آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
" خداحافظی کردن " سخت ترین کار ِ دنیا اگر نباشد ، یکی از سخت ترین ها که هست ... از ظهر این تلفن ِ لعنتی دستم است و هی به این و آن زنگ می زنم که دارم می روم و ... خداحافظی می کنم .. یعنی که نیایید لطفا ..
به بابا می گویم دلم می خواهد این یکی دو روز را تا وقت ِ رفتن ، دور از هیاهویهمه چیز باشم ... می گوید اگر اذیت می شوی نمی خواهد زنگ بزنی ... می گویم اذیت که می شوم ، اما می دانم اگر زنگ نزنم شب ِ اخری همه می آیند خانه و درست می شود همان چیزی که من اصلاااا تحملش را توی این شرایط ندارم .. دوست دارم توی ِ تنهایی و خلوت ِ خودم بروم و مطمئن باشم هیچ کس پشت ِ ان شیشه های لعنتی ، قدم های مرا نمی نگرد ..
باور کن " خداحافظی کردن " سخت ترین کار ِ دنیاست ... من هم فرقی نمی بینم بین ِ اینکه با خداحافظی بروم یا بی آن ...در هر دو صورت چیزی طرف مقابل را آزار می دهد ...اما بی خداحافظی ، لااقل این حسن را دارد که خودت آرامی ...
مرا برای خودخواهیم می بخشی .. نه ؟
تمام کامنت ها را بستم ...
اگر گاهی با نوشته هام اعصابتان را خط خطی کرده ام ، حلال کنید ... : )
اگر جواب ِ کسی را به تندی دادم ، بگذارید به حساب ِ روزهای ِ سگی ِ یک دخترک ِ دیوانه که بدجوری دلش را شکسته بودند ... اما حالا .. خیلی وقت است که از تمام ِ حس های بد ِ دنیا خالی شده ام ...
می نشانمش روی پام و کف دستش را نشانش می دهم و می گویم ببین ! این خط را می بینی ؟ مامان بزرگم همیشه می گفت این خط ، خط ِ عمر ِ ادمهاست ... یعنی از اینجاااااا تا اینجااااااااا تو باید زندگی کنی ...
با تردید نگاهم می کند و می گوید : من الان کجام ؟
دلم می میرد برای لحن کودکانه اش ..
دستش را کمی جلو عقب می کنم و نگاه می کنم و می گویم : آهان .. ایناهاشی .. ببین ! تو اینجایی ...
نگاه می کند و می گوید : اوووووووه ، هنوز که خیلی مونده تا اینجا !
و آخر ِ خط ِ روی ِ دستش را نشان می دهد ...
می خندم و می گویم : خوب آره ...
بعد مثلا با تعجب می گویم : دیدی قرار نیست بمیری ؟!!! ..
می خندد .. می گوید تو را هم اینجا نگه می دارند ؟ .. می شود من بیایم توی ِ اتاق ِ تو ؟
می گویم : چه خوب می شد اگه من اینجا بودم و تو میومدی توی اتاق من ..اما من که اینجا نیستم ...
لبهاش را اینجوری می کند و می گوید : چه حیف ...
می خواهد از روی پاهام برود پایین ، لبهء روسریش می ماند زیر دستش و وول می خورد .. روسریش می رود عقب ...
هیچی مو ندارد سرش ... ناراحت می شود و زود روسری را می کشد روی سرش .. بلد نیست و خراب ترش می کند ..
می گویم : بذار کمکت کنم ... دستم را پس می زند و بغض می کند ... می گوید : ولم کن ..
خیلی به خودم فشار می اورم خونسرد بمانم ...
می گویم : دوست داری روسری هامان را با هم عوض کنیم ؟من مال ِ تو رابیشتر دوست دارم ... خوش رنگ تر است ...هنوز دارد با روسریش ور می رود ..
نگاهم می کند و می گوید : مگه مال ِ تو چه رنگیه ؟رنگ ِ مال ِ منه که ...
حالم بد می شود .. تازه می فهمم دخترک رنگ ها را هم نمی تواند تشخیص بدهد ...
روسریم را در می اورم.. سعی می کنم گریه نکنم .. نمی شود ... چشم هام پر شده از اشک .. روسریش را از سرش در می اورم ..
توی گوشش می گویم : روسری ِ من آبیه .. رنگ ِ چشمای خوشگل ِ تو ... ... اما این یه رازه .. بین ِ من و تو .. فقط من و تو .. به کسی نگی ها !! خوب ؟ ..
یواش توی گوشم می گوید : باشه .. یه راز بین من و تو ... آبی ..
بغلش می کنم ... چقدر نحیف و شکننده است ... اشک هام همین جور می ریزد .. دلم نمی خواهد ببیند دارم گریه می کنم ... سرش را می گذارد روی ِ شانه ام ... یواش با دستش با موهام ور می رود ... چند لحظه بی حرکت می شود .. می گوید : داری گریه می کنی ؟ ..
سرم را تکان می دهم .. چی بگویم به تو دخترک ؟ ...
سرش را بلند می کند ... می گوید : واسه من گریه می کنی ؟ سرم را تکان می دهم ..
می گوید : برای ِ رازمون ؟
خنده ام می گیرد ...
می گوید : نکنه مثه من که می ترسیدم می ترسی بمیری ؟؟؟ هان ؟ .. دستم را می گیرد و کف دستم را نگاه می کند ... یادش رفته کدام خط بوده .. محو ِ تماشاش شده ام ...هی کف ِ دست ِ خودش را نگاه می کند .. هی کف ِ دست ِ مرا ... یک دفعه می گوید : نترس ! نمی میری .. ببین ! تو الان اینجایی ... جایی کف دستم را نشانم می دهد .. دوباره می گوید : ببین چقدر راه داری تا اینجا ! ...
می خندم و می گویم : راس می گی ؟ .. دیدی که من اونجام ؟
می گوید : اوهوم .. ببین ! ایناهاشی ...
می گویم : آخیش .. خیالم راحت شد ...
..
زنگ می خورد بچه ها هجوم می آورند که بروند سر کلاس ...
دخترک هم می رود ..
من می مانم و یک بغض سنگین .. به سنگینی ِ همهء دنیا ...
می روم کنارش ، کمی آن طرف تر ، مثل ِ خودش تکیه می دهم به پنجره و بچه ها را نگاه می کنم .. زیر چشمی حواسم بهش هست ... می رود یک پنجره آن طرف تر می ایستد ...
بی اینکه نگاهش کنم می گویم : تو هم مثل ِ من حوصله نداشتی بازی کنی .. نه ؟
چیزی نمی گوید ...
می گویم : من سردم می شه توی این هوا برم توی حیاط .. نمی دونم چه جوری بقیه می تونن ...
چیزی نمی گوید ...
توی کیفم می گردم و دو تا شکلات پیدا می کنم ..
می روم کنارش و می گویم : شکلات می خوری ؟ ...
جواب نمی دهد ... نگاهم هم نمی کند ...
با دست پهلو هاش را فشار می دهد ...
می گویم : درد بدیست ... من هم مثل ِ تو پهلوهام درد می گیرد ... نگاه کن ! از اینجا درد می گیردددددددد تااااااااا اینجا ... تازه .. خون دماغ هم می شم .. به کسی نگی ها ، گاهی حتی گریه ام هم می گیرد ... بعدش اینقدر داغ می شوم که هر کس دستش را بگذاری روی پیشانیم می فهمد .. ببینم تو هم اینجوی می شوی ؟
نگاهم نمی کند ... حرفی هم نمیزند ...
می گویم : خوش به حالت که نمی شی .. من خیلی اینجوری می شم ... برای همین هم نمی تونم با بچه ها بازی کنم ...
باز هم حرفی نمی زند ...
سرفه ام می گیرد .. از ان سرفه ها که تمامی ندارد .. اسپری ام را در می آورم ... می نشینم روی صندلی ...
میبینمش که می دود و می رود ..
دنا به صدای سرفه هام امده توی راهرو دنبالم ... می گویم : خوبم .. نگران نباش ..
می گوید بیا برویم خانه .. خسته شده ای ..
صدای نازکی می گوید : بیا آب !
دخترک با آن روسری ِ سیاه گنده ای که سرش کرده ، مثل مامان بزرگها شده ... لبخند میزنم بهش و دستش را و لیوان آب را می گیرم و می گویم : فکر کردم با من قهری که جوابم را نمی دهی ...
آب را می خورم و آن یکی دستش را هم می گیرم ...
می کشمش طرف ِ خودم و اسمم را می گویم و می پرسم : اسم ِ تو چیه ؟
می گوید : تو هم مثل ِ من داری می میری ؟
تمام ِ دنیا را روی ِ سرم خراب می کنند ..
خودم را جمع و جور می کنم و می گویم : کی گفته تو داری می میری ؟
بی هدف توی راه پله ها قدم می زنم ... بیشتر بچه ها مشغول بازی اند .. آخر راهرو ، یاسمن ، پشت ِ شیشه ایستاده و دارد به بازی بچه ها نگاه می کند ... تنها دختریست که روسری سرش می گذارد .. به نظر ِ من فوق العاده زیباست ... معصویمت چشم هاش ادم را بیچاره می کند ...اما با هیچ کدام از بچه ها نمی جوشد ...نگاهش که می کنی بیشتر از شش سال بهش نمی آید ، اما نه سال دارد .. خیلی ضعیف و رنجور است .. و متاسفانه وضعیت وخیمی دارد ... تقریبا امیدی به بهبودیش ندارند ...
دکتر د. می گوید به جز با روانشناس موسسه و یکی از بچه ها به اسم پری که همین چند روز پیش رفته است خانه ، با هیچ کسی نه از کادر موسسه ، نه از بچه ها ، ارتباط نمی گیرد ..
به خودم می گویم : به نشانه ها باید احترام گذاشت ... تنها ایستاده و من سعی می کنم شانسم را برای حرف زدن باهاش ، امتحان کنم ...
این روزها درگیر یک مراسم خیریهء کوچک برای بچه های سرطانی هستیم ...
بیشتر برنامه ها را هم خودشان اجرا می کنند ..
نزدیک یک ماه است که با هم زندگی می کنیم ...
می توانم به جرات بگویم این بچه ها ، هزااار برابر ما ادم بزرگ ها خوبی و محبت را می فهمند ... آنقدر که می مانی چه جوری با این سن و سال کم شان ، با این دردی که عجین شده با زندگیشان ، اینقدر درکشان از دنیا و زیبایی هاش بالاست ...
می گویم : بابا ! وقتی با مام می روید توی بالکن و می نشینید روی آن صندلی فلزی و از یک لیوان چای میخورید و هر از گاهی صدای خنده تان می آید و بعد یواش یواش سر مام می آید روی شانه ات و تو دستت را می اندازی دور شانه هاش ، هر از گاهی موهاش و پیشانیش و انگشتهاش را می بوسی ، حس می کنم تمام ِ عشق ِ دنیا بین دستهای شماست ...
می خندد ... می گوید : می خواهی چیزی را اعتراف کنم ؟
با شیطنت می گویم : اوهوم ...
می گوید : هنوز هم وقتی می آید طرفم ، چیزی ته دلم ِ می ریزد پایین ...
می زنم زیر خنده .. بابا هم می خندد ..
می گوید : مامانت یک فرشته است ...
می گویم : هر دوتان ...
مرا می کشد توی بغلش ... می بوسدم ..
می گویم : بابا !
می گوید : عمر ِ بابا ..
- چقددددددر دوستدارم اینجور جواب دادنش را ... -
می گویم : هیچی ... دوست داشتم صداتکنم و تو اینجوری جوابم را بدهی ...
موهام را باز می کند .. سرش را فرو می کند توی گردنم ... بوم می کند ... مثل ِ وقتی بچه بودم ... گردنم را بو می کرد و می بوسید ...
می گوید : بوی بهشت می دهی ...
می خندم ...
می گویم : سوسکه رو دیوار راه می رفت باباش می گفت قربون دست و پای بلوریت !!
می خندد...می گوید : باباش نمی گفت .. همه می گن ..
می گویم : هووووممم ... می زنم زیر ِ خنده ...
به خودم می گویم : کاش کسی پیدا شود ، همانجور که بابا مام را دوست دارد ، مرا دوست بدارد ... صادقانهء صادقانه ... و همانجور که مام عاشقانه بابا را دوست دارد ، من عاشقش بشوم ...
دلم جای ِ خلوت و دنجی می خواهد ... می روم شهر کتاب ...
واااااااااای از اینهمه آدمی که توی دست و پای هم می لولند ...
می زنم بیرون ...
هنوز باران میبارد و من خیس ِ خیس شده ام ...
می دانم گوشیم را که روشن کنم ، مام عصبانی و ناراحت ، یاداوریم می کند که این چند روز ِ مانده تا جراحی را باید عاقل باشم و مواظب ِ خودم باشم ... من ولی ، حالم از اینهمه مواظبت دیگر بهم می خورد ... بابا هم اگر ...
بی خیال ... دلم باران می خواست ... و یک راااه رفتن طولانی ....
ماشین را همانجا می گذارم و پیاده راه می افتم به سمت ِ خانه ...
راه رفتن همیشه آرامم می کند ...
انگار که همه چیز پشت ِ سرم ، جا می ماند و من هی سبک و سبک تر می شوم ...
یک روزی اینجا نوشتم " لطفا کسی کامنت خصوصی نگذارد .. " ... شاکی می شدم از کامنت های خصوصی .. ترجیح می دادم کلی دری وری را غیر خصوصی و public برایم بنویسند ، اما حرف ِ حسابی را برایم خصوصی نگذارند ..
امروز داشتم توی آرشیوم می لولیدم .. دیدم خیلی وقت است که بیشتر ِ ِ کامنت هایی که برایم می گذراند ، شده خصوصی ... : پی.. من هم بی خیال ِ جمله ای که بالا نوشته بودم ، همه را جواب داده ام ...
خوب پیش می آید .. آدم همیشه در حال ِ تغییر است ...
" علی سنتوری " را دو سه هفته پیش دیدم ... همان شبی که فرداش آریا داشت می رفت انگار ..
می خواستم همان موقع بنویسم .. اما به نظرم آن لحظه ، حتی ارزش نوشتن هم نداشت ... دروغ چرا .. حالم هم زیاد خوب نبود ...
ها !
به نظر ِ من که هیچ چیز ِ جالبی نداشت .. بیخود اینقدر جار و جنجال راه انداختند براش .. واقعا تنها قدرت نمایی بازیگران ایرانی شده نقش ِ یک معتاد ِ قهار را بازی کردن و گدا بودن و هیز بودن ...
به خدا ! ..
پول هم نمی ریزم به آن شماره حسابی که آقای داریوش مهرجویی عزیز فرموده بودند .. فقط دوست دارم بهش بگویم خیلی متاسفم که کارگردان " پری " و " هامون " و " سارا " ، اینقدر راحت ، برام شکست ...
صدای ِ خش دار ِ این مردک دودی بیشتر وقت ها به شعور ِ موسیقاییم توهین می کند ...
صحتنه های تزریق کردن ِِ بهرام رادان هم حالم را بهم زد ..
بازی گند ِ گلشیفته فراهانی هم که ...
هوم !! اعتراضی هست ؟
الان هم این دنای کله پوک آمده اینجا یک بند این اهنگ های خالطوری فیلم "علی سنتوری " را می گذارد و با عماد و حسین و سهیل ، روی نرو ِ من پاتیناژ می روند ...
پنج شش سالم که بود ، خیلی گوش درد می گرفتم .. تمام زمستان را یک شالگردن آبی که آنا برام بافته بود ، دور ِ گردنم بود .. اما فایده نداشت ... شبها که دردش زیاد می شد ، بابا بغلم می کرد و تمااااام شب تا صبح را راه می رفت و برام قصه می گفت ...یا می نشست روی آن صندلی کنار پنجره که جای مطالعه کردنش بود و از نوک موهام تا انگشت های پام را می بوسید .... من غرق می شدم ....
دیشب تا خود ِ صبح کنارم دراز کشیده بود ... هر بار که بیدار شدم دیدم دو چشم خسته چه مهربانانه مرا می نگرد ... ... می گویم بابا ! من هنوز هم با تمام ِ غصه هام و دردهام ، توی آغوشت جا می شوم ...
می گوید : نه .. این منم که حالا توی این سن و سال ، توی چشم های سیاه و درشت ِ تو گم می شوم ... تا دخترک چهارسالهء سر به هوام را توشان پیدا کنم ...
خودم را می چپانم توی بغلش ... محکم بغلم می کند ...
یک جایی نوشته بود که وقتی روزگار ، روزگارِتنهایی باشد ، به یاد آوردن میشود سوگواره ... نه گریزی هست و نه چاره ای . انگار درد ، سرنوشت محتوم ِ من باشد و بیکسی ، انتهای ِ وسعت ِآرزوهام ...
آرزویی هم دیگر نمانده است . هر آرزویی ، نشانه ای دارد و وقتیدستی بلند تر از رویاهایت ، به پاک کردن نشانه ها مشغول است ، بی آرزویی ، می شودتقدیر . از تقدیر هم گریزی نیست مگر مرگ...
می دانی رفیق ! بی خیالِرویاهایم باش . نزدیک بهار است...
باور می کنی من همیشه از خواندن ِ نوشته های ِ خودم وحشت داشته ام ؟
گاهی می مانم که واقعا نویسندهء این جمله ها ، من ام ؟؟
گاهی از خودم می ترسم .. مثل ِ سگّ ...
گاهی عاشق ِ خودم ، می شوم ...
گاهی از خودم متنفر می شوم ...
گاهی دلم برای ِ سادگیم می سوزد ...
گاهی از حماقتم خنده ام می گیرد ...
این را همین الان پیدا کردم ...توی Note هام بود ...
هنوز هم بعضی چیز ها ، مرا یاد ِ تو می اندازد ...مثل ِ این زخم ِ روی ِ ساق ِ پام ... یادت هست ؟ ... آن روز هم برف می امد ... من خوب یادم هست ... چقدددر دلم خواست آن لحظه را که خم شدی ، بوسیدیش ....
می دانی ، آن خدای ِ در این نزدیکی ِ آن روزها ، حالا دیگر اصلا نزدیک نیست ... اصلا می دانی ، شاید همان روزها هم نزدیک نبود و توهم ِ این قرص های صورتی ، چشم های سیاهش را اینقدر نزدیک به من نشان می داد ... کسی چه می داند ؟ ...
چیزی گفتی ؟ ... هان ؟ .... نه ... طنین صدای ِ منست ... تو انگار کن با خودم حرف می زنم ...
شب که می شود ... قطره قطره های درد ، دیوانه ام می کند ... می شمرم .. یک ... دو .. سه ... چهار ... تا به شانزده هزار و هفتصد و پنجاه برسد ، جان ِمن به لب می رسد و اشک هام می ریزد .... باورت می شود می شمرم - شان ؟ باورت می شود ؟ ....نمی دانی ، چه دردی دارد ... اما درد ِ بیشتر وقتی است که نمی بینی مرا ... دلم را ... بغضم را ... و هوار می کنی روی ِ سرم تمام ِ لحظه هایی که نمی توانستم کاری کنم را .... نه عزیزم ... نه اینکه گله ای نباشد ... هست ... اما این دم ِ رفتنی ، وقت ِ گلهنیست ... تو انگار کن با خودم حرف می زنم ....
باز وقت ِ رفتن است ...... بار ....... وقت ..... رفتن ........ است ............
پ . ن :
تا نگاه می کنی ، وقت ِ رفتن است ...
ای دریغ و درد ...
همیشه چقدر زود ، دیر می شود ...
چهارشنبه بیست وسوم اسفند هشتاد و پنج – از دفتر خاطراتی که دزدیده شد ..
خودکارش را بر می دارد و روی عکس چند دایره سیاه را نشان می دهد و می گوید : ایناهاش ... این لکه ها نشان دهندهء لخته هایی است که به وجود امده و اگر راه بیفتند ....
زیر چشمی حواسم به مام هست ... لبهاش را می گزد ...
باید هر چه زودتر بیرونشان اورد ... اگر من بودم همین الان بستریش می کردم و دو روز دیگر جراحی را انجام می دادم .. یک روز هم یک روز است ...
فکر می کنم زندگی جایی دیگر ، توی دنیایی دیگر ، توی صفحه ای متنافر با صفحهء زندگی من ، جریان دارد ... یاد ِ کتاب ِ " میرا " می افتم ... عجب کتابی بود ....
من ولی مدتهاست که دیگر سنسور هام از کار افتاده ... گوش می دهم .. انگار که سر ِ کلاس نشسته ام و با تمام ِ وجود دارم به چیزهایی که پای تخته نوشته می شود توجه می کنم ..
خنده ام می گیرد از دقتی که به خرج می دهم ...
مام با صدای گرفته می گوید : دوشنبه می رویم ... اینجا جراحی نمی کنیم ...و قطره اشکی که ...
دکتر می گوید : خطر پرواز طولانی را دست کم نگیرید .. من بودم این کار را نمی کردم ..
مام می گوید : تجربه اش را داریم ...
بلند می شوم .. می ایم از اتاق بیرون ... فکر می کنم دوباره تمام ِ آن لحظه ها قرار است تکرار شود .. ولی من خیلی خسته ام ... خیلیییییییییی ........
تا دوشنبه کلی وقت هست هنوز ...
با خودم فکر می کنم کار ِ نیمه تمامی دارم ؟....
نه ... فقط قرار بود صبا بیاید نهران .. و چند روز را با هم بگذرانیم ... کاش جوری بشود که خودش بگوید نمی تواند بیاید .. نه اینکه من برنامه را کنسل کنم ...
بابا مبهوت نگاهم می کند ... مام از راه می رسد ... طفلک شوکه می شود ... خودم را می اندازم توی بغلش .. می گویم مارال داره مامان می شه .....و اشک هام همین جور می ریزند ...
بابا می زند زیر خنده و می گوید نصف عمر شدیم دختر ... به سلامتی ...
زنگ می زنم به دنا .. مثل سالهای خیلی پیش .. تا می گوید الو ، می گویم بیست مین دیگه اونجام ...سوال هم بی سوال ...
نمی فهمم چه جوری لباس می پوشم و می رم سمت پارکینگ .. صدای مام می آید که دارد غر می زند که باید سرم بزنی و آمپول داری و نباید رانندگی کنی و.... برمی گردم توی راه پله ها و داد می زنم خاااااااااااااااله شدم .. می فهمی خره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سرم کیلویی چند ؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند می زنم زیر خنده از تصور ِ چهرهء مام وقتی می شنود من بهش گفته ام خره !!!!!!!!!! : )))
....
دنا توی حیاط ایستاده و تا می رسم دم خانه ، چراغ ها را خاموش می کنم و دو تا بوق اروم می زنم و تا از در می آید بیرون دو تا نور بالا .. به یاد شیطنت های گذشته ... می خندد و می گوید قرار است برویم پسر بازی که اینقدر هیجان می دی به موضوع ؟ .. می زنم زیر خنده .. می گویم هاااااااااااا !!!!!!!!! مگه ما چیمون از بقیه کمتره ؟ ...نافمون رو هم که سوراخ کردیم ...
راه می افتیم ...
می گوید : خفه شدم از فضولی ... می خوای بگی کجا می ریم با این عجله و هیجان یا می خوای منو حرص بدی ؟ ..
صدای اهنگ را تا ته زیاد می کنم و می گویم : دناااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!! خاله شدی !!!!!!!!!!!!!!!!
یک لحظه هنگ می کند ..
ضبط را خاموش می کند و با چشم های گرد شده می پرسد : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!
می گویم : خاله شدی احمق جون !!!
چند لحظه فکر می کند و می گوید : مسخرهء لوس ! یعنی چی ؟؟ بازی جدیده ؟
می گویم : اه ! چقدر تو خری دنا !
حالت قهر به خودش می گیرد و روش را می کند طرف پنجره و با حرص می گوید : آآهان ! لابد با محمد آشتی کردین و به صورت وایرلس از آن سر ِ دنیا ... یا نه ... بر می گردد و با تعجب نگاهم می کند و می گوید آریا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
محکم می زنم روی ترمز ...چند لحظه فکر می کنم که این دیوانه چی دارد برای خودش می بافد .. دوزاریم می افتد و می زنم زیر خنده ... از ان خنده ها که ........... کسی نمی تواند جمعم کند ...
می گویم هیچکدام .. نمی شناسیش !!! ...
می گوید کوفت !!!!!!!!!!!!! بنال ببینم چه خبره !!! خاله شدی یعنی چی ؟ ..
من ولی تقریبا از دست رفته ام ....
...
می پیچم توی کوچه ... تازه می فهمد چه خبر شده..
می گوید : دروووووووووووغ می گی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساختمان را می گذاریم روی سرمان ...
همه جمع شده اند انجا ...
: )
هی مامان کوچولو ! همه قشنگی های دنیا واسه شماها ....