا خواستی ازم بهت قول بدهم ، توی سخت ترین شرایط ، حتی اگر محبور شدم به عشقی که دارم پشت کنم ، باز هم بهش وفادار بمانم ...
حالا می دانم چه می گفتی ... حیف که دیر شده .. و تو نیستی عمو جان ...
من اما ف مثل ِ همیشه ، به قول هایم وفادار نمانده ام ...
نگاهت می کنم ... می گویی : یادت هست قول داده بودی به من ، تنها کاری که باید بکنی این است که به عشقت وفادار بمانی؟ ..
خجالت می کشم .. از خودم می پرسم ، من به عشقم وفادار بودم ؟
می دانی رفیق ِ ندیده ! این روزها آدم ها نه حرمت ِ عشق را نگه می دارند .. نه حرمت ِ فاصله را .. نه حرمت ِ خلوت ِ آدم ها را ... خیالی هم نیست ... چون گریزی نیست از این ادم ها ...
فقط خواستم بگویمت مخاطب ِ خاص ِ هیچ کدام از مشت و لگد پراندن های ِ من ، تو نبودی و نیستی عزیز ...
نوشته هات را دوست دارم ... بودنت را دوست دارم ... کاری هم به کار دیوانه های اینجا نداشته باش ...من می نویسم .. اینجا نشد یک جای دیگر ... من به این راحتی از رو نمی روم ...
دروغ نمی گویم اگر بگویم ، هزااار بار بیشتر صفحه نوزده و بیست " کافه پیانو " را خوانده ام و هر بار لبخند زده ام ... زندگی کرده ام ...
می دونی بزرگ ترین لطفی که در حقت کردم چی یه ؟
سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد . در عین جحال گفت : نه . چی یه ؟
یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد ، بهش گفتم : اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره . تو این شانسو داری که نفر اول باشی . به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخواد اسم بچشونو بذارد گل گیسو .. بهم قول بده .. باشه ؟
: ) ... سه روز است که هی می خوانمش .. هی می خوانمش .. مزه اش می ماند .. دلم می خواهدش باز ..