آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
دلم می خواست این را بعد از یکی از همان عشقبازی های هول هولکی و پر استرس ، وقتی پر از عشق و لذت ، رها شده ایم توی اغوش ِ هم ، بهت بگویم ... اما نشد ... نمی دانم چرا .. اما نشد ... می خواستم بهت بگویم بیا یک روزی را قرار بگذاریم که تا همیشه ، هر کجای ِ دنیا که باشیم ، سر ِ یک ساعتی ، توی ِ یک جای ِ مشخصی ، هم را ببینیم ... حتی اگر آدم های دیگری جای ِ ما را توی ِ قصّهء آن یکی گرفته باشند ...
هیچوقت نگفتم بهت...اما هنوز هم بهش فکر می کنم ... هنوز هم دلم می خواهد کاش این را گفته بودم ..
دلم پر می کشد برای ِ این جور هول و ولا داشتن ها ... برای ِ اینجور پر پر زدن ... که می آیی یا نه .... که می آیم یا نه ... که یادم هستی هنوز یا نه .. که یادت هستم هنوز یا نه ...
دیوانه ام .. می دانم ..
فکر می کنی اگر بعد از سال ها کسی را ببینی که یک روزی براش جان می داده ای ، چه حالی می شوی ؟ ...
من می دانم ....
حتی یک کلمه هم حرف نمی زنم ... می نشینم یک دل سییییییر نگاش می کنم ...
می گویم : وقتی می بینمت کهاین جور خسته و خراااب ، خودت را رها می کنی روی ِ مبل ِ راحتی ِ کنار ِ پنجره ، سرت را تکیه می دهی و چشم هات را می بندی ، دکمه های ِ پیراهنت را یکی یکی باز می کنی و آنقدر دستت را توی موهات فرو می کنی که موهاتآشفته می شود ، دیوانه می شوم... می دانی آن وقت دلم چی می خواهد ؟! دلم می خواهد از تو یک بچه داشته باشم ... یک پسر ... درست شبیهِ خودت ...
دستش را از روی چشم هاش بر می دارد ... ار بالا تا پایین نگاهم می کند !!! ...
خنده ام می گیرد از حرفم ...
می گویم : نترس ... تو هیچوقت نمی فهمی که من از تو یک بچه دارم ... من خودم را یک گوشه ای از این دنیا گم و گور می کنم ...
می گوید : شما غلط می کنید بانو ..
.....
.........
می نشیند لبهء تخت ... می گوید : حالا بچه داریم یا نه ؟ ..
می خندم ...
می گوید : این جوری نخند ! می دانی که دیوانه می شوم ..
سرم را تکیه می دهم به شیشهء ماشین .. نگاهش از توی ِ آینهء جلو روی ِ چشم هام سنگینی می کند .. من اما به روی ِ خودم نمی آورم ... با خودم فکر می کنم چقدر یک روزهایی این اتوبان های لعنتی را دوست می داشتم ...
می گوید :چشم های شما چقدددر غم دارد بانو ...
توی ِ دلم به خودم می گویم " شما " و ... لبخند می زنم ..
کم کم تصویر های آن سوی ِ پنجره محو می شود ...
زن ها فرشته اند ....
قرنطینه ...
کنسرت موسیقی آذربایجانی ...
..
دیگر چیزی را نمی بینم .. فقط تصویر های موهومی از چیزهای آن طرف ِ پنجره ...
یک دفعه بی هوا دلم برات تنگ می شود .. از آن دلتنگی ها که آدم را کلافه می کند .. که هر کار می کنی حواست پرت ِ چیزی شود ، باز هم می بینی یک جفت چشم انگار آمده نشسته روبروت و زل زده به چشمهات ...
قصّه ها همیشه با بود ِ یکی و نبود ِ آن یکی شروع می شوند .. می شدند هم .. هیچ وقت نشد مادر بزرگ قصّه اش را جور ِ دیگری شروع کند که هر دو باشند .. یا هر دو نباشند ..گاهی ِ سرنوشت ِ محتوم ِ قصّه ها آنقدر تلخ می شود که دلت می خواهد سرت را همانجا ، همان آخر ِ تلخ ِقصّه ، بگذاری زمین و بمیری .. یا .. یا اینکه کسی ناگهان بیاید و شانه هات را محکم تکان بدهد و بگوید : آآآآآآآآی لعنتی ! بیدار شو .. کابوس دیده ای ....
این کلمه ها بو دارند ... دست هام را نگاه می کنم ... چقددر گذشته از اخرین باری که با انگشتهات ، دست هام را لمس کردی و تمام ِ فضای ِ میان انگشتانم را پر کردی و گفتی " می دونی اولین بار عاشق چیت شدم ؟ ...دستات ! " ... دستم را مشت می کنم .. چند بار می کویم روی پام .. که نکند این بغض ِ لعنتی بشکند ..
یا باید ماه کامل باشد ... یا اینکه باران ببارد ... جور ِ دیگری نمی شود .. باور کن ...
چشم هام را می گذارم روی ِ هم ... تو را می بینم .. که نشسته ای روی ِ آن صندلی گردان و فرو رفته ای توی خودت ... دلم می خواهد بنشینم و ساعتهااااااا زل بزنم به دستهات .. راستی ! هیچ وقت نگفتم بهت که دیوانهء آن دست های مردانه ام .. گفتم ؟ ..
وقتی تنت می پیچد توی ِ تنم ، چه فرقی می کند این عقربه های لعنتی ، زمان ِ کجای ِ دنیا را نشان می دهند ... من رها می شوم توی ِ گرمای ِ تنی که گاهی شب ها وسوسهء داشتنش ، بدجوری کلافه ام می کند ... !
می دانی پسرک ! کمی که می گذرد ، وقتیآهنگ تنت با تنم یکی می شود ، دلم می خواهد برام حرف بزنی ... من فقط تو را می شنوم ... نه حتی کلمه ها و خنده های خودم را ... نه حتی صدای قطره های درشتِ بارانِ نا به هنگامی که این موقع سال باریدنش را در این نقطهء مسخرهء جغرافیایی ، به پای معجزه می گذارند .. نه ... فقط تو را می شنوم ... فقط تو را .. و صدای نفس نفس های تو را ... و همین برای ِ این دخترک ِ دیوانه کافیست ....
هیچ وقت نمی توانی بفهمی وقتی با هرم نفسهات روی پوست ِ تنم ، نامم را صدا می کنی ، من چه حالی می شوم .. هیچ وقت نمی فهمی ..
این نوشته هم مخاطب ِ خاص دارد . البته مخاطب ِ خاصش را من نمی شناسم . اما لابد خودش می داند ..
ببین عزیز جان ! من واقعا برای تو نگرانم که روزی ده بار می آیی اینجا و هر بار هم توی google می زنی siahesiah.blogfa و می رسی به اینجا . خوب عزیز ِ دل ِ برادر ، یک بار این آدرس ِ وامانده را توی favorites بگذار . خودت را خلاص کن .. مرا هم ...
یا آن یکی که شاید همین یکی باشد ، شاید هم نه ، هر روز " دختری به طعم ِ خاک " را search می کنی و می رسی به این صفحهء وامانده .
بعضی جمله ها و کلمه ها ، بو دارند .. طعم دارند ...
مزه مزه شان که می کنی ، یا یک شیرینی ای می آید زیر ِ زبانت ، که لبخند ِ کوچکی را می نشاند روی ِ لبهات ... یا تلخت می کند .. آنقدر که بغض می کنی .... دو سه قطره ای حتی ...
توی ِ دنیای ِ به این بزرگی ، میان ِ اینهمه آدم ، فقط و فقط یک نفر است که تو را می فهمد .. که دل ِ تو را لمس می کند .. که جنسش از جنس ِ توست ... فقط یک نفر ...
اما بدی ِ قصّهء ادمها اینجاست که ، بیشتر ِ وقت ها آدم ها یکدیگر را اشتباهی پیدا می کنند ... خیلی اشتباهی ... و بدترش اینکه خیلی دیر هم می فهمند که اشتباه کرده اند .. وقتی می فهمند که به هم عادت کرده اند .. حتی با هم کنار امده اند ..
و این وحشتناک ترین پایانیست که می تواند برای ِ قصّه ء کسی اتفاق بیفتد ..
حالا روزهاست که خسته است .. روزهاست که می اید خانه .. آرام و بی صدا می رود طرف ِ اتاقش .. در را می بندد و " زمستان است " می گذارد و چند ساعت همان جور می ماند ... در که می زنیم ، فقط صدا می آید که " خوبم " ... و این یعنی " می خواهم تنها بمانم .. " ..
امروز هم ...
دلم می گیرد ... بغض می کنم .. در می زنم و می گویم : بابا ! ... می دانم طاقت نمی اورد ... در را باز می کند ... کی باورش می شود این چشم های خیس و خسته را .........
می گویم : هر چی تو بگی بابا ...
می گوید : فقط از این شهر لعنتی برو ...همین حالا ...
فکر می کردم خیلی غصّه دار شوم .. اما .. نشدم ... نه آنقدری که فکر می کردم بشوم ...
باور کن که اینجا تمااااام ِ دیشب باران می آمد ... پشت ِ پنجرهء اتاقم ایستاده بودم که دخترک مثل ِ گربه خزید توی تختم ... گفت توی ِ اتاق ِ خودش سردش شده ... نمی دانم چرا یک دفعه به ذهنم رسید برویم آتش روشن کنیم ...
می گویم : دوست داری آتیش روشن کنیم ؟
نیم خیز می شود توی تخت و می گوید : یعنی می شه ؟
می خندم و می گویم : اوهوم ..
آرام و بی صدا می رویم توی حیاط ...سردم شده ... می لرزم ... می بینم پردهء اتاق ِ بابا کنار می رود و سایهء مردانه ای که آن بالا ایستاده ... به روی ِ خودم نمی آورم ..
می گوید : چوب جمع کنم ؟
می گویم : اوهوم .. اما زیاد دور نرو .. برفی باز است .. دنبالت می کند ..
از ویلای بغلی صدای ِ اهنگ و خنده می آید ... سعی می کنم نشنوم چه می گویند ...
دخترک می آید .. با یک بغل چوب ...
.....
آتش را روشن کردیم ... تماااااااااااااااااام دفترهای خاطراتم را دادم دستش ...
می گویم : بیا آتیش بازی ...
گاهی نگاهش خیلی بی فروغ است ... درست همان وقت ها که می آید و می نشیند روبروی ِ من و این قطره های قرمز را می شمارد و هی می پرسد درد داری و من دستهام را باز می کنم یعنی که بیا توی بغلم و او هم مثل گریه می خزد توی تخت و بلافاصله می پرسد چی می شد تو مامانم بودی ؟ ... دیشب هم از همان وقتها بود...
...
سخت بود اما .. نشستم و سوختن ِ کلمه هام را دیدم ... باورت می شود اگر بگویم کلمه هام ، اشک می ریختند ؟ ... من خودم قطره های اشک را روی ِ کاغذ ها ، همانجا که قهوه ای می شود و توی ِ یک چشم به هم زدن خاکستر می شد ، دیدم ..
من صدای ِ جیغ کشیدنشان را شنیدم ....واژه های ِ بیچارهء من .....
آآآآآآآآی ... واژه های ... بیچارهء .... من .....
می گوید : توی اینا چی نوشتی ؟
می گویم : خاطره ...
می گوید : چرا پس آتیششون زدی ؟
می گویم : بعضی خاطره ها می شوند خورهء روح و ... و روح ِ ادم را می خورند ... باید بسوزانیشان..
می آید طرفم و خودش را جا می کند توی بغلم .. می نشیند روی پاهام و می گوید : خوره یعنی چی ؟
صورتم را می چسبانم به لپ های سردش و می گویم : یعنی خاطره ...
زل می زند به آتش ... ساکت می شود .. یعنی که نفهمیدم چه می گویی ..
...
زل زده ام به آتشی که من ِ روزهای پیش ، توش دارد می سوزد ...
بالا را نگاه می کنم .. بابا هنوز پشت پنجره ایستاده ... نگاهش که می کنم ، پرده را می اندازد و می رود ...
من صدای ِ ساز زدنش را می شنوم ... حتی اگر ، سازی دستش نباشد ...
و دیشب ... تماااام ِ طول ِ شب را ساز می زد ...
دشتی ... برای ِ این ِ روزهای ِ لعنتی ...
....
انگار سبک شده ام ....
حالا درست دوازده ساعت است که من فهمیده ام برای ِ زندگیم ، دیگر کلمه ندارم ...
فهمیده ام دیگر برای ِ ادامه دادن ِ زندگیم ، بهانه ندارم ....
...
نقطه . آخر ِ خط .
کتاب ِ کبود ِ گریه ها را آهسته ببند ...
تا خواب ِ بی خروس ِّ بانوی ِ بهار را بر هم نزنی ...
تو اما تا می نشینی روبروم .. من خودم را گول می زنم و یادم می رود چقددددر این روزها که گذشت دلم برات پر کشیده بود ... و می شوم همان دخترک ِ لجوج ِ دیوانه ...
می دانم که دلم تو را می خواهد ...
می دانم که دل ِ هرزه ام فقط تو را می خواهد ..
و می دانم که تو هم ...
اما نمی دانم چرا وقتی فکر می کنم می شود بی خیال ِ تمااااااام ِ این دردها و تب ها و قظره های ِ قرمز ، رام ِ تو شوم تا لباسم را در بیاوری و مرا بکشانی میان ِ تنت ، بغض می کنم و چشم هام می سوزد ...
..
حالا که آمده ای ... حالا که ...
لعنت به این ِ دل ِ آواره ...
می خواهی اعتراف کنم ؟ ...
خوب .. من .. اسیر .. شده ام ... اسیر ِ یک جفت چشم ِ آبی .. و زبری ِ ته ریشی که پوست ِ تنم را می خراشد و مرا می رساند به آسمان ....
به هر کسی که می بایست جواب بدهم که کجا رفت آنهمه عشق و عاشقی که دل ِ ادم براش ضعف می رفت و کجا رفت آن نگاه های عمیق و طووولانی که آدم از گرماش آتش می گرفت ، توی روزهایی که گذشت بالاخره یک جوری ، یک جایی ، بی هوا یا با هوا !!! ، جواب دادم ...
مانده بود آن رستوران کوچک با آن نوشیدنی های رنگارنگش ، که ....
پووووووووف ...
می بینی ؟ ..
انگار واقعا یک دستی حتی برای پاک کردن نشانه های آن روزها هم بدجوری دارد تلاش می کند ..
از تنها کافی شاپی که پلنگ صورتی توش متولد شد و عاشقانه هامان رنگ ِ واقعیت گرفت، بگییییییییییییییییر ... تا آن کاغذ کوچکی که یک روز رویش نوشتیم : ...
ای بابا ... بی خیال .. بگذریم ...
هذیان می گویم ..
این تب ِ لعنتی دیگر انگار پایین نمی آید .. و من عادت کرده ام تماااام ِ این شب ها توی ِ گرماش بسوزم و صدام در نیاید .. عادت کرده ام که بابا بگوید چشمهات تب دارد و آریا بگوید نفس هات تب دارد و مام به هر بهانهء کوچک و بزرگی لمسم کند و بگوید هنوز کورهء اتشی .... و من مثل احمق ها لبخند بزنم که خوووووووووبم ...
که وقتی درد داری ، وقتی دلت گرفته و یک بغض ِ سمج ِ لعنتی ، توی گلوت خانه کرده ، هر چقدر بیشتر دست و پا بزنی ، بیشتر فرو می روی ..بیشتر و بیشتر ... این باتلاق ِ لعنتی حریص تر می شود و تو را با ولع ِ بیشتری می کشد توی خودش ..
خودم خووووووووووب می دانم ..
خوووب می دانم که باید ، باید یک آدم ِ لعنتی ای بیاید و دستت را بگیرد و بکشدت بیرون .... تا تمام نشده ای ..
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند « آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه ؟ » - میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند . بايد حتماً بهشان گفت يک خانهء صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که : وای چه قشنگ!
دخترک به صدای خس خس نفس هام عادت کرده .. حالا دیگر نمی ترسد و فرار نمی کند .. می آید و وقتی نفسم می گیرد می نشیند کنارم .. با نفس های ِ من می شمرد ..
یک هزار و یک ..
یک هزار و دو ..
..
می داند که باید دم را با تمام ِ دردی که می کشم به اندازه ء طول ِ گفتن ِعبارت ِ " یک هزار و یک " طووول بدهم .. آنقددددر با آرامش می شمرد که آرام می شوم ... دستم را می گیرد توی ِ دستهای کوچکش ... من توی ِ آبی ِ چشم هاش غرق می شوم .. آرام که می شوم مثل گربه می خزد توی دستهام ... می گوید : بغلم کن ... نمی دانم چرا یاد تو می افتم ... وقتی توی آنهمه رنگ می گفتم : بغلم کن ... و توی گرمای تنت گم می شدم ... دلم گرمای دستهات را خواست .. روی ِ پوست تنم ...
شاید از یادت رفته باشد که یک روزی توی همین بهار ِ لعنتی، چشم گذاشتی و من رفتم پنهان شدم .. تا بیایی و پیدایم کنی و مرا در آغوش بگیری و بگویی برای ِ همیشه برای ِ دل ِ کوچک ِ من می مانی .. ...
امروز سه شنبه است و من حالا باید زیر ِ آن آسمان پر ستاره آواره شده باشم .. اما نشسته ام توی این اتاق لعنتی و هیی رنگ می زنم روی ِ این بوم ِ لعنتی ... یعنی که فدای ِ سر ِ قشنگم که دکتر زل زد توی ِ چشم هام و گفت اگر بروی ، می میری دختر !! ... می فهمی ؟؟ می میری ...
یک روزی فقط تو می دانستی وقتی این جمله را می نویسم چه بغض ِ لجوجی ، راه ِ گلویم را بسته ... اما .. حالا که نیستی چی ؟ .... آن روزی که مرا گذاشتی و رفتی یک لحظه با خودت فکر کردی چی به سرِ دلم می آید ؟ ...