آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
خواستم بگویم این درخت های اتوبان مدرس مرا بیچاره کرده اند ...
یک لحظه از فکرشان بیرون نمی آیم ...
اینقدر که دیدن تصویر تکیده شان ، بدون برگ ، مرا یاد آدم هایی می اندازد که مستاصل ِ مستاصل ، دست هاشان را گرفته اند رو به آسمان و از ته دل ، به خدای آن بالا بالاها التماس می کنند .....
نمی دانی آن موقع که شروع کردی به کس شعر بافتن ، و ادای آدم های خیلی روشنفکر را در آوردن ، چقدر دلم می خواست بهت بگویم از فلسفه بافتن هات و گنده گوزی هات عقّم می گیرد ....
دلم لک زده بود برای رانندگی کردن توی این اتوبان های حالا خالی از آدم و خاطره ..
با بدبختی راضیشان کردم ...
دلم لک زده بود برای اتوبان مدرس ..با درخت هاش که انگار دست به سوی آسمان بلند کرده اند ...
...
کلافه ام کرده ..
نشسته کنارم و یک بند حرف می زند ..
با خودم فکر می کنم من که تکلیفم با خودم روشن است ... من که تنهاییم را با هیچ کس و هیچ چیزی نمی خواهم تقسیم کنم . پس این لعنتی اینجا ، کنار من ، توی ماشین چه می کند ؟ ...
حرف می زند ...
حرففففف می زند ...
حرففففففففف می زند ...
من هم توی دنیای سیاه خودم دست و پا می زنم ... اگر پیش تر ها ناگهان چیزی می پراندم و طرف شاکی می شد که گوش نمی دهی به من ، می توانستم تمام کلمه هاش را مو به مو براش تکرار کنم .. اما حالا اگر هم نشان می دهم دارم گوش می دهم ، مطمئن باش که حواسم نیست .....
آرام می گویم اسم خانوم ها بد در رفته که خیلی حرف می زنند ..
جا می خورد ... تکیه می دهد به پشتی صندلی و جوری که من بشنوم می گوید گل لگد می کردم انگار !!
لبخند زورکی تحویلش می دهم ..
سکووووووت ...
می گوید فکر کردی با این حرف هات می توانی فراریم بدهی ؟ ...
می زنم زیر خنده .. بلند بلنددددد .... چقدر از شنیدن جمله های آشنا حالم بد می شود .. و چقدددر این روزها می شنوم شان .....
می گویم آره ... می توانم ...
می گوید نع !! نمی توانی .. تا آخر راه را هستم ....
محکم می زنم روی ترمز .. داد می زنم پیاده شو لعنتیییییییییییییی ... تو غیر از راه رفتن روی اعصاب من کار دیگری نداری ، نه؟
مبهوت نگام می کند ...
دوباره داد می زنم پیاده شو لعنتیییییییییییییی ....
دوباره ...
...
آرام کیفش را از صندلی پشتی بر می دارد و پیاده می شود ...
می روم و او توی آینه ، توی این سرما که استخوان آدم را می سوزاند ، تک و تنها ، جا می ماند ....
به درک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کجای اینشب سیاه
پنهون شدی خورشیدکم
پرت می کنم سی دی را از پنجره بیرون ... ماشینی که رد می شود ویراژ می دهد . شاید فکر کرده اجل معلق بوده .. : )))از توی آیینه فحش و بد وبیراه می دهد ... من هم انگشتم را نشانش می دهم .... و اولین خروجی را می پیچم ...
می دانی ، زندگی این روزهاتخمی تر از این حرف هاست که بخواهی " سیدارتها "و " دلبرکان غمگین من " و " تنهایی پر هیاهو " بخوانی و " سلّانه "و " پنهان چو دل " و " غوغای عشقبازان " گوش بدهی و برای درد این موجودات دو پای بی پدر مادر زااااار بزنی و در بدر دنبال یک فلسفهء تخمی تر از خود ِ زندگی ، برای زندگیت بگردیو انتظار داشته باشی محض رضای خدا یک نفرآدم!!!!!! پیدا کنی برای اینکه درد های دل ِ بی درمان ِ بیصاحبت را بفهمد .....آدم کجا بود ؟ ...
من چیز زیادی نمی خواستم ... می خواستم بزرگ شوم ... بزرگ شوی .. بزرگ شویم ...
اما ..
اینجا ، قد که بکشی ، تازه اگر خوش شانس باشی ،بی برو برگرد گردنت را می زنند که بشی هم قد خودشان ... بد شانس اگر که باشی از ریشه می زنند- ات .... به هیچ جاشان هم نیست چی به سر تو می آید …
اینجا اگر مغزت بوی پهن ندهد ، باید تنها بمانی ...تنها !! .. تن ها ….
اینجا اگر دغدغه هات کمی ،فقط کمی ،بالاتر اززیر شکم باشد ، باید که بری بمیری ... اگر هم خودت نمیری ، کاری می کنند که مردن را ترجیح بدهی ...
اینجا روشنفکری ، با تعداد همخوابگی ها معلوم می شود ...بزرگ بودن آدم ها به سرعت ِ مخ زدن !!! بستگی دارد ...موهات اگر که زرد نباشد ، توی هیچ جمعی جا نداری ...
مام در را به آرامی باز می کند . نگاهم می کند و می گوید ، نه .. خوابیده ...
تا کی می توانم اینهمه بخوابم ؟ ... بچه که بودم ، کلفتی توی خانهء مادر بزرگ مام بود ، پیرزن صد سالهء سگ اخلاقی بود ... اخمو و غیر قابل تحمل .. بهش می گفتیم ننه دیگی !! نمی دانم چرا... بدمان می آمد ازش .. توی حال و هوای بچگی ، فکر می کردیم آفریده شده تا بچه ها را با خود ببرد به جهنم.. از هیچ آزاری دریغ نمی کردیم .. ظهر ها که می خوابید ، می رفتیم برنوی پدر ِ مادر بزرگ ِ مام را برمی داشتیم تا بکشیمش ... یک بار بی خبر از همه جا ، تفنگ پر را بر داشتیم و شلیک کردیم که خطا رفت . از ترسمان فرار کردیم و رفتیم خودمان را زدیم به خواب .... کمی بعد ، فقط صدای مادربزرگ می آمد که داشت ننه دیگی را آرام می کردکه بچه ها خوابیده اند ، مگر می شود توی اتاق تو آمده باشند و صدای او که مدام نفرین می کرد که انشاالله خواب به خواب بروند ... و ما که مثل سّگ ترسیده بودیم ، اما هر هر می خندیدیم زیر لحاف ...
چشم تان روز بد نبیند ، بعد از رفتن ننه دیگی ، چی به سرمان آوردند .... فقط مانده بود سیب بگذارند روی سرمان و برنوی پدربزرگ را بدهند به ننه دیگی تا سیب را بزند !!!
حالا فکر می کنم چقدر خوب است یکی از دوستان که اجابه الدعوه است ، جملهء ننه دیگی را برای من از خدا بخواهد .. ممنون می شوم ...
فرقی ندارند به خدا. نه که فرقی نداشته باشند، فرقی نداریم. همه مثل هم هستیم، هیچکس هم در خسران نیست، مگر ابلهی که چشمهاش را میبندد روی تنها حقیقت مسلم زندگی و اعتماد میکند.
برای شما دوست بی نام و نشان که چند بار کامنت خصوصی گذاشته ای که من برایت آشنا می زنم ...
من اصولا مدتی است که آدم ها را به هیچ جام حساب نمی کنم ... این جوری نبودم ها ! این جوری شدم ... فرقی هم نمی کند ...
برایت آشنا می زنم ؟ ... می دانی چرا ؟ ... راستش من اولش فرشته بودم .. یادم نیست از کی .. اما فرشته بودم ... مهربان .. دوست داشتنی ...
همان کسی که وقتی دلت گرفته بود ، می توانستی مطمئن باشی ، آغوشش برای تمام ِ تو و غصّه هات ، جا دارد ..
همان کسی که وقتی حال و حوصله نداشتی ، می نشست بی کلمه کنارت ، زانوهاش را می گرفت میان دستهاش ، و تا دنیا دنیا بود همراهت سکوت می کرد و بغض می کرد و حتی اشک می ریخت .
همان کسی که تمام خلاقیت کودکانه اش را برای خنداندن تو روز تولدت ، صادقانه خرج می کرد ...
همان کسی که کلمه هاش ، آشفتگی هات را آرام می کرد ...
همان کسی که بی اینکه تو حرفی بزنی ، گوشی را بر می داشت و می نوشت " چرا گرفته دلت ؟ " ...و تو می فهمیدی که یک کسی ، یک جایی از این دنیای پر از کثافت ، صادقانه و شاید عاشقانه ، دلش آشوب می شود وقتی نگاهت ، خیس باشد ...
همان کسی که عجیب و غیر منتظرهبود ...
همان کسی که می توانستی ساعت ها کنارش سکوت کنی ، اما مطمئن باشی که تمام حرف هات را شنیده است ... با لحظه لحظه شان زندگی کرده است ... حتی گریسته است ...
همان کسی که اگر چه گاهی پاهاش یارای همراهی پاهای تو را نداشت ... اما هر لحظه می خواستی می توانستی روی پاهای خسته اش بایستی ... قد بکشی ... آسمان را لمس کنی ...
......
گفتم که ...فرشته بودم ... تا مدت ها هم فرشته مانده بودم ... نمی دانم چقدر .. طول کشید روزهای فرشته بودنم .... اما یک دفعه ... نه ... یک دفعهء یک دفعه هم که نه ... یک شب .. یک شب ، اوایل همین پاییز بی باران بی پدر ... با چند جمله... خراب شدم ... شدم یک هرزهء عوضی ... یک تکّه لجن ... آنقدر که حالا ... بگذریم ..
به همین سادگی به خدا ! ..
تو هم باورت نمی شود .. نه ؟ .. من هم اولش باورم نمی شد .. مانده بودم بین فرشته بودن و هرزه بودن ... اما خوب .. چه می شد کرد ..شده بودم دیگر ... کاریش هم نمی شد کرد ...
...
همهء اینها را گفتم تا جواب تو را بدهم ...این روزها اینقدر هرزه توی دنیا زیاد است که همه شبیه هم شده اند .... می فهمی ؟
همه
شبیه
به
هم
شده اند ....
سیاااه سیاه ....
زن و مرد هم ندارد ...
برای همین برایت آشنا می زنم !
می فهمی که ... نه ؟
پ . ن : خیلی برایت مرام خرج کردم جوابت را بدهم ... تو هم مرام بگذار و دیگر این طرف ها نیا ... از آدم هایی که مدام می خواهند توی یواشکی های این و آن بلولند حالم بهم می خورد . حالم از تو هم بهم می خورد ...
بچه که بودم یک گربه توی حیاط خانهء مادر بزرگ زندگی می کرد . نمی دانم چند بار ، هی بچه گربه زایید و هر بار یکی دوتاشان را خورد . خشایار هر بار می گفت امسال دیگر می میرد و از دستش راحت می شویم . من ولی دلم برایش می سوخت . شاکی می شدم از سر و صدای آنهمه بچه گربه ، اما راضی به مردن مادرشان نبودم . چند بار هم بردیم جایی دور تر از خانه رهاش کردیم ، اما صبح به صدای میو میوش دم در خانه ، از خواببیدار می شدیم و مجبور می شدیم در را باز کنیم تا برود توی حیاط ... ول کن نبود بی پدر ...
خشایار می گفت این گربه سگ جان است . خیال مردن ندارد انگار . من به خودم می گفتم این که گربه است ، مگر می شود جانش سگی باشد ؟ ... نمی فهمیدم سگ جان برای یک گربه چه معنی می تواند داشته باشد . از خشایار هم که می پرسیدم می خندید و می گفت بزرگ که شدی خودت می فهمی ..
بزرگ شده ام . حالا خوب می دانم ، آدم ، جانش که می تواند سگی باشد هیچ ، گاهی زندگیش هم سگی می شود .. گاهی از سّگ هم بی شرف تر می شود .... به خدا !
من خودم سگ جانی هستم که نگو ... دو سه باری انگار سابقهء خودکشی دارم ... هاااااااه .. اما سگ جانم دیگر ... زندگیم هم این روزها ، آنقدر سگی است که نپرس ..دارم سعی می کنم از سگ های ولگرد محله مان هم بی شرف تر بشوم . کاری ندارد . فقط کافیست چشم هات را ببندی و دهانت باز کنی . آنوقت می بینی که چه سادهصدات ، همهء واژه هات ، شبیه پارس کردن سّگ های ولگرد شده . آنوقت می توانی بو بکشی و بفهمی که دنیات ، بوی لاشهء سّگ می دهد .
آنوقت است که می افتی به زوزه کشیدن ...
زووووزه می کشی ..
زووووووووزه می کشی ..
بلکه کسی بیاید و یک چوب بر دارد و یک ضربه حرامت کند و خلااااااااص ..
بلکه خلاص شوی .. اما نمی شوی که ...
این روزها زندگی با همهء آدم های توش ، بدجوری بوی تعفن لاشهء سّگ می دهد ...
تا سه چهار ماه پیش فکر می کردم همهء آدم ها خوب هستند . مگر اینکه خلافش ثابت شود . که شد ..
حالا می دانم که همهء آدم ها بدند .. مگر اینکه خلافش ثابت شود .. که نشد ..
هاااااااااه ..
به همین مسخرگی ..
عوضی شده ام ... آنقدر عوضی که وقتی نشسته ای روبروم و زل زده ای توی چشمهام و مثلا آشغانه!!! نگام می کنی و قهوه ات را می خوری ، یک دفعه و بی هوا ، ازت متنفر می شوم ..بلند می شوم جول و پلاسم را جمع می کنم و جلوی نگاه مبهوت تو از آن کافی شاپ لعنتی که بوی پیپ و هوس و روشنفکری و هماغوشی های چندش آور می دهد ، می زنم بیرون .
اولین ماشینی که جلوی پام نگه می دارد را سوار می شوم ...
برایش می نویسم روی کاغذی که قرار است زبان من باشد: ببین ! آنکه تو می شناحتی مرده ... این یکی که الان جلوی تو نشسته ، تا دم در جهنم رفته و برگشته ... نمی خواهم دیگر صدات را بشنوم حتی .... بروگمشو ...
اشک هاش را پاک می کند .. می رود ..
...
روی کاغذ با حرص می نویسم به سلامت ! .. آنقدر با حرص که کاغذ در امتداد حروف پاره می شود ...
مشت می کوبم به دیوار ....
کسی توی وجودم زاااااااااار می زند .. من اما ... بغضم را قورت می دهم ...
توی این شهر لعنتی ، تنها چیزی که قانون دارد " مردن " است ... نمی توانی هر وقت و هر کجا و هر جور دلت می خواهد یک گوشه پیدا کنی و سرت را بگذرای روی زمین و بمیری و .... خلاص .....
هااااه ...
حالم از در و دیوار و آدم های این شهر و همه چیزش به هم می خورد ...
هیچ کس نمی تواند پی ببرد . هیچ کس باور نخواهد کرد ، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود ، می گویند : برو سرت را بگذار و بمیر ! .. اما وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد ، وقتی که مرگ هم پشتش را به ادم می کند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد که بیاید ... !