آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
و من به روی ِ خودم نیاوردم که چند چهارشنبه امد و و گذشت و رفت و کسی دست های سردِ مرا به بهانهء اینکه " هاا " کند تا گرم شود ، توی دستهای مردانه اش نگرفت .. نبوسید ...روی صورت زبرش نگذاشت ..
قهر کرده ای عزیزکم .. نه ؟ ... : ) ...
می دانم ... اما ..
چشم هات را که ببندی ... می بوسمت و دنیا از این کابوس لعنتی بیدار می شود .. باور کن ...
سفید جان! خواستم بگم من هلاک ِ همین دقت و توجهت شده ام ... به خدا ها !!!!
هیچ کسی از آغاز ِ خلقت ِ این وبلاگ ، به این نکتهء باریکتر از مو توجه نکرد که که من ۲۵۴تا ( حالا می شود ۲۵۵ ) پست پابلیش شده دارم .. در صورتیکه با توجه به نکات ِ فنی ، باید ۲۷۸تا داشته باشم ... نتیجه گیری منطقیش هم این باشد که بقیه اش درفت هستند و قایمشان کرده ام !!!!
بهترین انتخاب برای ِ فرار از این عصر ِ دلگیر بهاری ِ بی باران ، این است که آرام و پاورچین بروی سوئیچ ماشین را برداری ... نوک پا بروی پایین ... و فرااار کنی ...و خوشحال باشی که هنووز آنقدری شیطنت توی وجودت هست که آقای صدیق را بپیچانی ... و بعد از کلی روز ، تنها بزنی بیرون ... بدون سر خر !!!!!!
.....
رانندگی کردن توی اتوبان های بی باران ِ این شهر ِ لعنتی ، با سرعت چهل متر بر ثانیه توی سمت راست ترین لاین ، در حالیکه هیچ مقصدی نداری ، مثل ِ رااه رفتن های طولانی و بی هدف ، بهترین راه ِ فرار از فکر های سیاه و تلخی است که این روزها توی سرت مدام چرخ می خورد ... به خصوص که شیشه ها را بدهی بالا ... کولر را روشن کنی ... " ملاقات با دوزخیان " را بگذاری با صدای بلنددددددد .. آنقددر بلند که صدای گوشیت را نشنوی که زنگ می خورد ... غرق بشوی توی شعر های " ملاقات با دوزخیان "....
گاهی آدم فکر می کند دوام نمی آورد .. فکر می کند این بار را طاقت نمی اورد ..
به خودت می گویی " این یک بار را دیگر دوام نمی آورم " ..
می گویی " این بار را دیگر نه " ..
می گویی " این یکی را دیگر امکان ندارد " ...
اما دوام می اوری .. همه دوام می آورند .. همه .. و همیشه ...هر اتفاقی که باشد .. هر چقددر هم تلخ .. هر چقددر هم وحشتناک ... من این را دیگر باور کرده ام ...
فقط باید اجازه بدهی زمان ، دست های خشن و زبرش را بکشد روی تنت ... با همان دستهای زبر ، زخم هات را مرهم بگذارد .. گیرم کمی هم بسوزد ... اشکت را هم دربیاورد ... دادت را هم ...اما بالاخره جان ِ سالم در می بری.. از آن وضعیت بیرون می آیی و می بینی باز هم زندگی هر لحظه نو می شود ...چه تو همراهش باشی .. چه نباشی .. اصلا برای این دنیا اهمیتی ندارد که تو کجاش ایستاده ای و از انجا که ایستاده ای تا مرز ِ آرامش و لبخند ، چقدددر راه است ... باور کن ...
آدم فکر می کند دوام نمی آورد ... فکر می کند این بار را دوام نمی آورد ... اما ...
ژیپل بعد از مدتها می آید توی اتاق ... از قبل از عید ، اجازه نداشت بیاید توی اتاقم .. دکتر می گفت سرفه هام را تشدید می کند .. می گفت ریه ام را اذیت می کند ... اما من یک امروز را به خودم و او ، مرخصی دادم .. هم او بیاید توی ِ اتاق ِ من دلی از عزا در بیاورد .. هم خودم دلم برای شیطنت هاش تنگ شده بود ..
در را که باز می کنم یک راست می رود زیر تخت و شروع می کند به وق زدن ... بیرون هم نمی آید .. هی صداش می زنم .. اما انگار نه انگار .. خم می شوم ببینم آن زیر چه خبر است . یک دفعه چشمم به یک سیب گاز زده می افتد !!!!!!!! شوکه می شوم .. با خودم فکر می کنم چه جوری این سیب از چشم ِ نظافتچی ِ وسواسی ِ خانه ، پنهان مانده .. خنده ام می گیرد وقتی می بینم ژیپل ایستاده روبروش و هی وق می زند ... سگ هم سگ های ِقدیم ...
با بدبختی سیب را می اورم بیرون ... : )))
یاد آن ساختمان با آجر های سه سانتی می افتم .. یاد آشپزخانه .. یاد ِ یخچالی که همیشهء خدا پر از کپک هایی بود که با هم پرورش داده بودیم . : )) ... ...یادم امد یک بار به مام گفتم برنج توی یخچالمان کپک زده .. مام زد به پیشانیش و خیلی جدی گفت : کپک دادن ِ برنج کار ِ هر کسی نیست ... شما دو تا معلوم هست اونجا چکار می کنین ؟؟ ..
من هم خیلی جدی جواب دادم : کارای خیلی بد !!! ...
بعدش هم زدم زیر ِ خنده ... از همان خنده ها که دوست داشتی ..
نمی دانم چرا ، چه جور ، یک معجزه ای از راه رسید و مرا با خودش کشید از اعماق ِ آن سیاهی بیرون ... آریا خیلی بی سرو صدا ، خزید توی ِ زندگیم و انگار با خودش زندگی ِرفتهء مرا آورد ... با اینکه حس می کردم تمام ِ وجودش برام غریبه است ، اما امید بزرگی بود ... یک امید ِ پنهان ... یک امید ِ یواشکی .. آریا جزو ِ یواشکی های ِ زندگی ِ من بود ... با اینکه هیچ احساس نزدیکی ای بهش نداشتم ، اما هر روز بیشتر از روز ِ قبل توی ِ لحظه هام حضور داشت ... ساموئل می گفت خدا خیلی دوستت دارد ... تو انقددر خوبی که همیشه لحظهء اخر ، که همه می خواهیم دستهامان را به نشانهء تسلیم ببریم بالا ، معجزه ای برایت رخ می دهد ... چه سال ِ قبل که برای جراحی اول ، بعد از انگار چهل روز کما ، فقط با یک معجزه چشم هام را باز کردم .. چه این بار که .... بگذریم..
نمی دانم .. شاید هم راست می گفت .. اعتراف می کنم اگر آن روزها وجود ِ آریا نبود ، صبر و حوصلهء آریا نبود ، عشق اش به من نبود ، من هیچوقت نمی توانستم آن بحران ِ لعنتی را از سرم بگذرانم ... اصلا اینکه بعد از آخرین صحبتم با آریا و گفتن ِ اینکه زندگیم را با کس ِ دیگری شریک شده ام ، چه شد که دوباره سر و کلهء این پسرک ِ نقاش توی داستان ِ به آخر رسیدهء زندگی من پیدا شده بود ، برایم جای ِ سوال داشت .. هنوز هم دارد ... می دانستم که از کلیت ماجرای ِ من خبر دارد .... می دانم که تمام آن نوشته ها را می خواند و می داند چه روزهایی راگذراندم .. و مهمتر از آن می دانستم که خووب می داند بانی ِ تمام ِ ان حرف های کثیف ِ لعنتی چه کسی بود ... اما دروغ چرا ، هیچوقت فکر نمی کردم باز هم به من برگردد ... فکر نمی کردم بعد از انهمه حرف و حدیثی که راه افتاده بود ، باز هم به من برگردد ...
آبان ِ گذشته ، وقتی به هوش امدم ، و فهمیدم که ریه ام حالا یک سوم ِ آدم ِ معمولیست ، دنیا برام به آخر رسیده بود .. فکر می کردم همین روزها می میرم ... از آن کپسول ِ لعنتی متنفر بودم ... روحیه ام هم از روزهای قبل از جراحی ، به دلیل هزار و یک اتفاق ِ ریز و درشت ، انقدرر خراب بود که خیلی راحت ، سرم را بگذارم زمین و بمیرم ... دلم می خواست بمیرم ... و برای دومین بار ، تلاشی ناشیانه برای تمام کردن ِ زندگی ای که آن روزها سیاهی ِ آدم های قصه اش ، بی معرفتی و نامردی آدم های داستانش ، بدجوری توی ذوق می زد .. بدجوری ...
اس ام اس می زنم بهش و می گویم : خوش به حال ِ من که چون مریض ِ شما هستم اولین نفر هم خبر ِ امدنتان را می شنوم و هم می بینمتان..
جواب می دهد : نه . خوش به حال ِ من که تو مریض ِ من هستی ... اما بی معرفتی ..
یاد ِ ان روزهایی می افتم که می خواست برای جراحی مرا آماده کند . صراحتش روزهای اول ، بدجوری به همم می ریخت .. اما کمی که گذشت دیدم صراحت ، همان چیزیست که من نیاز دارم در رابطه با وضعیت ِ خودم داشته باشم..
بهم گفته بود : اگر روحیه نداشته باشی سر ِ شش ماه از پا در می آیی ..
راست می گفت لعنتی .. من توی ِ دوره های زمانی خاصی ، اثر ِ روحیهء خرابم را روی ِ پیشرفت بیماریم با تک تک ِ ذرات ِ وجودم حس کرده ام .... مرگ را با دستهام لمس کرده ام .. زبر بود و خشن .. دستم را می خراشید .. آنقدر که خون می امد ..
حالا دوباره آمده مرا آماده کند ... من ولی خسته ام دیگر ...
دلیل ؟ ... نمی دانم .. شاید هم داشته باشم .. کسی چه می داند ..
می دانی! تمام ِ اتفاقات باقی می مانند .. حتی اگر خاک ِ هزاار سال ِ رفته رویشان نشسته باشد .. حتی اگر تو با تمام ِ وجودت انکارشان کنی .. آنها هستند .. جایی توی ِ اعماق ِ ذهن و روح آدم ..
من ِ آن روزها ، زخم خورده بود ... آنقدددر عمیق که هنووز که هنوز است ، هر چه هم می خواهم به روی خودم نیاورم باز هم ناگهان ، یک چیزی می آید می خورد بهش و آنچنان دادم را در می اورد که همه یادشان می افتد یک روزی ، یک جایی ، یک دلی ، اتش گرفته بود ... خودم بیشتر از بقیه ..
دارم گریه می کنم لعنتی ... فکر می کنی کجای این حرفها گریه دارد که من اینجور دارم گریه می کنم .. هان ؟
هیچ جاش .. هیچ جاش گریه ندارد ... اما من دارم گریه می کنم ... چون این روزها حرفی شنیدم که دوباره یادم افتاد یک روزی، یک کسی ، دلم را ، تمام وجودم را اتش زد و رفت ... به جرم گناه نکرده ای ...
چی دارم می گویم ...
تب دارم باز ...می سوزد تنم ... تمام ِ وجودم ..
گفته بودم گاهی از زندگی چنان سیلی ای می خوری که بیشتر از آنکه دردت گرفته باشد ، شوکه می شوی .. نگفته بودم ؟ ... حالا تازه من دردم گرفته است ...
گفت : یک شب دیدم 360 اش را آپ کرده .. سی تا پسر قربونش رفته بودن ! تا صبح راه رفتم .. صبح هم رفتم ببینمش .. التماس کردم بهش باهام بمونه ... اما دفعهء اخر حتی نگاهمم نکد .. حتی دستمم نگرفت .... من کجا کم گذاشته بودم ، کجا بد بودم براش که اینقدر راحت ولم کرد ؟ ... اصلا چه جوری دلش اومد اینقدر راحت ازم بگذره ؟ ... از من .. منی که اینقدر دوسش داشتم ..
سکوت می کنم .....
می گوید از این که یه چیز خوشگل باشم که هر کی میاد برش می داره و بعدِ یه مدتی می ذارتش کنار خسته شدم ..
سکوت می کنم ..
می گوید : تمام دخترهای دنیا بی شرفند ..
لال شده ام ...
باور می کنی اینها را می گفت واشکهاش همین جور می ریخت ؟ ..
دردم گرفت ... خیلی ... خیلیییی ... ولی .. واقعا .. این دنیا آخرش می خواهد به کجا برسد با این همه کثافتی که برش داشته ؟ .. به خاطر ِ خدا یک نفر آدم پیدا نمی شود .. که بیاید معنای"تعهد " را ، معنای " عشق " را ، معنای ِ " شرافت " را ، و مهمتر از همهء اینها معنای " اعتماد " را برای من روشن کند ..؟
هفت هشت سال ِ پیش بود انگار .. دو روز گذشته بود و من هنوز به هوش نیامده بودم ... بابا نذر کرده بود .. پیاده رفت مشهد .. سی و هشت روز توی ِ راه بود ... وقتی رسید ، من به هوش امدم ...
کمیتهء امداد امام خمینی ،برای پوشش دادن بچه های بی سرپرست و بی بضاعت ایران کمک می خواهد..
می توانید بچه ها را ساپورت مالی کنید . فکر می کنم این کمترین کاریست که می شود برایشان کرد .. می روید کمیتهء امام ، درخواست ِ بچه می کنید :پی .. یک ماه بعد ، اسم و مشخصات بچه و یک شماره حساب را می دهند دستتان .. ماهی سی یا چهل هزار تومان می ریزید به حسابشان ..فقط همین ..
نمی دانید چه کیفی دارد وقتی پست چی می آید دم ِ خانه و یک نامه می دهد دستتان ، که توش آن بچهء کلاس اولی تان با همان دستخط ِ خرچنگ قورباغه اش ، پر از غلط دیکته ، ازتان تشکر کرده که کمکش کرده اید درسش را بخواند ... و با تمام عروسک هایی که برایش فرستاده اید عکس گرفته و گذاشته توی پاکت .. با یک گل خشک شده ...
امتحان کنید ... فقط یک بار ...فقط یک بچه ...
اگر خواستید شمارهء تلفن مرکز تهران را می گذارم ...
چشم هاش آنقدر آبیست که دلم می خواهد تویشان غرررررررق بشوم ... توی همین مدت ِ کوتاه حسابی با هم رفیق شده ایم .. هر چند قرار نیست برای ِ همیشه اینجا بماند .. خانواده اش توی زلزلهء بم از بین رفته اند .. قرار است انگار عمویش از استرالیا برای بردنش بیاید . حالا تا بیاید امده پیش ِ ما .. دوستش دارم .. خیلی زیاااااااااد ... مثل ِ بچه گربه ها می خزد توی ِ بغلم ... نوازش اش می کنم ... کش و قوس می آید و من می میرم براش ...
می گوید: تو بشو مامانم .. خوب ؟
می گویم : خیلی دلم می خواد ، اما نمی شه که ..
لبهاش را آویزان می کند و می گوید : دوسم نداری؟
بغلش می کنم ..
...
وقتی به سرفه می افتم ، وقتی درد می کشم ، انگار از من می ترسد .. می رود یک گوشه پنهان می شود و یواشکی با چشم های پر از سوالش مرا می نگرد . سعی کردم امروز براش توضیح بدهم که چرا این اتفاق ها می افتد . دیدم نمی شود . کوچک تر از آنست که بفهمد " هوا کم می آورم " یعنی چه .. بفهمد سرطان چیست .. گفتم مریض شده ام و زودِ زود خوب می شوم .
مرا یاد ِ هلیا کوچولو می اندازد ... بغض می کنم ... دلم براش تنگ شده ...
شانزده سالم بود .. تازه برگشته بودیم ایران .. من هنوز بیمار نشده بودم ..راننده ای داشتیم که دخترش سه سال از من بزرگتر بود .. چندان ارتباطی با هم نداشتیم .. خیلی گنگ و مبهم ، می دانستم که مشکلی دارد .. اما تا آن روز نمی دانستم دقیقا چه مشکلی.. یک روز لابلای حرف های مام و بابا فهمیدم که سیما ، نیاز به پیوند کلیه دارد .. چند نفری هم که پیدا شده بودند برای پیوند ، به دلایلی انجام عمل امکان نداشت ..
رفتیم با بابا بیمارستان عیادتش ... همانجا وقتی دیدم چه جور از درد به خودش می پیچد ، توی ِ همان عالم ِ بچگی ، تصمیمم را گرفتم .. وقتی به مام گفتم ، تمام ِ شب را تا صبح با من چانه می زد که بی خیال شوم .. کلی گریه کرده بود ... بابا می گفت تو کوچکی .. اینجا هم تو را برای عمل ِ پیوند قبول نمی کنند .. اما من حرفم همان بود ... به خاطر پزشک بودن ِ مام ، آزمایش های لازم توی بیمارستان انجام شد . نتیجه خوب بود ... و ظاهرا مشکلی برای عمل نبود ... اما من برای پیوند، کوچک بودم ...آنقدر اصرار کردم که سه هفتهء بعد ، توی بیمارستانی در آلمان ، عمل پیوند انجام شد ...
حالا سیما دخترش به دنیا امده ... امشب آمده بود بگوید اسم ِ مرا گذاشته روی ِدخترکش ...
کاش اما نیامده بود که خوشیش با دیدن ِ درد ِ من ، زهر شود ...
یک روزهایی بود این تلفن های ناشناس مرا بدجوری می ترساند .
یک روزهای بعدتری بود ، حس می کردم تمام عالم و آدم ، دارندِ خیانت می کنند ...
و یک روزهای بعد تر تری!!! فکر می کردم هر لحظه زنگ می زنند که برای بابا اتفاقی افتاده است ...
حالا ولی یاد گرفته ام که نه بترسم .. نه به خیانت فکر کنم .. نه به مرگ و این چیزها ... خیلی راحت و رله ، با طرف حرف می زنم و پشت ِ سرِ هم دروغ می بافم .. دروغ ها !!!!!!!!!! ... آنقدر دروغ که یادم می رود به کدام چی گفته ام ... اینقدر حرف می زنم باهاش تا خودش گوشی را قطع کند !!
می گوید : مگه تو هدیه نیستی ؟
می گویم : چرا ..
می گوید : مگه بیست و دو ساله نیستی .. ؟
می گویم : نه !! من بیست و شش هفت سالمه !!!!!
..
می گوید : مگه --- اسم ِ پدر ِ تو نیست ؟
می گویم : نه !! اسم شوهرم است ...
با تعجب می گوید : مگه تو ازدواج کردی ؟؟
می گویم : بله و یک دختر هم دارم ...
هنگ می کند ... ساکت می شود .. بعدش هم خداحافظی می کند ..
: ))) خداییش حال می دهد ملتی را که یک روزی سر ِ کار می گذاشتندت ، بگذاری سر ِ کار !!!!
هی می خواهد بگوید چرا داری دروغ می گویی ؟!!! اما نمی گوید که .. : )))) .. من هم ادامه می دهم این بازی را ... بازی ِ خوبیست .. فقط وقتی گوشی را می گذاری دلت می خواهد خودت و همه را بالا بیاوری ....
یاد گرفته ام این بازی ها را .. خووووب ...
یاد گرفته ام به یکی تعهد داشته باشم .. اما اگر فرصتی شد ، به کس ِ دیگری هم توجه کنم .. و به دیگری هم .. به هیچ جام هم نباشد این کار عین هرزگی است ... این را هم خوب یاد گرفته ام که پر رو پر رو ، زل بزنم توی ِ چشم های خیس و مبهوت ِ طرف و بگویم : خوب کردم ! می خواهی بخواه ! می خواهی نخواه ! ..
می گویم : چرا ... دست های تو را ... بگذارشان و برو ..
نگاهم می کند ... از آن نگاه ها که آدم گرم می شود ... ذوب می شود ... تو می دانی کدام نگاه ...
چهار شنبه تولدش است ... با خودم کلنجار می روم تا آن روز آدم شوم و از این سیاهی بیایم بیرون .. دلم می خواهد همین یک روز را لااقل خوب باشم ... دلش آرام بگیرد ...
اینجا را بیشتر از ساختمان ِ خودمان دوست دارم .. چون هر لحظه اراده کنم بابا را کنارم دارم ... تازه امروز فهمیدم چقدددرکم داشتمش توی ِ لحظه هام .. و چقدددر غصه می خوردم برای کم بودنش ...
نیم ساعتی یک بار از طبقهء چهارم آن ساختمان می آمد طبقهء سوم این یکی ساختمان .. حس می کردم دلش اینجا توی این اتاق گیر کرده .. تا اینکه زنگ زد و گفت وسایلت را بردار بیار اینجا توی اتاق ِ روبریی خودم .. خسته شدم از بس این پله ها را پایین بالا رفتم .. :)
چیزی ته دلم قیلی ویلی رفت ... دروغ چرا ، حس کردم هنوز هم همان دخترک چهار سالهء بابا هستم که دست و دلش برام می لرزید ...
چه حس ِخوبیست گاهی رفتار هایی را باهات بکنند که وقتی چهار پنج ساله بودی ، می کردند ..
خوب شد بلاگفا این " وبلاگ های دوستان " را دارد .. اگر نه ، من چه جوری می فهمیدم آن بی پدر مادری که وبلاگ قبلی مرا به ادرس دیگری ساخته و برام آفلاین گذاشته بود که بروم توش بنویسم ، زرت و زرت آپدیت می کند ؟ ..
گفته بودم از اینکه برات یک عادت بشوم متنفرم .. نگفته بودم ؟ ...
لعنت به تو و من و همهء دنیااااااااا ...
..
این روزها می روم شرکت ... در کمال ِ پررویی .. با اینهمه دردی که دارم .. رانندگی هم می کنم .. موقع رانندگی دعوا هم می کنم .. با تلفن همراه !!!! حرف هم می زنم .. اس ام اس هم می زنم .. توی اتوبان مدرس ، رژ لب هم می زنم ... ابرو هام را هم مرتب می کنم .. ...
انگار دنا راست می گفت .. همیشه وقتی من بدترین وضعیت را داشته ام ، حالم از همه بهتر بوده .. همه را هم دلداری داده ام ..
این روزها ، عماد که یک کلمه حرف نمی زند .
شاکی می شوم و می گویم : لعنت به تو !!!! هر وقت مردم اینجوری عزا بگیر ! هنوز که نمرده ام !
نگاهم می کند می گوید : نه به خدا !!!
خنده ام می گیرد .. " نه به خدا ! " .. چه جواب ِ شخمی ای ...
حسین که کلا نمی آید .. خودش و مرا راحت کرده . زنگ می زنم و می گویم : تو مگه کار نداری ؟
می گوید : کار دارم .. حال ندارم ...
خفه می شوم ...
مام زنگ می زند ...
مام نیم ساعتی یک بار زنگ می زند .. دیوانه ام می کند .. دلم هم نمی آید تندی کنم .. اس ام اس می زنم به بابا که تا گوشیم را خاموش نکرده ام ، دست از سرم بردارید ... می مانم شرکت فعلا .. می خواهم بروم بام ِ تهران ..
گوشی را می گذارم .. بابا اس ام اس می زند که " غم ِ دنیا رو دوشم بود ، به ابروم خم نیومد " ...
شوکه می شوم ....
این را من روی ِ دیوار ِ اتاقم ، کنار ِ تختم ، نوشته بودم ... برای ِ بابا ..
اس ام اس می زنم : کِی خواندیش بابا ؟
جواب می دهد : چهار شنبه می برمت آن خانه با شیروانی آبی ....
خراب می شوم ..
حالا درست سه ساعت است که عماد هم رفته ..
دو ساعت است که من دل دل می کنم بروم بام ِ تهران ...
می گویم : وقتی می گویی راز ، یعنی کسی نباید بداند ... هیچ کس نباید بداند ...
باز هم اصرار می کند ...
با خودم فکر می کنم من خیلی وقت ها به خاطر رازدار بودنم محکوم شده ام ... خیلی وقتها دوستانم از من دلگیر شده اند که چرا چیزی را می دانسته ام و نگفته ام .. خیلی وقتها همین دوستان صمیمی و نزدیک ، از من گله کرده اند که لابد انقدر به من نزدیک نبوده اند که فلان موضوع را برایشان بازگو کنم ... در صورتی که اینجور نبوده است .. من آنقددر حرف های دیگران را توی ِ دلم نگه می دارم که خودم هم فراموشم می شود ... باور کن ! ... فقط برای ِ انکه اعتقاد دارم وقتی کسی مرا محرم اسرارش – هر چند به ظااهر بی اهمیت – می داند ، خیانت کرده ام به او و مهمتر از آن به خودم ، اگر برای کسی بازگوشان کنم .. حتی برای نزدیک ترین آدم زندگیم ... خیلی وقت ها چیزی را برام تعریف کرده اند که می دانسته ام و باز هم صدام در نیامده که " می دانم " ...
اما باز هم من برای همین حرف ها ،محکوم می شوم ...
باز هم من ....
محکوم می شوم ...
..
خیالی نیست ... من با سکوتم خو گرفته ام ..
تو هم به جان هر کسی می پرستی ، اگر دوستم داری ، سکوتم را هم دوست داشته باش ..
تک تک لحظه هایی که توی آن روزهای لعنتی ، توی آن بیمارستان ِ لعنتی ترِ ، گذرانده بودم ، مثل ِ پردهء سینما از جلوی چشم هام گذشت ...من نمی دانم چرا این روزها اول و آخر همهء داستان ها یک جوری ، یک جایی ، می رسد به بیمارستان و سرطان و مرگ و عشق های تمام شده و کوفت و زهرمار ..
سر ِ آزمایش برای ازدواج ، پسرک می فهمد که کسی که دوست دارد به سرطان خون مبتلا شده است .
دخترک وقتی فهمید سرطان خون دارد فرار کرد از بیمارستان .. توی خیابان می دوید..آخرش هم خورد زمین و زد زیر ِ گریه که نمی خواهد بمیرد ...
هاااااااااه...
یاد ِ خودم افتادم ... من ندویدم وسط ِ خیابان .. یعنی نمی توانستم بدوم .. پاهام سست شده بود .. آنقدری این کلمه برام سنگین بود که نفسم را بند بیاورد و پاهام را بلرزاند .. تماااام ِ وجودم ترس ِ مردن بود ...
می فهمی یعنی چی ؟ .. نه .. نمی فهمی .. کاش هیچوقت هم نفهمی ..
لحظه های این دخترک را وقتی کز کردهبود گوشهء خانه و مبهوت مانده بود ، من حس کرده ام ..
وقتی رفت توی بیمارستان که بستری شود و بوی مرگ ، حالش را به هم زد و بالا آورد ، من گذرانده ام ..
تماااااام درد و ناراحتیش یک طرف ، وااای که چقدددر دیدن ِ ادم های بی مو و بی ابرو و بی مژه ، با رنگ ِ زرد و چشم های کبود حالم را خراب می کرد و می کند ...آنقدر که دلم می خواست همان لحظه بمیرم ...
یاد الیزه می افتم .. دختر بیست و سه ساله ای که همان شب ِ اول که من بستری شده بودم ، از سرطان ِ خون ِ بدخیم مرد ...
یا آرتور .. که وضعیتش تقریبا مثل ِ من بود ... وقتی دیدمش تمام موهاش ریخته بود ... دو بار جراحی کرده بود و حالا زده بود به ریه اش .. به سرفه که می افتاااااد ، من می زدم زیر ِ گریه ..... خودم را می دیدم که آخرش قرار است به کجا برسم .. طاقت نمی آوردم آنهمه خس خس سینه و نفس نفس زدن ها را ... تا وقتی خودم دچارش شدم ، نمی فهمیدم چقددددر درد دارد ....
یا ناتاشا ... که می دانم حال ِ بدی دارد و امیدی براش ندارند ... و اصلا شاید تا حالا تمام شده باشد و رفته باشد ..
و یا فدره ، که یک مردهء متحرک بود ... خودش می گفت اگر می خواهید برایم دعا کنید ، از عیسی مسیح بخواهید من زودتر بمیرم ...
دارم گریه می کنم ...
امروز می توانست روز ِ خوبی باشد .. خبر ِ خوبی بهم داده بودند ..
حیف که این آخر ِ شبی ریده شد توش با این فیلم شخمی ای که رفتیم ...
یاد یاسمن افتادم .. همان دخترک کوچولویی که قرار بود نقاشی هاش را برای ان مراسم خیریه لعنتی بزنند به در و دیوار ..
دلم نمی خواهد سراغش را بگیرم .. چون احساس می کنم خبر های خوبی نخواهم شنید ..
قبل تر ها بالای تختم بود . قبل از رفتنم ، درست شب ِ تولدم ، برش داشتم از روی دیوار .. حالا دوباره ، با بدبختی زدمش به دیوار ، درست روبروی تختم .
می آید توی اتاق . جا می خورد . اخم هاش را می کند توی هم و می گوید این را چرا دوباره زدی به دیوار ؟
می گویم : چون دوستش دارم ..
عصبانی می گوید : مرض داری ؟ می خواهی خودت را آزار بدهی ؟
می گویم : آزار ؟ چرا فکر می کنی این عکس مرا آزار می دهد ؟ ..این چشم های منست مارال...
به حالت مسخره می گوید : بله . خودم می دونم . اما مال گذشته هاست . و مهمتر از اون اینکه مال کسیه که ..
شاکی می شوم و می گویم : لعنتی چشم های من مال گذشته نیست . می فهمی ؟
می گوید : چی می گی تو ؟ زده به سرتدوباره ؟ اینو وردار از اینجاااا ... دنا تو یه چیزی بگو ...
و می رود از اتاق بیرون ...
دنا مستاصل نگاهم می کند ..
به دنا می گویم : چرا این روزها هیچ خر ِ لعنتی ای حرف های مرا نمی فهمد ؟
می گوید : حرف های تو را هیچ وقت هیچ خر ِ لعنتی ای نمی فهمید . یکی هم که پیدا شد و می فهمید ، طاقت نیاورد و تو را بین اینهمه جا گذاشت و رفت..
می گویم : ولی این عکس مرا آزار نمی دهد ...دوستش دارم ... ببین توش چقدددددر عشق است ! ...
در را می بندد و می رود ... با خودم فکر می کنم چرا اینها نمی فهمند من چه می گویم ...پرده را می زنم کنار . نور بیرون می افتد روی عکس .. عکس چشم های منست ... زل می زنم بهش ... یک لبخند کوچک می آید روی لبهام .. چشم هام را می بندم .. خواب می بینم .. خواب ِ تو را ..
به گلناز فکر می کنم .. و اینکه بعد از خواندن آن پست لعنتی ، چه حالی شده ...
من آدم ِ کینه و نفرت و .. نبودم .. نیستم هم ..بد کردند با من . ولی خدا خودش می داند حتی یک لحظه هم ته دلم راضی نبود کسی این حرف ها را جایی که چند دیوانه روانی دنبال بهانه هستند ، بنویسد ..
می نشینم روی تخت .. تکیه می دهم به دیوار .. بالشم را می گیرم توی بغلم ...فکر می کنم لحظه هایی که من گذراندم را حالا گلناز دارد می گذراند ...
دستهام را می آورم بالا ... پهلوی راستم درد می گیرد .. مچاله می شوم توی خودم .. می زنم زیر ِ گریه ... مثل ِ بچه ها ... دلم گرفته ...
زل می زنم به این قطره های قرمز که تند تند می چکند توی تنم و من لحظه به لحظه احساس بدتری دارم ...
فکر نمی کردم یک روز بیاید خانه مان .. از همان روز ِ اول می دانستم مرا باور نکرده است . حرف های نیشدارش آزارم می داد ، اما حتی یک بار هم حرفی نزدم .. می گفتم که هر جور دلش می خواهد فکر کند ...
مام بلوزم را می زند بالا تا آمپول بزند .. زل می زند به من ... تا مام آمپول را بزند و برود بیرون ..می توانم حدس بزنم به چه چیزی دارد فکر می کند ...
مام که می رود ، دست دست می کند حرفی بزند ..
می گویم : دنبال جای ِ بخیه عملم می گشتی ؟
کمی جا می خورد .. بعد از کلی من من می گوید : از کجا فهمیدی ؟
لبخند می زنم ... می گویم حوصله ندارم برایت توضیح بدهم .. اما خارج از ایران تا آنجایی که بشود جراحی ها را به روش لاپاراسکوپی انجام می دهند ...یعنی یک یا چند سوراخ چهار تا هشت میلی متری روی شکم ایجاد می کنند و یک فیبر نوری را می فرستند توی حفرهء شکمی و روی مونیتور می بینند آنجا چه خبر است و کارشان را می کنند و همان تو بخیه می کنند و خلاااص . پس جای بخیه ای روی شکم نمی ماند که تو دنبالش بگردی .. اگر لازم شود فقط یک چسب مخصوص می زنند که الان یادم نمی آید دلیلش چه بود . فکر کنم جذب پوستی دارو مثلا .. مطمئن نیستم ولی ... مهم هم نیست ..
یک سال دیگر هم گذشت... یک سالي كه به سان يك عمر بر من گذشت... شايد در زندگي ام تنها سالي بود كه مي توانمتك تك روزهايش را خيلي خوب به ياد بياورم ....روزي كه مُردم و از پس ان روزهاي خيليتلخ .....اما حالا خوب مي دانم بابت تك تك لحظه هاي خوب با هم بودنمان ... تاوان دادهام ....هزار برابرش تاوان داده ام... خيلي چيز ها فهميدم و چيزي كه خيلي خوب فهميدماين بود كه ديگر نگذارم يك نفر همه چيزم باشد...
پووووووووف ....
گاهی لال می شود آدم ....
فقط .. یک اعتراف کوچک می کنم و چند روز دیگر می روم ... می روم که دیگر یک نفر ، همه چیزت نباشد ...
من .. دلم می خواستیک نفر ، همه چیزم باشد ... یک نفر ، همه چیزش من باشم ... در کمال ِ خودخواهی ... فقط انگار ، نتوانستم به توی لعنتی بفهمانم که چقددددددر می خواهمت ... فقط همین ...
زنانه ترین زنانه ها و مردانه ترین مردانه ها را همه دوست دارند ... من ولی ، مردانه ترن زنانه ها و زنانه ترین مردانه ها را دوست تر می دارم ...
صدای مردانهءسیمین غانم با شعر های خیلی خیلی زنانه اش ،جمع ِ اضدادیست که من می میرم براش ....دوستش دارم .. شایدچون تمام ِ عاشقانه های بابا و مام را توی تک تک کلمه هاش دیده ام و شنیده ام ...چون از وقتی خودمرا شناخته ام ،وقتی این اهنگ را بابا می گذاشت ، رنگوحال و هوای ِ خانه عوض می شد ... : ) ..
این روزها خیلی فکر کرده ام ... به اینکه چقدددر دوست داشتم که مثل مام عاشق کسی باشم و و کسی مثل ِ بابا ، برای ِ چشم هام بمیرد ... برای راه رفتنم .. همانطور که بابا محو ِ مام می شود ... همانطور که مام کنار بابا می ایستد و غرور را می توانی توی تک تک اعضای صورتش ، ببینی .. جوری که می خواهد به همه بفهماند به وجودش ، به داشتنش ، به تک تک ِ لحظه های داشتنش ، افتخار می کند ..
می خواند و من حس ِ عجیبی را تهِ ته ِ دلم تجربه می کنم که هر بار متفاوت از بار های پیش است ...باور کن تک تک جمله هاش عین ِ ترس های زنی است که عاشق شده و می ترسد معشوقش را یک شب ِ تاریک ، از دست بدهد...
دلم می خواست یک روز با هم این اهنگ را بشنویم .. و دوست داشتموقتی آهنگ تمام می شود بهت بگویم : هی پسرک ! این شعر ناب ترین احساس یک زن ِ عاشقبه مردی استکه تویتک تک ِ لحظات ِ زندگیش حضور دارد ... می فهمی ؟
نشد .. نگفتم .. نمی دانم چرا ... با خودم فکر می کردم شاید برات مسخره باشد ...
بگو با من بگو از درد و داغت بذار مرحم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه ها رو از سراپات بذار سر روی شونه م گریه سر کن ازاون شب گریه های تلخ هق هق بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق
می دانی توی روابط انسانی ، لطیف ترین صحنه ای که من محوش می شوم چیست ؟
زنِ حدودا سی ساله ای که کودک دو سه ساله ای دارد ....
فکر می کنم زن ها توی سی سالگی ، عجیب لایقند که تمام مرد های دنیا عاشقشان باشند ... و این لیاقت عمیق تر و محترم تر می شود ، با حضور کودک دو سه ساله ای که زنانگی او را می رساند به بی نهایت ... به جایی که دیگر بیشتر و بالاتر از آن نیست .....
...
: )
اراجیف می بافم ؟ ...
نه ..
یک بار که دقیق بشوی توی این فضا ، می فهمی چه صحنهء نابیست ... ....
ناگهان می زند به سرم .. گوشی را بر می دارم و می نویسم :
سلام جناب صالحی .........خودم را معرفی می کنم ... و عذر خواهی از فرستادن اس ام اس ... و می نویسم : نمی دونم چی می خواستم بگم ... فقط می خواستم بدونید یکی یک جای این دنیالحظه های تلخ و شیرینشو با ری رای شما زندگی می کنه ..
و می فرستمش .. می نشینم لبه تخت و به حماقت خودم بلند بلند می خندم ... خوب شد اس ام اس بود وگر نه چند صفحه تایپ می کردم ... تلفن زنگ می خورد ... بر می دارم و صدای مردانه ای که شوکه ام می کند ...
به قول دنا ، فکر کن !!!!!!!!
: ) ... نه .. انگار هنوز توی این دنیای گل و بلبل بعضی ها سرشان درد می کند برای عشق و عاشقی ...
سید تنهایی ها و عاشقانه های من! روزم را ساختی .... ممنون ...
( 8 آبان 86 )
یادم نیست اولین بار کی بود ...
فقط یادم هست که خواندم" دیر آمدی ری را ...باد آمد و همهء رویاها را با خود برد ... " و دلم -- دل ِ نا مسلمان ِ من ِ خراب -- همانجا توی صفحه های آن کتاب سیاه با برگهای کاهی ، ماندگار شد ... بدجوری ...
کاش می شد باز بروم پیشش ... از عشق و عاشقیش بگوید .. از اینکه اولین شعر دخترش نسیما را پاره کرده .. از اینکه سفر ، محک ِ ادم هاست و نشان می دهد چند مرده حلّاج اند .. از اینکه واژه های شعرهاش نه عربی اند .. نه فارسی .. نه هیچ زبان دیگری .. زبان دل اند .. ...
این طوری خیلی خوب است . ما ساعت ها با هم حرف می زنیم . من حتی به او گفته ام که وقتی کتاب " شازده کوچولو " را خواندم دلم یک جوری شد و او تنها کسی بود که نپرسید" یک جوری" یعنی چه ؟ ...
آخر او هم مثل من یک شازده کوچولو داشت که حالا برای همیشه رفته و او هم دلش" یک جوری " شده است!....
پ . ن : قول داده بودم به خودم حواسم به دست و دل ِ دل وامانده ام باشد که این روزها نلرزد ... لعنت به من که هیییچ وقت ِ خدا به قول هایم وفادار نبوده ام ...