آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
خواب و بیدارم ... از بی حالی و کرختی ِ بعد از این قرص های صورتی متنفرمممم .....
یک نفر می آید توی اتاق ..می نشیند کنار تختم ... بابا همیشه وقتی می بیند خوابم دستش را می کند زیر پیراهنم و مثل ِ روزهای بچگی پشتم را می خاراند .. من خنده ام می گیرد .. خواب و بیدار می گویم : بابا ! من دیگر بزرگ شده ام ...می گوید : هییییییس .. بخواب دخترک ِ چشم سیاه ِ بابا .... بگذار خیال کنم هنوز دخترک ِ چهار سالهء بابایی که نصفه شب می خزید توی ِ بغلم و می گفت بابایی ! می خواستی منو بخالونی ؟ ! ...
می خندم .. می گویم : پس برای ِ همین من آخرین فرزند ِ دلبند ِ شما هستم !! آسایش نداشتید از دستم ...
درررد دارم امروز و حوصلهِ هیچ خری را ندارم .. نگاه می کنم به تلفن که شماره اش نا آشناست .. یک دفعه وسوسه ای می افتد به جانم .. یک حسی می گوید بردار ! ....
صدای ِ مردانه ای سلام می کند ...
می گویم : بفرمایید ..
می گوید : خوبی ؟
می گویم : شما ؟
می گوید : und Ihre Augen kommen vom Himmel
یخ می کند تنم ... سرم تیر می کشد .. یاد چشم های سبز و سردی می افتم که روووووزها از در ِ آن موسسهء لعنتی که می رفتم تو ، توی حیاط انتظارم را می کشید ... حتی اسمش را هم نمی دانستم .. به خودم می گویم امکان ندارد او باشد .. اشتباه می کنم ...
می گویم : فکر می کنم اشتباه گرفته اید ...
می گوید :
Du bist das Mädchen mit schweitzen Augen, denen ich ihre traurigen und leisen Augen liebte. ja oder Nein?
نمی دانم باید چه بگویم ... هیچ نمی دانم .. می گویم : شمارهء مرا از کجا پیدا کردید ؟
می گوید : می خواهم ببینمت ...
می گویم : نمی توانم .. و ساکت می شوم ...
حرف می زند ... حررف می زند ... دنیا دور ِ سرم می چرخد ... می گویم : ببخشید آقای ... یادم می افتد که نامش را هم حتی نمی دانم ... ادامه می دهم که : حالم خوب نیست .. باید استراحت کنم .. و گوشی را می گذارم ...
تب کرده ام انگار ... مام می آید توی اتاق .. می گوید : خوبی ؟
می گویم : نه .. نه نیستم ..سرم را فرو می کنم توی بالشم .. گریه ام گرفته .. نمی دانم چرا ..
می خواهم بخوابم ... آنقدددر بخوابم که همه چیز از یادم برود ....
هی می خواهم ساکت بمانم .. هی می خواهم به روی ِ خودم نیاورم ، یک روزگاری ، محض ِ شنیدن ِ صدایی فقط ، ساعتها منتظر می ماندم این گوشی ِ لعنتی زنگ بخورد ... نمی خورد که ...
اما وقتی این روزها ، از هر گوشه ای ، هر صدایی که می آید ، انگار یک ادم ِ بی صدا و بی دانش ِ موسیقی ، نه حتی برای ِ دل ِ واماندهء خودش ، که از روی ِشکمش،به اصطلاح !! رپ می خواند و هر چه کلمه می داند را ردیف می کند و غلیظترش ، میزند توی ِ کار ِ دستگاه ِ تناسلی !!! ، آدم خیلی آرام و بی صدا ، توی مسیری قرار می گیرد که سلیقه اش را عوض می کند .. مجبور می شود شعور ِ موسیقیاییش را که هر لحظه مورد هجوم قرار می گیرد ، تغییر بدهد و پس برود ... یا اینکه با همینها هم حال بکند و منتظر باشد یک روزی برسد که صدای ِ خر را هم گوش نواز بداند .. این جور که پیش می رویم ، گوش هامان ، به شنیدن صداهای خارج از دستگاه ، عادت می کند .. به ملودی های مزخرفی که هیچ ندارند ... به شنیدن موسیقی ای که هیچ گذشته و اصالتی ندارد ، هیچ عمقی ، هیچ ارزشی ندارد ، عادت می کند ...
...
من این روزها ، مدام به این فکر می کنم که بچه های ِ ما چه چیزی به عنوان ِ موسیقی برایشان می ماند ؟ ... و بدجوری غصّه ام می شود اگر یک روزی ، دخترکم از من بپرسد فریدون فروغی که بود ... فرهاد .. کوروش یغمایی ... مرضیه .. بنان ... و خیلی های ِ دیگر ...
حتی فکر می کنم آن روزی که دیگر نه ابی و داریوشی باشد ، نه گوگوش و مرضیه ای ، نه شجریان و شهرام ناظری ، دیگر صدایی نمی ماند که آدم را به اوج ِ آسمان ببرد ... اینها بالاخره یک روزی تمام می شوند . آن روز ، هیییچ کسی پیدا نمی شود ، جایشان را بگیرد ... دنیای ِ ادم ها می ماند و ... و یک خااااااالی بزرگ ...
یک روزهایی ، از وقتی یادم می آید ، تا همین سه چهار سال پیش شاید ، قبل از اینکه این قطره های لعنتی بشود تمام ِ شب تا صبح ِ من ، قبل از اینکه بابا و مام ، اینقدددر خسته و خراب ، بشوند ، مهمانی های ِ شب نشینی ، زیاد داشتیم ... چند تایی از دوستان بابا ، که به قول ِ خودش برادر بودند جای ِ دوست ، همه شان اهل ِ ساز بودند... یکی ستار می زد . یکی تار .. آن یکی ضرب ... آن یکی کمانچه .. کم کم بچه ها هم وارد جمع شده بودند ... یکی سنتور .. یکی نی ... جمع ِ فوق العاده ای بود ... همه شان اهل ِ حافظ و مولوی .. اهل ِ خیام خوانی وشاهنامه خوانی .. شهریار و سهراب و نیما و شاملو بودند ...
شاید برای ِ خاطر ِ همان شب نشینی ها بود که وقتی تمام ِ دوستهام اندی و کورس و شهره و ... گوش می دادند ، من روز و شبم با " یادگار دوست "و " آتش در نیستان " و بهار ِ دلکش " و ... می گذشت .. وقتی توی ِ مدرسه ، مثل ِ دیوانه ها می ریختند و کیف هایمان را می گشتند که نوار یا کتاب ِ غیر ِ مجازی ، همراهمان نباشد ، به جای ِ کتاب ِ " پنجره " فهیمه رحیمی که ان روزها چیزی در حد ِ کفر به خدا بود، یا کتاب های چرند ِ دانیل استیل ، حافظ وسهراب را پیدا می کردند ...
نمی گویم که " پنجره " فهیمه رحیمی را نخوانده ام ، نمی گویم توی داستان های عشق و عاشقی ِ دانیل استیل نلولیده ام و خودم را جای شخصیت هاش نگذاشته ام ... اما آن روزها را خیلی زود گذراندم ... خیلی زود گذاشتمشان کنار و گذشتم .. هنوز هم گاهی ، یاد ِ مارال و عباس و گل محمدِ کلیدر ِ دولت آبادی می افتم... هنوز هم گاهی جلد سه و چهارش را بر می دارم و غرررررق می شوم توی ِ صحنه هاش ... توی کلمه هاش ... هنوز هم هر کسی سوال کند می گویم هییییچ کتابی نخواندم که زیباتر از کلیدر ، صحنه هاش را نویسنده برایم بسازد و من حس کنم توی ان صحنه ها هستم ...
دلم گرفته از دور و برم ... انگار که هیچ کسی حرف های مرا این روزها نمی فهمد ...
دراز کشیده ایم ... کتاب می خوانیم .. سرم را گذاشته ام روی ِ بازوت و تو دستت را گذاشته ای دور شانه ام ... با آن یکی دستت هم کتاب را گرفته ای ... من هم دستِ دیگرم روی ِ تنت بازی می کند ... چانه ات را با دو انگشت می گیرم ... تو هنوز آرام و شمرده می خوانی .. بعد می روم سراغ ِ آن برامدگی زیر گلوت که بوسیدنش عین ِ زندگیست .... وسط ِ جمله ای که می خوانی می گویی : حواست به من هستکُپُل ؟.. من سرم را فقط تکان می دهم .. با انگشت اشاره استخوان ترقوه ات را فشار می دهم ... هنووووز می خوانی .. آرام و شمرده ... می آیم از وسط سینه ات پایین ... آرام آرام که پایین می روم ، یادت می رود کجا را داشتی می خواندی .. می خواهی که دستت را از زیر سرم برداری .. شیطنتم می گیرد و سرم را فشار می دهم به دستت که نتوانی ... می خندی ... کتاب از دستت می افتد ...دستم را می گیری و می گویی : نکن دختر!!! دیوانه ام نکن !!
من می زنم زیر ِ خنده ... .. از آن خنده ها که تنت داااغ می شود ...می گویم : دارم نوازشت می کنم بی جنبه .. کتابت را بخوان !
یک جوری نگاهم می کنی ... می خندی .. می خندم ...
گفته بودم من می میرم برای ِ این نگاه هات که یک چیزی را تهِ تهِ دلم قلقلک می دهد ...نگفته بودم ؟
بعضی آدم ها می آیند توی زندگیت تا یک فصل از کتاب ِ زندگیت تمام شود و فصل ِِ تازه ای شروع شود .. فصلی تازهبا داستان تازه... آدم های تازه .. حال و هوای تازه...
من هم آمدم ...آمدم توی زندگیت ... فصلی که تو داشتی زندگیش می کردی را تمام کردم و فصل ِ تازه ای را شروع کردم .. با هم شروع کردیم ... اما وقتی من ِ لعنتی ، امدم توی زندگیت ، وقت ِ تمام شدن ِِ فصلی که داشتی زندگیش می کردی ، نبود ...نه .. وقت ِ تمام شدن فصل ِ قبلی و شروع شدن ِ فصل جدید نبود ..
نه اینکه من پُخی باشم ها .. نه ...وقتی اتفاقی ، زمانش نرسیده باشد و بیفتد ، همه چیز را به گند می کشاند .. همه چیز را ... به گند .. می کشاند ...
اینقدر این ژیپل وق زد که رفتم ببینم آن گوشه چه خبر شده ...
دفترچهء یادداشت دو سال ِ پیشم را دیدم .. هم خوشحال شدم .. هم ناراحت ...
خوشحال چون گمش کرده بودم و نگران بودم کسی برش داشته باشد .... و حالا خیالم راحت شد ..
ناراحت چون می دانستم حتما صفحه هایی توش هست که این روزها حالم را خراب تر کند ...
ورق می زنم ... می رسم به صفحه ای که این جور شروع شده است : ... امروز پانزده تیر است ... یک لحظه با خودم فکر می کنم امروز هم ... انگار پانزدهم تیر است .... لبخند می زنم ... می خوانم تا ته ِ صفحه ..... ورق می زنم .. شوک می شوم ... ... به نشانه ها ولی ، باید احترام گذاشت ... ... لبخند می زنم ...
و صفحه هایی که انگار یادم رفته بود کی نوشته بودیمشان ...
نه .. نگران نباش ... این شوری ِ لعنتی ِ روی گونه هام ، هزار دلیل دارد ... دو تاش را تو خوب می دانی ... من همیشه نزدیک ِ رفتن که می شود ، بدجوری خراب می شوم ... حالا هم خرااااااااااب ِ خرااابم ... حسودی هم اگر نمی کنی ، دومیش به خاطر ِ رفتن ِ دناست .... - سلام دنا ! عاشقتم ! -
دلم عجییییییییب گرفته این روزها .... به تلنگری می شکنم ... شووور می شوم ... شوووووووووور ...
نه لعنتی.. حرف ِ دیروز و امروز نیست ...حتی حرف ِ یک سال و دو سال و پنج سال هم نیست ... حرف ، حرف ِ دل ِ من است .. حرف ِ احساسی که توی ِ تک تک ِ ذرات ِ وجودم خانه کرده بود ... تک تک ِ ذرات ِ وجودم .. می توانی درک کنی ؟ .. نمی دانم .. مطمئن نیستم .. هیچ عشقی مثل ِ یکی دیگر نیست .. اصلا این حس را فقط و فقط همان دو نفری که درگیرش هستند می فهمند .. البته اگر بفهمند !!!!! ... نه هیچ خر ِ محترم ِ دیگری ... باور کن ! ..
شاید یک روزی ، بهت بگویم چرا ... بگویم چرا نمی شود .. چرا نشد ..
می آید توی ِ اتاق .. نشسته ام کنار پنجره ... "سلّانه " ء علیزاده را گوش می دهم ..
می گوید : یک چیزی بگویم شاکی نمی شوی ؟
می گویم : بستگی دارد ...
تکیه می دهد به دیوار و می گوید : اوهوم .. بستگی دارد ... بگذریم ...
می گویم : بگووووو ...
می گوید : می دانم حالا وقتش نیست اما ... طعم ِ تن ات را می خواهم ...
می روم سمتش .. در را می ببنم ... زل می زنم توی ِ چشم هاش ...آرام آرام دکمه های ِ پیراهنش را باز می کنم ... دست می کشم روی ِ سینه اش ...دست هام را محکم می گیرد .. نفسش را نگه می دارد .. با آشفتگی می خندد و می گوید : غلط کردم ... حالا وقتش نیست دیوانه ... تو حالت خوب نیست .. ...
شیطنتم می گیرد ..دست هاش را می گیرم و می گذارم دور کمرم ... می گویم : بهترین وقت همیشه وقتی است که فکر می کنی وقتش نیست ..
یک بار ِ دیگر هم گفته بودم انگار .. ما هیچ شباهتی به هم نداریم .. تو را به جان ِ هر کسی دوست داری ، دست بر دار رفیق .... هر کسی هستی دست از سر من و " او "و داستان ِ تمام شدهء ما بردار ... من نه بت کسی بوده ام .. نه هستم .. این حرف ها حالم را به هم می زند .. من هم یک خری .. مثل بقیه .. یک آدمی با هزار خوبی و بدی ..
ترجیح می دهم دیگر اسمت را اینجا نبینم .. تو هم برو دنبال زندگیت ...
کاسهء داغ تر از آش هم نشو ... آنهم آشی که خورده شد و تمام شد و رفت ... من و او که هم سر ِ پیاز بودیم و هم تهش ، نقطهء آخر ِ قصّه را گذاشتیم و رفتیم دنبال سرنوشتمان .. شما ها چی می خواهید از جان ِ ما ؟
من اگر می خواستم برگردم انقدری شهامتش را داشتم این گوشی لعنتیم را بردارم و بنویسم آهای مخملی ! دلم هنوز می خواهدت ... تو هم هنوز مرا می خواهی یا نه ؟ ....روشن است .. نه ؟ نیازی هم به دلگرمی تو و بقیه نبود ...
اگر هم این کار را نکردم ، دو حالت دارد .. یا شهامتش را ندارم .. یا دیگر علاقه ای ندارم ..
اگر اولی باشد ، همان بهتر که حسرتش همیشهء خدا به دلم بماند .. کسی که شهامت ندارد برای ِ چیزی که دلش می خواهدش ، بجنگد ، حقش فقط حسرت خوردن است . اگر هم دومی باشد ، فکر می کنم بهتر باشد شماها هم کاسه کوزه تان را جمع کنید بروید پی کارتان ...
عادت کرده بودم لحظه های پر دردم را توی ِ بیمارستان ، تنهای تنها بگذرانم .. عادت که نه .. خودم همیشه اینجور خواسته بودم ... که هیچ کس نیاید .. هیچ کس نباشد ... حتی عزیزترین آدم زندگیم ..
اما حالا باید اعتراف کنم ... وقتی در باز شد و بوی ِ لعنتی ِ ادکلنت پیچید توی ِ هوای اتاق ، می ترسیدم سرم را برگردانم سمت ِ در که نکند ببینم باز هم خیال کرده ام برگشته ای ..
خم می شوی روی تخت ... دست هات را از زیر ِ دست هام رد می کنی و دور ِ گردنم حلقه می کنی .. با صورتت ماسکم را می زنی کنار .. جلوی ِ چشم ِ بابا و مام ، لبهام را می بوسی ...
من که می دانم ... این دردهای ِ کوچک ِ لعنتی ، که یک لحظه می پیچد توی تنم و دادم را می برد به آسمان ، مقدمهء دردهاییست که آرزو کنم هر لحطه اش را بمیرم .. اما این دردها را نکشم ....
راه می روم و به خودم می گویم : همهء ادم ها دوام می اورند ... همهء .. آدمها .. دوام .. می اورند ....
نفسم می گیرد ... بغض می کنم ... خدا این یک امشب را به من بگذراند ....
دخترک ِ خانهء روبرویی ، شب ها می آید روی ِ پشت ِ بام .. گریه می کند ... صدای ِ هق هق اش را باد می آورد همانجا که من صندلیم را می گذارم و زل می زنم به این قطره های قرمز که دانه دانه می چکند توی رگهام و بی حالم می کنند .. دلم می خواست می شد امشب را بیاید روی ِ پشت ِ بام ِ ما ... یک دل ِ سیر با هم توی ِ سکوت ِ شب ، گریه کنیم ... دلم برای ِ تنهایی هاش غصّه دار شده ...
Lolita را یک شب ِ بارانی توی باغ ِ لواسان ، با هم دیدیم ...داستان ِ یک عشق ِ ممنوع بود ... یک عشق ِ خیلی خیلی ممنوع ...دراز کشیده بودی روی ِ تخت ِ کنار پنجره و من هم برای ِ اولین بار ، بی اینکه چیزی بگویی ، خزیده بودم توی ِ گرمای ِ تنت ...نه اینکه فکر کنی سردم بود ها .. نه .. دلم یکهو و بی هوا ، هوای ِ آغوشت را کرد .. بی بهانه ... دلم نمی خواست این کارم را به حساب ِ چیزی بگذاری .. دلم می خواست بفهمی که من فقط آن لحظه ، دلم آغوشت را می خواهد ..
من داستان ِ فیلم را دوست داشتم ... بازی Jeremy Irons را دوست داشتم .. نقشش را .. حسش را ... نگاه ِ غمگینش را ... التماسش را به دخترک که اعتراف کند با کسی جز او نخوابیده است ... تو اما نه ... گفتی فرقی نمی کند یک عشق ، چرا برای ِ یک نفر ممنوع می شود .. مهم این است که وقتی پا توی ِ حریم ِ ممنوع ها می گذاری باید پی ِخیلی چیزها را به تنت بمالی ... گفتی از ممنوع ها خسته شده ای ... گفتی تمام ِ ممنوع ها آدم را خرد می کند .. خراب می کند ... له می کند ... گفتی خیلی شهامت می خواهد تا تهش بایستی . پیش بروی و برسی به چیزی که یک زمانی ممنوع بوده و حالا شاید ممنوع تر شده باشد ، شاید هم خوش شانس بوده باشی و دیگر برای ِ تو ممنوع نباشد ...
وقتی حرف هات تمام شد ، من سکوت کرده بودم ... نه اینکه حرفی نداشته باشم ها .. داشتم .. اما شهامت ِ شکستن آن سکوت ، در من نبود ...وقتی زل زدی توی ِ چشم هام و با چشم های ِ خیست گفتی : نمی دانم چرا دارم اینها را می گویم ، شک کردم ... به خودم .. به تو .. به حسی که یک لحظه مرا کشانده بود میان ِ دستهای تو ... به تمااام این چند سالی که به قول ِ خودت حواست به من بود و من می دانستم و به روی ِ خودم نمی اوردم .. چون دلم جای ِ دیگری بود ...
بلند شدم ... گفتم نگو که تو نمی دانستی که من زندگیم را جای ِ دیگری ... دستت را گذاشتی روی ِ لبهام که هییییس !!! حواست هست چی می خواهی بگویی ؟ .... دلم آشوب شده بود ...
و من تمام ِ آن شب را گریه کرده بودم ... و تو تمااام ِ ان شب را بالای سرم نشسته بودی .. به بهانهء دردی که توی نفس هام بود ... که نبود ... توی ِ سینه ام بود و بدجوری می سوخت ....
حالا فکر می کنم آن شب ، خیلی حرف ها داشتی که بگویی . خوشحالم که فرصتش را به تو ندادم ... چون خرابم می کردی .. بدجوری ... توی ِ لعنتی می خواستی بگویی شاید اگر نباشی ، من به عشقی که داشتم برگردم ... فکر می کردی ، بودنت ، مرا نگه می دارد و نبودنت ، برم می گرداند به همان آدم ِ قبلی ِ قصّه ام .. اما اشتباه می کردی ... من دخترک ِ توی ِ فیلم نبودم که به زور یا از سر ِ ناچاری توی ِ دستهای ِ توی ِ لعنتی مانده باشم .. من بریده بودم ... خیلی پیش تر از آنکه تو بیایی توی ِ قصّه ء من و خیالت بشود تمام ِ لحظه هام ، بریده بودم ...
...
باورت می شود تا همین امروز ، یادم رفته بود که چه شب ِ تلخی را با حس های این فیلم گذرانده بودیم ؟ اصلا انگار کابوسی بود و تمام شد ... امروز که داشتم آرام آرام چمدانم را جمع می کردم ، میان آنهمه سی دی و کتاب ، یک دفعه امد جلوی ِ چشمم و تلخم کرد ...
اما به نشانه ها همیشه باید احترام گذاشت ... برش می دارم و لبخند می زنم ...
دلم می خواست یک بار ِ دیگر با هم می دیدیمش ... اما این بار ، فقط می دیدیمش ..
من تمامااااام ِ پستی بلندی های تنم را دوست دارم ...
زنانگیم را دوست دارم ..
زنانگیم را ولی ، وقتی تو ،در برابرش به زانو در می آیی ، بیشتر دوست دارم ..
ظالمانه است این دوست داشتن .. نه ؟ ... من ولی این ظلم را دوست دارم .. من اینکه تماااامم را به رُخَت بکشم دوست دارم ... اینکه هواییت کنم طعم ِ تنم را بچشی ، اینکه برای ِ داشتن ِ تنم ، اینجور دیوانه وار تلاش کنی را دوست دارم ...
وقتی پوست ِ تنت داااغ می شود و نفس هات تند می شود و هی لبهات را زبان می زنی که یعنی خوبی .. که می خواهی به روی ِ خودت نیاوری که دیوانه شده ای .. را دوست دارم ...
اینکه مدام با موهات ور می روی که حال و هوام ، از سرت بپرد را ، دوست دارم ...
اینکه وقتی گردنت را می بوسم ، بی اینکه مقاومت کنی ، فقط کنار ِ گوشم زمزمه می کنی و تهدیدم می کنی که " دیوانه ترم نکن ، بد می بینی " ، دوست دارم ...
می دانم هرمِ نفسهام کنار گوشت ، روی ِ پوست ِ تنت ، تمااااااام قدرتت را می گیرد ... تسلیم شدنت را دوست دارم ..
اینکه دست هام را محکم می گیری و نمی گذاری روی ِ تنت حرکت کنند و نفست را توی ِ سینه ات نگه می داری ، دوست دارم ..
اینکه مدااااااااام نامم را صدا می زنی و می گویی دوستم داری ، دوست دارم ..
اینکه مبهوت ِ خنده هام می شوی را دوست دارم ..
اینکه آهنگ ِ تنت را با خواست ِ من یکی می کنی ، دوست دارم ...
...............
اینکه بالاخره ، بی حرکت می خوابی کنارم .. دست هات را باز می کنی و مرا می کشی توی تنت و تمااااام پستی بلندی های تنم را پر می کنی ... موهام را نوازش می کنی و می گویی " با تو خوابیدن آرامش ِ همهء دنیاست " ، را دوست دارم ..
تو نمی دانی آن برق ِ رضایتی که توی ِ چشم هات بعد از خوابیدنمان ، موج می زند ، چه احساس فوق العاده ای در من ایجاد می کند .... احساس می کنم هیچ زنی توی دنیا ، نمی تواند مثل ِ من تو را به اوج برساند ...
ولو شده ام روی ِ تخت .. تو هم با آن چشم های آبیت از توی قاب ِ عکس ِ روی ِ میز ، زل زده ای به من ... سنگینی نگاهت آزارم می دهد .. نیم خیز می شوم و می گویم : هان ؟ چیه ؟ چی می گی ؟
تو اما لبخند می زنی ..
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much "I love you"
می گویم : داشتیم زندگیمان را می کردیم .. از کجا افتادی وسط ِ آنهمه اتفاق آقا گرگه ؟ ..
می خندی ... تو همیشه از این اسم می خندیدی ...
خنده ام می گیرد .. می گویم : دوستت دارم لعنتی ...
زل می زنی به من ...
دوباره ولو می شوم ..
دلم اهنگ می خواهد ... یک آهنگ ِ عاشقانه ... دلم می خواهد با هم برقصیم ... دلم آن کلاس ِ رقص ِ لعنتی را می خواهد .. باورت می شود همانجا عاشقت شدم ؟ .. باورت می شود وقتی مواظب بودی پات را روی ِ پام نگذاری .. وقتی مواظب بودی کمرم را نرم و آرام بگیری .. وقتی حواست بود که خودت را خیلی به من نچسبانی ، چون می دانستی شاکی میشوم ، عاشقت شدم ؟ ...
باورت می شود همان موقع که هیچ کداممان نفهمیدیم چه جور لبهات رسید به لبهام و چقدددر زمان گذشت ، همان موقع عاشقت شدم ...
هنوز هم وقتی این آهنگ را می گذارم تماااام وجودم پر می شود از حسرت ِ تو و دستهات ، نگاه های عمیق و بوسه های لعنتیت ..
I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?
دلم تو را می خواهد .. دلم آغوش ِ تو را می خواهد ...
صدای غرغر مام می آید که مدااام می گوید نباید راه می رفتی .. نباید می رفتی کوه .. نباید .. نباید ...
می آیم بالا توی اتاقم ... در را محکم می کوبم به هم .. یعنی لطفا همه ساااااااااااااااااااااااااکت !!!!!!!!!!!
....
لعنت به این قهوه خانهء کوچک ِ پرخاطرهء داراباد ...
می نشینم روی اخرین تخت ... همان که آخرین بار با هم نشسته بودیم روش ...
چای سفارش می دهم .. با تخم مرغ ... برای ِ دو نفر ...
"شیب دوش دالم " .. : ) دو تا سیب هم می گذارم روی ِ بشقاب ..
مرد قهوه خانه چی جور ِ بدی نگاهم می کند ... یاد گرفته ام آنقدددر زل بزنم توی ِ این چشم های حریص ِ کثافت ، تا از رو بروند ... تخت ِ بغلی مثل دودکش دارد قلیان می کشد و هر هر می خندند ... چهار پسر و دو تا دختر ... تهوع آورترین صحنه ، همینست ... قلیان کشیدن هم سن و سال های خودم ... حرف هایشان را می شنوم ... اینجا را با استودیوی فیلم پورنو اشتباه گرفته اند ... دلم می خواهد بالا بیاورم ...
با خودم فکر می کنم بچه های ِ ما چی قرار است ار آب در بیایند ؟ ..
ما که زاییدهء عشق و عطش بودیم ، اینجور به خاکی زده ایم و فرق عشق را با اشغ نمی دانیم ... وااای به حال ِ بچه هایی که حاصل ِ ....
چقدددر سخت استیک چیزی که یک روزی برایت بت بوده ، یک دفعه بشکند ...چه ادم باشد .. چه یک حس ... دررررد دارد .. خیلی ...
می نشینم و با خودم مرور می کنم .. روزهایی که گذشت را ...
مرور می کنم با خودم .. که من چکار کردم ... که تو چکار کردی ....
می مانم گاهی که چقدددر ساده بودم من ... هنوز هم فکرِ ان روزها ، گاهی آزارم می دهد .. اما می دانی ، حالا خیالم راحت است که من ، هر چیزی را که باخته باشم ، به بزرگی ِ زندگی ای که تو باخته ای نیست...
تو تماااام ِ ادم های قصّه ات را از دست دادی ...
تمامشان را ...
..
بعضی چیزها داشتنش لیاقت می خواهد ... که تو نداشتی ...
حالا هم به هیچ جام نیست که مانده ای توی ِ این شهر ِ لعنتی ، با امیدِواهی ای که شاید یک روزی این گوشی را بردارم و زنگ بزنم و بگویم : از تو هم گذشتم ...
هر چند علیرضا افتخاری ِ"خانه بر دوش"و " هوایِ تو " و " ای نامت" ِ نیلوفرانه ، دیگر برای ِ من تکرار نشد ، و انگار بعد از همان یکی دو کار اول ، تمام شد و رفت ، هر چند هر چه گذشت و بیشتر شنیدمش ، دور تر و دور تر شد از حال و هوای روزهای ِ" نیلوفرانه " و " یاد ِ استاد "، اما وقتی " عاشق شدن " را که همین دو سه روز پیش بابا زمزمه می کرد ، با صدای افتخاری می شنوی ، چیزی ته ِ ته ِ دلت فرو می ریزد ...
تمااام ِ ان شب را نوشتم .. اما هیچکدامشان پست نشدند ... " ثبت موقت " مثل ِ یک وصلهء ناجور چسبیده شد آخر ِ اسمشان و ... تمام ....
بعضی اتفاقات ، زمان دارد ... زمانش که بگذرد ، نه دیگر مزه ای دارد .. نه دیگر حوصله ای می ماند براش ...
شروع شدن ِ یک ارتباط و منتهی شدنش به عاشق شدن ، دیگر مال ِ سن ِ من و تو نیست ... روزهای ِ ما ، روزهای ِ منطق و دو دو تا چهار تاست .. روزهای ِ دنیای ِ سیاه و سفید ِ ادم بزرگ هاست ... برای ِ دیوااانه وار عاشق شدن ، باید نوزده بیست ساله باشی ... باید دیوانه و کله خرااااااب باشی ... باید پر از هوس ، پر از شهوت ِ رها شدن ، پر از تشنگی ِ انتظار کشیدن و انتظار کشیدن ، پر از تمنای ِ زخم خوردن و ادامه دادن ، پر از عطش ِ سوزانده شدن باشی ... باید پاک و صادق باشی ... کهعشقی خلق شود تا همه انگشت به دهانش بمانند ... که تو سیرااااب شوی ...
....
نه دنا ....
باور کن بعضی اتفاقات ، زمان دارد ... زمانش که بگذرد ، نه دیگر مزه ای دارد .. نه دیگر حوصله ای می ماند براش ...